دلگرم
امروز: سه شنبه, ۰۳ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۱۲ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۲۵ اوت ۲۰۲۶ میلادی
مونزیا و جوجه تیغی؛ ماجرای کشف صداهای شبانه در جنگل
زمان مطالعه: 2 دقیقه
در یک شب آرام، مونزیا با شنیدن صدای خمیازه ای بلند، جوجه تیغی کوچکی را پیدا می کند که از صداهای مرموز بیرون لانه اش می ترسد. آن دو با هم قدمی کوتاه در جنگل می زنند تا منبع این صداها را پیدا کنند.

داستان تصویری کودکانه پیاده روی آرام با مونزیا

یک شب آرام، صدای خمیازه ای بلند در جنگل پیچید و به گوش مونزیا رسید.

«هااااااااا…»

مونزیا دنبال صدا رفت و زیر برگ های پهن یک سرخس به لانه دنج و کوچکی رسید. داخل لانه، جوجه تیغی کوچکی زیر پتویی نرم جمع شده بود. پلک هایش سنگین شده بودند.

قصه تصویری

مونزیا پرسید: «خوابت نمی بره؟»

جوجه تیغی گفت: «سعی می کنم بخوابم، اما هر بار چشم هام رو می بندم، از بیرون یه صدایی میاد. بعد هی فکر می کنم چی بود.»

چک.

چشم های جوجه تیغی یک دفعه باز شد.

«باز همون صدا بود!»

مونزیا با دقت گوش داد.

«دوست داری یه کم قدم بزنیم و ببینیم این صدا از کجا میاد؟»

داستان تصویری

جوجه تیغی دوباره خمیازه ای خواب آلود کشید. «باشه، اما خیلی کوتاه.»

با هم از لانه بیرون آمدند و در جنگل آرام به راه افتادند.

قصه کوتاه

چک.

مونزیا قطره ای آب را نشان داد که از نوک برگی آویزان بود. قطره سر خورد و در گودال کوچکی افتاد.

چک.

جوجه تیغی گفت: «آهان، فقط یه قطره آب بود.»

پنجه کوچکش را به طرف قطره تکان داد. «شب بخیر، قطره آب.»

داستان کوتاه

کمی جلوتر رفتند.

خش خش، خش خش.

جوجه تیغی ایستاد و گوش هایش تیز شد.

همچنین بخوانید:
داستان کودکانه صندوقچه پدربزرگ و نقشه گمشده

داستان کودکانه صندوقچه پدربزرگ و نقشه گمشده

مانی به دنبال کلید گمشده صندوقچه پدربزرگ می گردد و در پایان درمی یابد که ارزشمندترین گنج، همان ریشه ها و خاطره های خانوادگی است.

مونزیا به چند برگ خشک اشاره کرد. نسیم ملایمی برگ ها را تکان می داد.

جوجه تیغی گفت: «باد برگ ها رو تکون می ده. برای همینه که خش خش می کنن.»

قصه کودکانه

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits