ادامه داستان آلیس در سرزمین عجایب
توضیح داد: «من و زمان با هم دعوامون شده. حالا اینجا همیشه ساعت ششه.»
خرگوش ماه مارس اضافه کرد: «و ساعت شش، وقت چای خوردنه.»
هر وقت فنجان هایشان کثیف می شد، کلاه دوز و خرگوش ماه مارس فقط یک صندلی جابه جا می شدند و فنجان های تمیز برمی داشتند. هیچ وقت هم چیزی را نمی شستند.
موش زمستان خواب با خرخر کوتاهی بیدار شد و قصه گیج کننده ای درباره سه خواهر تعریف کرد که ته یک چاه زندگی می کردند.
آلیس در سرزمین عجایب: ماجرای کیک، قارچ و گربه چشایر
هر بار آلیس سؤالی می پرسید، یکی حرفش را قطع می کرد. کلاه دوز موضوع را عوض می کرد. خرگوش ماه مارس چایی را تعارف می کرد که اصلاً وجود نداشت. موش زمستان خواب هم دوباره خوابش می برد.
سرانجام آلیس صندلی اش را عقب کشید و ایستاد.
گفت: «این عجیب ترین مهمونی چاییه که توی عمرم دیدم.»
بی آنکه پشت سرش را نگاه کند، از آنجا دور شد.
کمی آن طرف تر از میز چای، در کوچکی روی تنه درخت دید. در را باز کرد و از میانش گذشت. ناگهان دوباره خودش را در همان تالار درهای قفل شده دید.
این بار دقیقاً می دانست باید چه کار کند. اول کلید طلایی را برداشت. بعد کمی از تکه قارچ خورد تا آن قدر کوچک شود که از در کوچک رد شود.

سرانجام وارد باغ زیبا شد. شاید کسی آنجا می توانست راه خانه را نشانش بدهد.
بازی کروکت ملکه
کنار ردیفی از بوته های گل رز، سه باغبان با عجله گل های سفید را قرمز می کردند. آلیس با تعجب دید که باغبان ها شبیه کارت های بازی بودند و دست و پا از بدن های تختشان بیرون زده بود.
پرسید: «چرا گل ها رو رنگ می کنید؟»
یکی از باغبان ها نگاهی به اطراف انداخت و آهسته گفت: «قرار بود بوته رز قرمز بکاریم، اما اشتباهی یک بوته سفید کاشتیم. اگه ملکه بفهمه، از کوره در می ره.»

پیش از آنکه آلیس چیزی بگوید، صدای شیپورها از دور بلند شد. دسته باشکوهی از همراهان سلطنتی وارد باغ شدند. خرگوش سفید نزدیک ابتدای صف حرکت می کرد و شاه و ملکه دل ها هم پشت سرش بودند.
ملکه مقابل آلیس ایستاد و از بالا به او خیره شد.
با تندی پرسید: «نامت چیست؟»
آلیس جواب داد: «آلیس هستم، علیاحضرت.»
بعد ملکه چشمش به گل های نیمه رنگ شده افتاد.
صورتش قرمز شد و فریاد زد: «سرشان را بزنید!»
سربازهای ورقی جلو دویدند، اما ملکه همان لحظه به راهش ادامه داد. وقتی ملکه حواسش نبود، آلیس به باغبان های ترسیده کمک کرد داخل گلدان بزرگی پنهان شوند.

ملکه دوباره رو به آلیس کرد و پرسید: «بلدی کروکت بازی کنی؟»
آلیس گفت: «بله.»
ملکه دستور داد: «پس همراه ما بیا!»
کروکت معمولاً بازی ساده ای روی چمن بود، اما بازی ملکه هیچ شباهتی به یک بازی معمولی نداشت. چکش های بازی فلامینگوها بودند. توپ ها جوجه تیغی ها بودند و حلقه ها، سربازهای ورقی ای که مثل پل خم شده بودند.
هیچ چیز سر جایش نمی ماند. جوجه تیغی ها این طرف و آن طرف می خزیدند. هر وقت آلیس می خواست با فلامینگو به توپ ضربه بزند، پرنده گردن درازش را می چرخاند و به او نگاه می کرد. هیچ کس هم نوبت را رعایت نمی کرد.
هر بار چیزی اشتباه پیش می رفت، ملکه پایش را به زمین می کوبید و فریاد می زد: «سرشان را بزنید!»

این داستان ادامه دارد.












کبوتر، شعر زیبای کودکانه از پروین دولت آبادی
طرز تهیه کروسان سوسیس خانگی به ۲ روش آسان !
پیشگیری از زوال عقل در سالمندان؛ ۱۲ راهکار طلایی و علمی که مغز را جوان نگه میدارد!
راهنمای جامع انواع مکمل بدنسازی و کاربرد آن ها؛ از وی و کراتین تا چربی سوزها
آشنایی با انواع فوبیا و روش های درمان آن
طرز تهیه هریسه گندم خانگی؛ راز پخت یک غذای نرم و خوش طعم
مدت زمان پخت عدس در قابلمه و زودپز
آموزش ساخت ۳ تونر گیاهی برای پوستی شاداب و هیدراته در خانه با مواد دم دستی
داستان پندآموز «لباس آبی»؛ خوبی ای که سال ها بعد به زندگی یک نفر برگشت
دیدگاه ها