دلگرم
امروز: شنبه, ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۵ صفر ۱۴۴۸ قمری و ۰۸ اوت ۲۰۲۶ میلادی
جوجه اردک زشت؛ پایان داستان و راز قوی زیبا
زمان مطالعه: 5 دقیقه
در پایان این قصه، جوجه اردک زشت پس از تحمل زمستانی سخت، سرانجام حقیقت شگفت انگیز خود را می بیند: او قویی زیبا و نیرومند است.

قسمت آخر قصه کودکانه جوجه اردک زشت

جوجه اردک تا آن روز پرنده هایی به آن زیبایی ندیده بود.

چشم از آن ها برنداشت. پرنده ها کم کم به نقطه های سفیدی تبدیل شدند و سرانجام در دوردست ناپدید شدند.

آهسته گفت: «نمی دونم چه پرنده هایی بودن، ولی کاش می تونستم همراهشون برم.»

چیزی نگذشت که زمستان از راه رسید.

برف دشت ها را پوشاند و سطح برکه یخ بست. جوجه اردک هر روز در دایره ی کوچکی شنا می کرد تا آب دورش یخ نزند.

اما با سردتر شدن هوا، آن دایره هر روز کوچک تر شد.

یک شب بسیار سرد، آب برکه کاملاً یخ زد و جوجه اردک میان یخ ها گرفتار شد.

صبح روز بعد، کشاورزی از کنار برکه گذشت و او را دید. بااحتیاط یخ را شکست، جوجه اردک را بیرون آورد و زیر کت گرمش گذاشت.

قصه کوتاه

بعد او را به خانه برد.

بچه های کشاورز دور جوجه اردک جمع شدند.

یکی از آن ها فریاد زد: «نگاه کنید! بیدار شد!»

دیگری پرسید: «می شه باهاش بازی کنیم؟»

بچه ها از خوشحالی یک باره به طرفش رفتند.

جوجه اردک وحشت کرد و هراسان دور اتاق بال بال زد. اول با صدای شالاپ در کاسه ی شیر افتاد و بعد سرش در ظرف آرد فرو رفت.

پوف!

ابر سفیدی از آرد در هوا پخش شد.

داستان شب

بچه ها از دیدن جوجه اردک آردی خندیدند، اما وقتی فهمیدند چه قدر ترسیده است، زود عقب رفتند.

کشاورز گفت: «کمی ازش فاصله بگیرید. هنوز به ما عادت نکرده.»

جوجه اردک گیج و هراسان، چشمش به در باز افتاد. با عجله از خانه بیرون دوید، از حیاط برفی گذشت و زیر بوته ای پنهان شد.

باقی زمستان طولانی و سخت بود. هر جا می توانست دنبال غذا می گشت و شب ها برای در امان ماندن از باد، زیر شاخه های انبوه پناه می گرفت.

سرانجام روزی رسید که برف ها کم کم آب شدند.

نور گرم خورشید روی دشت افتاد. جوانه های سبز از شاخه ها بیرون آمدند و کنار آب، گل های کوچک شکفتند.

بهار برگشته بود.

جوجه اردک بال هایش را باز کرد. بال هایش حالا بسیار بزرگ تر و نیرومندتر از گذشته شده بودند.

یک بار بال زد. بار دوم محکم تر بال زد و ناگهان از روی زمین بلند شد.

دشت و درختان زیر پایش کوچک تر و دورتر شدند.

داستان خفن

بر فراز کشتزارها پرواز کرد تا به باغی زیبا رسید. درختان باغ پر از شکوفه بودند و در میانشان برکه ای زلال و آرام دیده می شد.

سه پرنده ی سفید بزرگ روی آب شنا می کردند.

جوجه اردک بی درنگ آن ها را شناخت. همان پرنده هایی بودند که پاییز گذشته در آسمان دیده بود.

قلبش تند می زد.

با خودش گفت: «به طرفشون می رم. شاید من رو نپذیرن، اما باید امتحان کنم.»

آرام روی برکه فرود آمد و به سوی پرنده های سفید شنا کرد.

وقتی قوها به او نزدیک شدند، از خجالت سرش را پایین انداخت.

قصه آموزنده

در همان لحظه، چیزی در آب صاف برکه دید.

تصویر خودش بود.

دیگر خبری از آن جوجه اردک بزرگ، خاکستری و دست وپاچلفتی نبود.

قوی جوانی از میان آب به او نگاه می کرد؛ با پرهایی سفید مثل برف، گردنی بلند و زیبا و بال هایی پهن و نیرومند.

قوهای دیگر دورش جمع شدند و با نوک هایشان آرام پرهای سفیدش را نوازش کردند.

آن ها قوی جوان را مانند یکی از خودشان پذیرفتند.

دو کودک دوان دوان وارد باغ شدند.

یکی از آن ها فریاد زد: «نگاه کن! یک قوی تازه اومده!»

دیگری گفت: «چه قدر جوان و زیباست!»

قوی جوان سرش را بالا گرفت.

همچنین بخوانید:
جوجه اردک زشت: قسمت دوم

جوجه اردک زشت: قسمت دوم

جوجه اردک زشت پس از فرار از مزرعه، در مرداب و جنگل با جانوران گوناگونی روبه رو می شود؛ اما هیچ کس او را درک نمی کند. او در جستجوی جای واقعی خود در…

حیاط شلوغ مزرعه، شب های تنهایی مرداب، زمستان سرد و همه ی روزهایی را به یاد آورد که از خودش می پرسید چرا با دیگران فرق دارد.

حالا پاسخ را می دانست.

از همان روزی که از تخم بیرون آمده بود، یک قو بود؛ قویی که هنوز آن قدر بزرگ نشده بود تا پرهای سفیدش نمایان شوند.

اما حتی آن روزها که خاکستری و دست وپاچلفتی بود، باز هم شایسته ی مهربانی بود. حرف های ناخوشایند دیگران نمی توانست ارزشش را کم کند.

فقط باید کمی زمان می گذشت تا رشد کند و جایی را پیدا کند که در آن احساس امنیت کند و دوست داشته شود.

در گوشه ای از برکه، قوی کوچک تری ساکت و تنها از بقیه دور مانده بود.

قوی جوان تنهایی روزهای گذشته اش را به یاد آورد. به سوی قوی کوچک شنا کرد و با نوکش آرام پرهای او را نوازش کرد.

بعد هر دو به جمع قوهای دیگر پیوستند و زیر آفتاب گرم بهاری روی آب درخشان شنا کردند.

داستان آموزنده

قوی جوان در کنار همراهانی مهربان، از آنچه روزی در رؤیاهایش دیده بود هم خوشبخت تر بود.

سرانجام خانه اش را پیدا کرده بود.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits