دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۲۰ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۲ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
آلیس و کیک جادویی در خانه خرگوش سفید
زمان مطالعه: 4 دقیقه
آلیس در ادامه ماجراجویی اش به خانه خرگوش سفید می رسد؛ با گاز زدن کیکی دوباره بزرگ می شود و برای رهایی از این وضعیت، حیوانات کوچک به سمت او ریگ پرتاب می کنند که به کیک تبدیل می شود.

ادامه داستان کودکانه آلیس در سرزمین عجایب

زیر میز را گشت و کیک کوچکی را داخل یک ظرف شیشه ای پیدا کرد. روی کیک نوشته شده بود: «مرا بخور.» کیک هم مثل بطری با نور کم رنگ و جادویی می درخشید.

آلیس با خودش فکر کرد: «شاید این من رو اون قدر بلند کنه که دستم به کلید برسه.»

یک گاز زد. هنوز لقمه اش را فرو نداده بود که با سرعت شروع به قد کشیدن کرد.

بزرگ و بزرگ تر شد تا جایی که موهایش نزدیک بود به سقف بخورد. حالا میز شیشه ای در کنارش خیلی کوچک به نظر می رسید.

کلید طلایی را برداشت، اما با یک نگاه به در کوچک آه کشید. حالا خیلی بزرگ تر از آن بود که بتواند از در رد شود.

گفت: «اول زیادی کوچک بودم و حالا زیادی بزرگم. پس چطوری باید خودم رو به اون باغ برسونم؟»

در همان لحظه، خرگوش سفید با عجله وارد تالار شد. در یک پنجه اش بادبزن داشت و در پنجه دیگرش یک جفت دستکش سفید.

وقتی آلیسِ غول پیکر را دید، جیغ کوتاهی کشید. دستکش ها و بادبزن از پنجه هایش افتادند و خودش به داخل راهروی کناری گریخت.

قصه کودکانه

آلیس کلید طلایی را دوباره روی میز گذاشت و بادبزن را برداشت. همان طور که فکر می کرد حالا باید چه کار کند، آن را تکان داد.

ناگهان سقف دورتر به نظر رسید. دوباره داشت کوچک می شد.

پیش از آنکه بیش از اندازه کوچک شود، فوری بادبزن را انداخت. وقتی کوچک شدنش متوقف شد، قدش تقریباً به اندازه خرگوش سفید بود.

کلید هنوز دور از دسترس بود و خرگوش هم داشت فرار می کرد. آلیس از راهروی کناری دنبالش رفت و کمی بعد به فضای باز میان درخت ها رسید.

چند دقیقه بعد، خرگوش سفید در مسیر ظاهر شد. روی زمین دنبال دستکش ها و بادبزن گمشده اش می گشت. وقتی آلیس را دید، او را نشناخت.

خرگوش که خیال می کرد آلیس خدمتکارش است، صدا زد: «مری اَن! بدو برو خونه ام و یک جفت دستکش و یک بادبزن دیگه برام بیار. زود باش!»

داستان کودکانه

خانه کوچکی میان درخت ها را نشان داد و پیش از آنکه آلیس پاسخی بدهد، دوباره با عجله دور شد.

آلیس پشت سرش صدا زد: «اما من مری اَن نیستم!»

خرگوش دیگر رفته بود. آلیس که دلش می خواست خانه اش را ببیند، مسیر را دنبال کرد و به خانه کوچک رسید.

خانه خرگوش سفید

روی در ورودی، پلاک برنجی کوچکی نصب شده بود که رویش نوشته بودند: «خانه خرگوش سفید».

آلیس وارد شد و از پله ها بالا رفت. در اتاق طبقه بالا، یک جفت دستکش سفید و یک بادبزن روی طاقچه ای بلند پیدا کرد. حتی وقتی روی نوک پا ایستاد، دستش به آن ها نرسید.

روی میزی زیر طاقچه، کیک کوچکی بود. روی کارت کنارش نوشته شده بود: «فقط یک گاز کوچک.» کیک همان درخشش جادویی و ملایمی را داشت که آلیس در تالار دیده بود.

گفت: «شاید یک گاز من رو فقط به اندازه ای بلند کنه که دستم برسه.»

گوشه کیک را گاز زد و همان لحظه شروع به بزرگ شدن کرد.

همچنین بخوانید:
آلیس در سرزمین عجایب؛ قصه ای برای کودکان

آلیس در سرزمین عجایب؛ قصه ای برای کودکان

در یک بعدازظهر گرم تابستانی، آلیس کنار رودخانه خوابش می برد که ناگهان خرگوش سفیدی با جلیقه و ساعت جیبی از کنارش می گذرد و او را به دنبال خود به…

سرش به سقف چسبید. یک دستش از پنجره بیرون زده بود و یک پایش هم داخل دودکش گیر کرده بود. آلیس به سختی می توانست تکان بخورد.

با ناله گفت: «ای وای، باز هم شروع شد!»

کمی بعد خرگوش سفید برگشت. خواست در ورودی را باز کند، اما آلیس آن قدر بزرگ شده بود که بدنش به در فشار می آورد و در تکان نمی خورد.

خرگوش فریاد زد: «یک چیز خیلی بزرگ توی خونه امه! باید بترسونیمش تا بیاد بیرون!»

بعد کمک خواست. طولی نکشید که خرگوش و چند حیوان کوچک از پنجره طبقه بالا ریگ ریزه به داخل اتاق پرتاب کردند.

تق! تق! تق!

ریگ ریزه ها همین که به زمین می خوردند، به کیک های کوچکی تبدیل می شدند.

قصه تصویری

 این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits