دلگرم
امروز: شنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۰۱ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
مونزیا و مداد جادویی: داستان کودکانه ی نقاشی های زنده
زمان مطالعه: 3 دقیقه
مونزیا در جنگل مدادی طلایی با ستاره ای کوچک پیدا می کند. هر نقاشی که دوستانش می کشند، از کاغذ بیرون می آید: قطار هویجی، ابر پرنده و اژدهای حباب ساز. حالا باید تصمیم بگیرند آیا نقاشی های دوست داشتنی خود را پاک کنند یا نه.

قصه تصویری مونزیا و مداد جادویی برای کودکان

یک روز، مونزیا در جنگل راه می رفت تا به دیدن خرگوش، سنجاب و جوجه تیغی برود. ناگهان زیر بوته های سرخس، درخششی طلایی دید. برگ ها را کنار زد و مدادی طلایی پیدا کرد که روی بدنه اش یک ستاره ی کوچک کنده شده بود.

قصه تصویری

وقتی به محوطه ی باز میان درخت ها رسید، مداد را بالا گرفت و گفت: «ببینید چی پیدا کردم!»

سنجاب چند برگ کاغذ بزرگ آورد و روی چمن ها پهن کرد.

خرگوش گفت: «بیاین امتحانش کنیم!»

اول خرگوش مداد را برداشت. به رنگ نارنجی فکر کرد و نوک مداد نارنجی شد. بعد به رنگ سبز فکر کرد و نوک مداد سبز شد.

گفت: «این مداد می تونه با هر رنگی که تصور کنیم نقاشی بکشه!»

داستان تصویری

خرگوش یک قطار نارنجی به شکل هویج کشید و چند واگن و یک ریل حلقه ای هم به آن اضافه کرد. همین که آخرین خط را کشید، ستاره ی کوچک روی مداد شروع به درخشیدن کرد.

قصه کودکانه

نقاشی همان جا روی کاغذ ماند، اما قطار هویجی کوچکی همراه با ریلش از نقاشی بیرون آمد. قطار آن قدر بزرگ شد که می شد سوارش شد و ریل هم دور محوطه حلقه زد.

قطار سوت کشید: هوهو!

دوستان سوار قطار شدند و یک دور میان درخت ها چرخیدند.

داستان کودکانه

بعد خنده کنان پیاده شدند.

بعد نوبت مونزیا شد. مداد را گرفت و گفت: «می دونم چی بکشم!»

ابری نرم و پف دار با دو بال کوچک و یک لبخند شاد کشید.

ستاره برق زد و ابر کوچکی از روی کاغذ بلند شد. ابر آن قدر بزرگ شد که مونزیا بتواند روی آن بنشیند.

مونزیا سوار ابر شد و گفت: «بریم بالا!»

قصه جذاب

ابر به آرامی او را بالای محوطه برد و لبه های پف دارش پاهای مونزیا را قلقلک داد. پس از یک پرواز کوتاه، ابر را روی چمن ها پایین آورد و پیاده شد.

بعد جوجه تیغی یک اژدهای کوچک و مهربان کشید.

همچنین بخوانید:
لباس جدید پادشاه؛ حقیقتی که یک کودک فاش کرد

لباس جدید پادشاه؛ حقیقتی که یک کودک فاش کرد

در ادامه داستان لباس جدید پادشاه، درباریان و مردم از ترس نادان شمرده شدن، لباس نامرئی را ستایش می کنند؛ اما فریاد یک کودک حقیقت را برملا می سازد.

گفت: «این اژدها به جای آتیش، حباب فوت می کنه!»

همین که نقاشی تمام شد، ستاره ی روی مداد برق زد. اژدهای کوچک از روی کاغذ بلند شد و همان طور که دور محوطه پرواز می کرد، حباب های رنگارنگی می ساخت. بعضی حباب ها دور ابر بالا و پایین رفتند و بعضی دیگر توی واگن های خالی قطار جا خوش کردند.

داستان جذاب

خیلی زود، محوطه شلوغ شد. قطار روی ریلش دور می زد، ابر میان درخت ها شناور بود و اژدها هم لابه لای حباب هایی که همه جا پخش بودند، پرواز می کرد.

سنجاب پیشنهاد داد: «شاید بهتر باشه نقاشی ها رو پاک کنیم. اون وقت شاید همه چیز ناپدید بشه.»

خرگوش به قطارش نگاه کرد، جوجه تیغی به اژدهای کوچکش و مونزیا به ابر خندانش.

هیچ کدام دلشان نمی آمد قطار، ابر یا اژدها ناپدید شوند.

داستان شب

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits