دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۰۵ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی

داستانهای آموزنده

مونزیا با شیرشاه، خرس و روباه به جنگل می رود و با شنیدن صدایی عجیب، ماجراجویی شان آغاز می شود. آن ها تا برکه پیش می روند و با قورباغه ای روبه رو می شوند که تاج شیرشاه روی سرش افتاده است.

مونزیا و دوستانش با شنیدن صدای عجیبی از آن طرف برکه به جست وجو می روند و دایناسور جوانی را پیدا می کنند که سرما خورده است. آن ها با سوپ گرم و پتویی نرم از او مراقبت می کنند.

در شهری که همه ساعت هایش با هم کوک بودند، استاد هرمز ساعت سازی زندگی می کرد که می توانست لحظه ای را در شیشه نگه دارد؛ اما فهمید دزدیدن زمان، دزدیدن زندگی کسی است که آن را می گذراند. این قصه برای کودک ۱۰ ساله روایت می شود.

مونزیا با مداد جادویی اش اتاقی می سازد که نقاشی ها در آن زنده می شوند؛ جایی که او و دوستانش تنها در خواب می توانند وارد آن شوند.

مونزیا در جنگل مدادی طلایی با ستاره ای کوچک پیدا می کند. هر نقاشی که دوستانش می کشند، از کاغذ بیرون می آید: قطار هویجی، ابر پرنده و اژدهای حباب ساز. حالا باید تصمیم بگیرند آیا نقاشی های دوست داشتنی خود را پاک کنند یا نه.

در ادامه داستان لباس جدید پادشاه، درباریان و مردم از ترس نادان شمرده شدن، لباس نامرئی را ستایش می کنند؛ اما فریاد یک کودک حقیقت را برملا می سازد.

پادشاهی که تنها عاشق لباس های زیباست، فریب دو حقه باز را می خورد که ادعا می کنند پارچه ای می بافند که فقط دانایان می توانند آن را ببینند.

آلیس پس از ترک مهمانی چای کلاه دوز، وارد باغی می شود و با ملکه دل ها و بازی کروکت عجیب او روبه رو می شود.

در پایان ماجرای آلیس، دادگاه دزدیدن تارت ها به اوج می رسد؛ ملکه دستور مجازات می دهد اما آلیس در برابر او می ایستد و با پرواز کارت ها از خواب بیدار می شود.

آلیس پس از کوچک شدن با خوردن یک کیک، به جنگل می گریزد و در آن جا با کرم ابریشمی آبی و گربه چشایر روبه رو می شود و سرانجام به مهمانی چای عجیبی می رسد.

آلیس در ادامه ماجراجویی اش به خانه خرگوش سفید می رسد؛ با گاز زدن کیکی دوباره بزرگ می شود و برای رهایی از این وضعیت، حیوانات کوچک به سمت او ریگ پرتاب می کنند که به کیک تبدیل می شود.

در یک بعدازظهر گرم تابستانی، آلیس کنار رودخانه خوابش می برد که ناگهان خرگوش سفیدی با جلیقه و ساعت جیبی از کنارش می گذرد و او را به دنبال خود به سوراخی عجیب می کشاند.

پارسا در میان وعده با سه میوه روبه رو می شود و از خود می پرسد کدام یک خوشمزه تر است؛ اما در پایان می فهمد همه میوه ها به نوعی برنده اند.

چنگو یاد می گیرد که با رعایت برنامه ی ساده ی خواب، صبح روز بعد شاداب تر و سرحال تر از همیشه بیدار شود.

در این قصه کودکانه، چنگو خرچنگ کوچولو با بهانه های «فقط پنج دقیقه» خوابش را به تأخیر می اندازد و روز بعد در مدرسه تا دلتان بخواهد خمیازه می کشد.

جوجه تیغی کوچولو و مونزیا در پیاده روی آرام شبانه، صداهای طبیعت را می شناسند و با خش خش برگ ها، نغمه جغد و قطره های آب، به آرامش می رسند و به خواب می روند.

در یک شب آرام، مونزیا با شنیدن صدای خمیازه ای بلند، جوجه تیغی کوچکی را پیدا می کند که از صداهای مرموز بیرون لانه اش می ترسد. آن دو با هم قدمی کوتاه در جنگل می زنند تا منبع این صداها را پیدا کنند.

مانی به دنبال کلید گمشده صندوقچه پدربزرگ می گردد و در پایان درمی یابد که ارزشمندترین گنج، همان ریشه ها و خاطره های خانوادگی است.

در قصه ای کودکانه، پرنده ای به نام نغمه آوازش را گم می کند و با شنیدن صدای رود، باد و خورشید، سرانجام در آغوش مادر، آوازی زیباتر از همیشه می یابد.

در این قصه کودکانه، مورچه کوچکی به نام ریزه با صبر و پشتکار خود سنگ بزرگ راهش را جابه جا می کند و به همه یاد می دهد که کارهای بزرگ با قدم های کوچک ممکن است.

آذر شب هنگام ستاره ای افتاده را می بیند و با کمک کرم شب تاب، آن را به آسمان بازمی گرداند.

اوستا بهرام در کوچه سنگ فرش، شمع هایی می سازد که نه فقط روشنایی، بلکه بوی خاطره و صبر دارند؛ حالا دختر کوچکی آمده تا راز این نور گرم را یاد بگیرد.

آرین هنگام مسواک زدن متوجه لق شدن دندانش می شود و به فکر می افتد که شاید بقیه اعضای بدنش هم لق شده باشند!

آرین متوجه می شود دندانش لق شده و نگران می شود که بقیه اعضای بدنش هم بیفتند، اما با یادآوری حرف مادر، متوجه می شود این نشانه بزرگ شدن است.

آرمان نه ساله از قصه های ترسناک خسته شده و به جنگل نقره ای می رود؛ اما به جای هیولا، پیرمردی مهربان را می یابد که برای بچه ها اسباب بازی چوبی می سازد.

در یک پیک نیک زیر آب، مرواریدک و خانواده اش یاد می گیرند که گاهی بی نظمی می تواند شادی بیشتری به همراه داشته باشد.

مرواریدک، پری دریایی کوچولو، با مامان و بابا به پیک نیک زیر آب می رود و لاک پشت دریایی به جای میز، از لاک خودش کمک می کند.

در پایان این قصه، جوجه اردک زشت پس از تحمل زمستانی سخت، سرانجام حقیقت شگفت انگیز خود را می بیند: او قویی زیبا و نیرومند است.

جوجه اردک زشت پس از فرار از مزرعه، در مرداب و جنگل با جانوران گوناگونی روبه رو می شود؛ اما هیچ کس او را درک نمی کند. او در جستجوی جای واقعی خود در جهان، سرانجام به کلبه پیرزنی پناه می برد و با دیدن پرندگان سفید باشکوه، امید تازه ای در دلش جوانه می…

در یک روز تابستانی، جوجه اردکی خاکستری و متفاوت از تخم بیرون می آید و با وجود تفاوتش، شناگر ماهری است. اما حیوانات مزرعه او را مسخره می کنند و او سرانجام تصمیم می گیرد به جستجوی جایی که به آن تعلق دارد برود.

پنبه، خرگوش کوچولوی کنجکاو، یک شب ماه را در آسمان نمی بیند و برای پیدا کردنش از دوستانش کمک می گیرد تا اینکه جغد دانا او را به پشت تپه راهنمایی می کند.

پویا هزارپای کوچولو هنگام گردش صبحگاهی متوجه می شود یکی از کفش های قرمزش گم شده است. او با دنبال کردن رد کفش، آن را در برکه ای پیدا می کند که کفشدوزکی آن را قایق کرده است.
صفحه 1 از 32