قسمت دوم داستان مونزیا و جعبه ی زمان خواب
نورا نشست و چشم هایش گرد شد. آهسته گفت: «وای… تو کی هستی؟» مونزیا یک تعظیم کوچولو کرد. گفت: «من مونزیا هستم. پسر کوچولوی ماه، از آسمون.» نورا نگاهش کرد. مونزیا گرد و نرم و نارنجی بود. چشم های آبی خواب آلودی داشت و دورش نور ملایمی می تابید. نورا گفت: «من نورا هستم. گم شدی؟» مونزیا سرش را تکان داد. «نه. خسته ام.» نورا پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید. نگاهش نرم شد؛ انگار خوب می فهمید.

مونزیا گفت: «چند شبه خوابم نمی بره. سرم خیلی شلوغه. بچه ها وقتی موقع خواب فکرهاشون زیاد می شه، چی کار می کنن؟» نورا گفت: «برای من هم پیش می آد. گاهی فکرهام مثل توپ های کوچولو بالا و پایین می پرن.»
مونزیا آهسته گفت: «فکرهای من مثل توپ های کوچولوی مهتابی بالا و پایین می پرن.» نورا لبخند زد. گفت: «من چند تا بازی آروم برای وقت خواب بلدم.» مونزیا کمی جلوتر آمد. «من بازی های آروم رو دوست دارم.»
نورا به مربع نرم مهتاب روی زمین اشاره کرد. گفت: «اول وانمود کن فکرهات ستاره های کوچولو هستن. لازم نیست مجبورشون کنی برن. می تونی بذاریشون توی یک جعبه ی خواب تا صبح استراحت کنن.» مونزیا دور و برش را نگاه کرد.
«من که جعبه ای نمی بینم.» نورا گفت: «جعبه خیالیه. توی ذهنت درستش می کنی.» مونزیا چشم هایش را بست. «آها. این رو بلدم.» توی فکرش یک جعبه ی آبی کوچولو ساخت؛ جعبه ای با یک درِ نرم و خواب آلود. یک فکر ستاره ای کوچولو پیدا شد. همان فکرِ شن های قلقلکی بود. مونزیا آن را با دقت برداشت و گذاشت توی جعبه.

نورا آرام گفت: «آفرین.» یک فکر ستاره ای دیگر پیدا شد. این یکی فکرِ چوب های نوک تیز لانه ی پرنده بود. مونزیا آن را هم توی جعبه گذاشت. بعد یک فکر ستاره ای بزرگ قل خورد و آمد جلو. همان فکری بود که می گفت: «نمی دونم کی خوابم می بره.» مونزیا خواست آن را توی جعبه بگذارد، اما فکر بزرگ قل خورد و بیرون پرید.

بوینگ! دوباره پرید توی سرش. مونزیا چشم هایش را باز کرد. گفت: «این یکی فرار کرد.» نورا سر تکان داد. «بعضی فکرها این طوری هستن. می تونی دوباره امتحان کنی، خیلی آروم.» مونزیا این بار فکر ستاره ای بزرگ را با هر دو دست برداشت.
آرام به آن گفت: «تو می تونی اینجا استراحت کنی. صبح دوباره می بینمت.» این بار فکر بزرگ توی جعبه ماند. شانه های مونزیا کمی شل شد. پرسید: «بعدش چی؟» نورا گفت: «نفس بادکنکی.» چشم های مونزیا گرد شد.
مونزیا پسر ماه و ماجرای پیدا کردن تخت خواب آرام
«یعنی باید بادکنک داشته باشم؟» نورا خندید. «نه. شکمت می شه بادکنک.» مونزیا به شکم گرد کوچولویش نگاه کرد. گفت: «خب، این منطقیه.» نورا یک دستش را روی شکمش گذاشت. گفت: «هوا رو آروم بکش تو. بذار شکمت مثل یک بادکنک کوچولو پر بشه.» مونزیا نفس کشید. اما به جای شکمش، لپ هایش را پر از هوا کرد.

این قصه ادامه دارد












روشی جادویی برای برق انداختن ماهیتابه ها با مواد ساده
آموزش کامل تهیه ماست سفت و قالبی خانگی با شیر پرچرب
طرز تهیه خیارشور فوری و ترد با سیر و شوید تازه در ۱۰ دقیقه
داستان پندآموز کیسه سکه و چوپان راستگو / کیسه سکه ای که صاحبش را پیدا کرد؛ داستانی درباره امانت داری و صداقت
طرز تهیه شیرینی رولتی یخچالی (بدون پخت و پز و بدون همزن )
طرز تهیه کیک صبحانه ابری با بافت لطیف و اسفنجی
طرز تهیه قابلی پلو مجلسی؛ غذای خوشمزه و محبوب افغانستان
آموزش طرز تهیه املت سبزیجات همزده مجلسی و خوشمزه در خانه
راز پرورش توت فرنگی در خانه؛ برداشت میوه های شیرین از گلدان و باغچه
دیدگاه ها