دلگرم
امروز: یکشنبه, ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۲۴ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۶ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
آلیس در سرزمین عجایب: از مهمانی چای تا بازی کروکت
زمان مطالعه: 4 دقیقه
آلیس پس از ترک مهمانی چای کلاه دوز، وارد باغی می شود و با ملکه دل ها و بازی کروکت عجیب او روبه رو می شود.

ادامه داستان آلیس در سرزمین عجایب

توضیح داد: «من و زمان با هم دعوامون شده. حالا اینجا همیشه ساعت ششه.»

خرگوش ماه مارس اضافه کرد: «و ساعت شش، وقت چای خوردنه.»

هر وقت فنجان هایشان کثیف می شد، کلاه دوز و خرگوش ماه مارس فقط یک صندلی جابه جا می شدند و فنجان های تمیز برمی داشتند. هیچ وقت هم چیزی را نمی شستند.

موش زمستان خواب با خرخر کوتاهی بیدار شد و قصه گیج کننده ای درباره سه خواهر تعریف کرد که ته یک چاه زندگی می کردند.

همچنین بخوانید:
آلیس در سرزمین عجایب: ماجرای کیک، قارچ و گربه چشایر

آلیس در سرزمین عجایب: ماجرای کیک، قارچ و گربه چشایر

آلیس پس از کوچک شدن با خوردن یک کیک، به جنگل می گریزد و در آن جا با کرم ابریشمی آبی و گربه چشایر روبه رو می شود و سرانجام به مهمانی چای عجیبی می رسد.

هر بار آلیس سؤالی می پرسید، یکی حرفش را قطع می کرد. کلاه دوز موضوع را عوض می کرد. خرگوش ماه مارس چایی را تعارف می کرد که اصلاً وجود نداشت. موش زمستان خواب هم دوباره خوابش می برد.

سرانجام آلیس صندلی اش را عقب کشید و ایستاد.

گفت: «این عجیب ترین مهمونی چاییه که توی عمرم دیدم.»

بی آنکه پشت سرش را نگاه کند، از آنجا دور شد.

کمی آن طرف تر از میز چای، در کوچکی روی تنه درخت دید. در را باز کرد و از میانش گذشت. ناگهان دوباره خودش را در همان تالار درهای قفل شده دید.

این بار دقیقاً می دانست باید چه کار کند. اول کلید طلایی را برداشت. بعد کمی از تکه قارچ خورد تا آن قدر کوچک شود که از در کوچک رد شود.

قصه کوتاه

سرانجام وارد باغ زیبا شد. شاید کسی آنجا می توانست راه خانه را نشانش بدهد.

بازی کروکت ملکه

کنار ردیفی از بوته های گل رز، سه باغبان با عجله گل های سفید را قرمز می کردند. آلیس با تعجب دید که باغبان ها شبیه کارت های بازی بودند و دست و پا از بدن های تختشان بیرون زده بود.

پرسید: «چرا گل ها رو رنگ می کنید؟»

یکی از باغبان ها نگاهی به اطراف انداخت و آهسته گفت: «قرار بود بوته رز قرمز بکاریم، اما اشتباهی یک بوته سفید کاشتیم. اگه ملکه بفهمه، از کوره در می ره.»

قصه تصویری

پیش از آنکه آلیس چیزی بگوید، صدای شیپورها از دور بلند شد. دسته باشکوهی از همراهان سلطنتی وارد باغ شدند. خرگوش سفید نزدیک ابتدای صف حرکت می کرد و شاه و ملکه دل ها هم پشت سرش بودند.

ملکه مقابل آلیس ایستاد و از بالا به او خیره شد.

با تندی پرسید: «نامت چیست؟»

آلیس جواب داد: «آلیس هستم، علیاحضرت.»

بعد ملکه چشمش به گل های نیمه رنگ شده افتاد.

صورتش قرمز شد و فریاد زد: «سرشان را بزنید!»

سربازهای ورقی جلو دویدند، اما ملکه همان لحظه به راهش ادامه داد. وقتی ملکه حواسش نبود، آلیس به باغبان های ترسیده کمک کرد داخل گلدان بزرگی پنهان شوند.

داستان شب

ملکه دوباره رو به آلیس کرد و پرسید: «بلدی کروکت بازی کنی؟»

آلیس گفت: «بله.»

ملکه دستور داد: «پس همراه ما بیا!»

کروکت معمولاً بازی ساده ای روی چمن بود، اما بازی ملکه هیچ شباهتی به یک بازی معمولی نداشت. چکش های بازی فلامینگوها بودند. توپ ها جوجه تیغی ها بودند و حلقه ها، سربازهای ورقی ای که مثل پل خم شده بودند.

هیچ چیز سر جایش نمی ماند. جوجه تیغی ها این طرف و آن طرف می خزیدند. هر وقت آلیس می خواست با فلامینگو به توپ ضربه بزند، پرنده گردن درازش را می چرخاند و به او نگاه می کرد. هیچ کس هم نوبت را رعایت نمی کرد.

هر بار چیزی اشتباه پیش می رفت، ملکه پایش را به زمین می کوبید و فریاد می زد: «سرشان را بزنید!»

قصه جذاب

   این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits