دلگرم
امروز: پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۳ صفر ۱۴۴۸ قمری و ۰۶ اوت ۲۰۲۶ میلادی
جوجه اردک زشت: قسمت دوم
زمان مطالعه: 4 دقیقه
جوجه اردک زشت پس از فرار از مزرعه، در مرداب و جنگل با جانوران گوناگونی روبه رو می شود؛ اما هیچ کس او را درک نمی کند. او در جستجوی جای واقعی خود در جهان، سرانجام به کلبه پیرزنی پناه می برد و با دیدن پرندگان سفید باشکوه، امید تازه ای در دلش جوانه می...

ادامه داستان کودکانه جوجه اردک زشت

آن قدر از میان دشت ها دوید که دیگر خانه و حیاط مزرعه از دور دیده نمی شدند.

نزدیک غروب به مرداب بزرگی رسید. نی های بلند دور تا دور آب روییده بودند و صدای اردک های وحشی در میانشان می پیچید.

جوجه اردک میان نی ها پنهان شد و آن شب را تنها خوابید.

صبح روز بعد، دو اردک وحشی پیدایش کردند.

یکی از آن ها پرسید: «تو چه جور پرنده ای هستی؟»

جوجه اردک خاکستری راستش را گفت: «خودم هم نمی دونم. از یک مزرعه اومدم.»

اردک های وحشی او را از سر تا پا ورانداز کردند.

یکی گفت: «پرنده ی عجیبی هستی. ولی تا وقتی کاری به کار ما نداشته باشی، می تونی اینجا بمونی.»

جوجه اردک نفس راحتی کشید. اردک ها چندان مهربان نبودند، اما دست کم او را از مرداب بیرون نمی کردند.

چند روز بعد، دو غاز وحشی جوان کنار جوجه اردک فرود آمدند.

یکی از آن ها گفت: «خیلی تنها به نظر می رسی. دوست داری با ما بیای؟ یک مرداب دیگه می شناسیم که پرنده های زیادی اونجا زندگی می کنن.»

جوجه اردک سرش را بالا آورد. پس از مدت ها، برق امید در چشمانش نشست.

هنوز دهان باز نکرده بود که ناگهان صدای بلندی در مرداب پیچید.

بنگ!

غازها فوراً بال گشودند و از بالای درختان دور شدند.

چند صدای دیگر هم پشت سر هم آمد. پرنده ها هراسان به آسمان پریدند و سگ های شکاری میان آب کم عمق مرداب دویدند.

جوجه اردک خودش را روی گل ولای کنار مرداب خواباند و سرش را زیر بال هایش پنهان کرد.

سگی بزرگ نی ها را کنار زد و درست مقابلش ایستاد. چند لحظه جوجه اردک را بو کشید، اما بعد رویش را برگرداند و با چند حرکت از آنجا دور شد.

قصه کوتاه

جوجه اردک تکان نخورد. همان جا ماند تا صداها خاموش شدند و مرداب دوباره آرام گرفت.

آن شب، مرداب را ترک کرد و بی هدف به سوی جنگل رفت.

باران سردی از میان شاخه ها می چکید. جوجه اردک ساعت ها در جنگل راه رفت تا سرانجام نور کم رنگی را دید که از شکاف دیوار کلبه ای قدیمی بیرون می تابید.

از شکاف زیر در به داخل رفت و در گوشه ای تاریک نشست.

پیرزنی همراه یک گربه و یک مرغ در آن کلبه زندگی می کرد.

صبح روز بعد، پیرزن جوجه اردک را پیدا کرد.

گفت: «به به! شاید این اردک برای من تخم بذاره. فعلاً می تونه اینجا بمونه.»

همچنین بخوانید:
جوجه اردک زشت؛ قصه ای برای کودکان

جوجه اردک زشت؛ قصه ای برای کودکان

در یک روز تابستانی، جوجه اردکی خاکستری و متفاوت از تخم بیرون می آید و با وجود تفاوتش، شناگر ماهری است. اما حیوانات مزرعه او را مسخره می کنند و او…

جوجه اردک چند هفته در کلبه زندگی کرد.

گربه به خودش می بالید، چون می توانست پشتش را قوس بدهد و خرخر کند. مرغ هم به تخم هایی که می گذاشت افتخار می کرد.

یک روز مرغ از جوجه اردک پرسید: «تو می تونی تخم بذاری؟»

جوجه اردک گفت: «نه.»

گربه پرسید: «می تونی خرخر کنی؟»

گفت: «نه.»

مرغ نوکش را بالا گرفت و گفت: «پس چیز زیادی بلد نیستی.»

اما جوجه اردک هر روز بیشتر دلتنگ آسمان باز و آب خنک می شد.

گفت: «دلم می خواد دوباره شنا کنم. دوست دارم زیر آب شیرجه بزنم و حس کنم آب از روی پرهام رد می شه.»

قصه کوتاه

مرغ با تعجب نگاهش کرد.

گفت: «چه آرزوی عجیبی!»

گربه و مرغ حرفش را نمی فهمیدند. خیال می کردند هر کاری که خودشان نمی توانند انجام بدهند، حتماً بیهوده است.

سرانجام جوجه اردک کلبه را ترک کرد و دوباره راهی دنیای بزرگ بیرون شد.

پاییز از راه رسیده بود. برگ ها سرخ و طلایی شده بودند و باد سرد، شاخه های درختان را تکان می داد.

جوجه اردک برکه ای آرام پیدا کرد و روزها تنها در آن شنا کرد.

یک غروب، چند پرنده ی سفید و باشکوه را دید که در آسمان پرواز می کردند. بال های بزرگشان آرام بالا و پایین می رفت و گردن های بلندشان رو به جلو کشیده شده بود.

داستان کوتاه

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits