مونزیا با شیرشاه، خرس و روباه به جنگل می رود و با شنیدن صدایی عجیب، ماجراجویی شان آغاز می شود. آن ها تا برکه پیش می روند و با قورباغه ای روبه رو می شوند که تاج شیرشاه روی سرش افتاده است.
مونزیا و دوستانش با شنیدن صدای عجیبی از آن طرف برکه به جست وجو می روند و دایناسور جوانی را پیدا می کنند که سرما خورده است. آن ها با سوپ گرم و پتویی نرم از او مراقبت می کنند.
در شهری که همه ساعت هایش با هم کوک بودند، استاد هرمز ساعت سازی زندگی می کرد که می توانست لحظه ای را در شیشه نگه دارد؛ اما فهمید دزدیدن زمان، دزدیدن زندگی کسی است که آن را می گذراند. این قصه برای کودک ۱۰ ساله روایت می شود.
مونزیا در جنگل مدادی طلایی با ستاره ای کوچک پیدا می کند. هر نقاشی که دوستانش می کشند، از کاغذ بیرون می آید: قطار هویجی، ابر پرنده و اژدهای حباب ساز. حالا باید تصمیم بگیرند آیا نقاشی های دوست داشتنی خود را پاک کنند یا نه.
در پایان ماجرای آلیس، دادگاه دزدیدن تارت ها به اوج می رسد؛ ملکه دستور مجازات می دهد اما آلیس در برابر او می ایستد و با پرواز کارت ها از خواب بیدار می شود.
آلیس در ادامه ماجراجویی اش به خانه خرگوش سفید می رسد؛ با گاز زدن کیکی دوباره بزرگ می شود و برای رهایی از این وضعیت، حیوانات کوچک به سمت او ریگ پرتاب می کنند که به کیک تبدیل می شود.
در یک بعدازظهر گرم تابستانی، آلیس کنار رودخانه خوابش می برد که ناگهان خرگوش سفیدی با جلیقه و ساعت جیبی از کنارش می گذرد و او را به دنبال خود به سوراخی عجیب می کشاند.
جوجه تیغی کوچولو و مونزیا در پیاده روی آرام شبانه، صداهای طبیعت را می شناسند و با خش خش برگ ها، نغمه جغد و قطره های آب، به آرامش می رسند و به خواب می روند.
در یک شب آرام، مونزیا با شنیدن صدای خمیازه ای بلند، جوجه تیغی کوچکی را پیدا می کند که از صداهای مرموز بیرون لانه اش می ترسد. آن دو با هم قدمی کوتاه در جنگل می زنند تا منبع این صداها را پیدا کنند.
در این قصه کودکانه، مورچه کوچکی به نام ریزه با صبر و پشتکار خود سنگ بزرگ راهش را جابه جا می کند و به همه یاد می دهد که کارهای بزرگ با قدم های کوچک ممکن است.
جوجه اردک زشت پس از فرار از مزرعه، در مرداب و جنگل با جانوران گوناگونی روبه رو می شود؛ اما هیچ کس او را درک نمی کند. او در جستجوی جای واقعی خود در جهان، سرانجام به کلبه پیرزنی پناه می برد و با دیدن پرندگان سفید باشکوه، امید تازه ای در دلش جوانه می…
در یک روز تابستانی، جوجه اردکی خاکستری و متفاوت از تخم بیرون می آید و با وجود تفاوتش، شناگر ماهری است. اما حیوانات مزرعه او را مسخره می کنند و او سرانجام تصمیم می گیرد به جستجوی جایی که به آن تعلق دارد برود.
پنبه، خرگوش کوچولوی کنجکاو، یک شب ماه را در آسمان نمی بیند و برای پیدا کردنش از دوستانش کمک می گیرد تا اینکه جغد دانا او را به پشت تپه راهنمایی می کند.
پویا هزارپای کوچولو هنگام گردش صبحگاهی متوجه می شود یکی از کفش های قرمزش گم شده است. او با دنبال کردن رد کفش، آن را در برکه ای پیدا می کند که کفشدوزکی آن را قایق کرده است.