دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۹ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
قصه تصویری کودکانه «لباس جدید پادشاه»
زمان مطالعه: 4 دقیقه
پادشاهی که تنها عاشق لباس های زیباست، فریب دو حقه باز را می خورد که ادعا می کنند پارچه ای می بافند که فقط دانایان می توانند آن را ببینند.

داستان لباس جدید پادشاه

روزی روزگاری، پادشاهی زندگی می کرد که بیشتر از هر چیز عاشق لباس های زیبا بود. تقریباً همه پولش را صرف کت های خوش دوخت، کفش های براق، شال های ابریشمی و کلاه های پرزرق وبرق می کرد.

قصه آموزنده

به سربازانش و نمایش های تماشاخانه سلطنتی هم چندان اهمیتی نمی داد. فقط وقتی لباس تازه ای برای نشان دادن داشت، با کالسکه در شهر گردش می کرد. در حقیقت، برای هر ساعت روز یک دست لباس جداگانه داشت.

در سرزمین های دیگر، مردم اغلب می گفتند: «پادشاه با مشاورانش جلسه دارد.» اما در این سرزمین، بیشتر وقت ها می گفتند: «پادشاه در اتاق لباس هایش است!»

یک روز، دو غریبه به قصر آمدند. آن دو حقه باز بودند، اما هیچ کس از نقشه شان خبر نداشت. جلوی دروازه قصر، خودشان را بافنده هایی ماهر معرفی کردند.

یکی از آن ها گفت: «اعلی حضرت، ما می توانیم زیباترین پارچه دنیا را ببافیم. تا حالا پارچه ای با چنین رنگ های درخشان و نقش های زیبایی ندیده اید.»

دیگری ادامه داد: «این پارچه یک راز عجیب هم دارد. هرکس نادان باشد یا کارش را خوب بلد نباشد، نمی تواند آن را ببیند.»

پادشاه به جلو خم شد و چشم هایش برق زد.

با خودش فکر کرد: «چه پارچه شگفت انگیزی! با کمک آن می توانم بفهمم کدام یک از درباریانم کارشان را درست انجام می دهند. آن وقت آدم های دانا را از نادان ها تشخیص می دهم!»

فرمان داد: «همین حالا دست به کار شوید!»

قصه کوتاه

پادشاه مقدار زیادی طلا به آن دو مرد داد. حقه بازها در یکی از تالارهای بزرگ قصر دو دستگاه بافندگی برپا کردند. بعد بهترین ابریشم و نخ طلای خالص را خواستند، اما همه را پنهانی در کیسه هایشان گذاشتند.

حتی یک رشته نخ هم روی دستگاه ها قرار ندادند. با این همه، دست هایشان را جلو و عقب می بردند و وانمود می کردند که سخت مشغول کارند.

تق تق، تق تق! دستگاه های خالی از صبح تا شب صدا می دادند.

قصه شب

چند روز که گذشت، پادشاه دلش می خواست بداند بافت پارچه چطور پیش می رود. می خواست آن را ببیند، اما راز عجیب پارچه کمی نگرانش می کرد.

تصمیم گرفت: «وزیر پیر و دانایم را می فرستم. او درستکار است و کارش را خیلی خوب انجام می دهد.»

وزیر وارد اتاق بافندگی شد و به دستگاه های خالی خیره ماند. لبخند از لبش رفت.

با خودش فکر کرد: «من که چیزی نمی بینم! یعنی نادانم؟ یعنی برای وزارت مناسب نیستم؟ اگر راستش را بگویم، شاید مقامم را از دست بدهم.»

یکی از حقه بازها گفت: «جلوتر بیایید. نظرتان درباره این گل های آبی درخشان و ستاره های طلایی چیست؟»

دیگری پرسید: «تا حالا چنین نقش ظریفی دیده اید؟»

آن ها به دستگاه های خالی اشاره کردند. وزیر بیچاره چند بار پلک زد و کمی جلوتر خم شد، اما هرچه نگاه کرد، چیزی ندید.

سرانجام گفت: «بی نظیر است! چه رنگ های زیبایی! چه نقش شگفت انگیزی!»

داستان قدیمی

حقه بازها از رنگ ها و نقش های دیگری حرف زدند که اصلاً وجود نداشتند. وزیر با دقت گوش داد تا بتواند همه جزئیات را برای پادشاه بازگو کند.

وقتی برگشت، از پارچه تعریف کرد و هرچه حقه بازها گفته بودند برای پادشاه بازگو کرد.

کمی بعد، پادشاه یکی دیگر از درباریان مورد اعتمادش را برای دیدن پارچه فرستاد. او هم چیزی ندید. می ترسید مردم فکر کنند نادان است یا کارش را بلد نیست، پس او هم وانمود کرد که پارچه را تحسین می کند.

وقتی برگشت، گفت: «اعلی حضرت، پارچه بی نظیر است. تا حالا هیچ کس چیزی شبیه آن ندیده است.»

طولی نکشید که همه مردم شهر درباره پارچه اسرارآمیز حرف می زدند. سرانجام پادشاه تصمیم گرفت خودش آن را ببیند. دو درباری و چند نفر از اعضای دربار هم همراهش رفتند.

حقه بازها دست هایشان را تندتر از همیشه بالای دستگاه های خالی حرکت دادند.

همچنین بخوانید:
آلیس در سرزمین عجایب؛ از دادگاه ورق ها تا بیداری در کنار رودخانه

آلیس در سرزمین عجایب؛ از دادگاه ورق ها تا بیداری در کنار رودخانه

در پایان ماجرای آلیس، دادگاه دزدیدن تارت ها به اوج می رسد؛ ملکه دستور مجازات می دهد اما آلیس در برابر او می ایستد و با پرواز کارت ها از خواب بیدار می…

وزیر پیر گفت: «این نقش باشکوه را ببینید!»

درباری دوم هم گفت: «و این رنگ های درخشان را!»

هر دو به دستگاه های خالی اشاره کردند، انگار پارچه زیبا درست جلوی چشمشان بود.

پادشاه خیره ماند. هیچ چیز نمی دید.

با خودش فکر کرد: «چه اتفاق بدی! یعنی نادانم؟ یعنی لیاقت پادشاهی ندارم؟»

اما از گفتن حقیقت خجالت می کشید. چانه اش را بالا گرفت و لبخند زد.

گفت: «پارچه بسیار زیباست. از آن کاملاً راضی ام.»

قصه جذاب

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits