دلگرم
امروز: یکشنبه, ۲۸ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۰۵ صفر ۱۴۴۸ قمری و ۱۹ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
داستان سکسکه مونزیا و کمک دوستان جنگلی برای کودکان
زمان مطالعه: 4 دقیقه
مونزیای کوچولو در جنگل دچار سکسکه شد و دوستانش هر کدام راهی برای درمان امتحان کردند.

قصه کودکانه روز سکسکه مونزیا

مونزیا، پسر کوچولوی ماه، با بدن گرد و نرمش به جنگل آمده بود تا دوستان حیوانش را ببیند. خورشید می درخشید. پرنده ها روی شاخه ها جیک جیک می کردند و برگ های خشک زیر پاهای مونزیا خش خش می کردند.

قصه تصویری

خرگوش دوان دوان به طرفش آمد.

«سلام، مونزیا!»

«سلام، خرگو… هیک!»

مونزیا ناگهان کمی از زمین بالا پرید.

داستان تصویری

خش خش خش! برگ های خشک دور پاهایش پخش شدند.

خرگوش با تعجب پلک زد.

مونزیا هم پلک زد.

بعد هر دو خندیدند.

خرگوش گفت: «سکسکه کردی!»

«می دونم! می خواستم بگم خرگوش… هیک!»

مونزیا دوباره از زمین بالا پرید.

خرگوش گفت: «فکر کنم بدونم چی کمکت می کنه.»

بعد یک لیوان آب خنک آورد.

مونزیا لیوان را گرفت و تندتند آب خورد.

قُلُپ قُلُپ قُلُپ!

بعد منتظر ماند.

خرگوش هم منتظر ماند.

«یک… دو… سه…»

«هیک!»

قصه کودکانه

مونزیا بالا پرید و یک برگ خشک درست روی سر خرگوش افتاد.

«هنوز خوب نشده!»

همان موقع سنجاب تندوتیز از درخت پایین آمد.

«من می دونم باید چی کار کنی! یک نفس عمیق بکش و تا سه می شمرم، نفست رو نگه دار.»

مونزیا نفس عمیقی کشید. لپ هایش مثل دو بادکنک کوچولو باد کردند.

داستان کودکانه

سنجاب آرام شمرد: «یک… دو… سه…»

مونزیا نفسش را بیرون داد.

«هیک!»

دوباره کمی از زمین بالا پرید.

«ای وای! هنوز هست!»

روباه کوچولو دوان دوان از راه رسید.

«شاید یک غافلگیری سکسکه ت رو بند بیاره!»

مونزیا پرسید: «چه غافلگیری ای؟»

روباه چیزی در گوش خرگوش و سنجاب گفت. بعد هر سه با عجله پشت یک درخت بزرگ پنهان شدند.

قصه کوتاه

مونزیا وسط راه تنها ماند.

«پس همه کجا رفتن؟»

ناگهان خرگوش و سنجاب و روباه از پشت درخت بیرون پریدند.

«پخ!»

«هی ک!»

داستان کوتاه

مونزیا آن قدر بالا پرید که برگ های خشک دورش چرخیدند و به هوا رفتند.

بعد آرام روی زمین فرود آمد.

سکسکه اش هنوز خوب نشده بود.

اما این بار دیگر نخندید. لبخند از لبش رفت و سرش را پایین انداخت.

آرام گفت: «اومده بودم باهاتون بازی کنم. دوست نداشتم من رو بترسونید.»

گوش های روباه پایین افتاد. کنار مونزیا نشست.

«ببخشید. می خواستم کمکت کنم، ولی نباید می ترسوندمت.»

قصه جذاب

خرگوش و سنجاب هم کنارشان نشستند.

همان موقع لاک پشت آرام آرام از راه رسید.

«چی شده؟»

خرگوش گفت: «مونزیا سکسکه اش گرفته. بهش آب دادیم، ولی خوب نشد.»

سنجاب گفت: «نفسش رو هم نگه داشت، ولی باز سکسکه کرد.»

روباه آرام گفت: «من هم ترسوندمش، ولی فقط ناراحتش کردم.»

داستان جذاب

لاک پشت سری تکان داد.

«شاید مونزیا به راه تازه ای نیاز نداره. شاید بهتره چند لحظه آروم و بی سروصدا بشینه.»

مونزیا روی علف های نرم نشست و دست هایش را آرام کنار بدنش گذاشت.

لاک پشت گفت: «حالا آروم نفس بکش.»

مونزیا یک نفس آرام کشید.

«خوبه. حالا آروم نفست رو بیرون بده.»

مونزیا آهسته نفسش را بیرون داد.

خرگوش یک لیوان دیگر آب خنک آورد.

این بار مونزیا فقط یک جرعه کوچک نوشید.

قصه شب

بعد یک جرعه کوچک دیگر.

دوستانش کنار او ماندند و آرام شمردند: «یک… دو… سه…»

مونزیا دوباره آرام نفس کشید و یک جرعه کوچک دیگر آب خورد.

همه بی سروصدا کنارش ماندند.

کمی بعد، مونزیا لبخند زد.

«فکر کنم سکسکه م هنوز…»

ساکت شد.

قصه شاد

خرگوش سرش را جلو آورد.

«هنوز چی؟»

چشم های مونزیا گرد شد.

«جمله م رو کامل گفتم!»

سنجاب با خوشحالی گفت: «سکسکه نکردی!»

همچنین بخوانید:
کشف راز تاب قلقلکی توسط کودکان در پارک

کشف راز تاب قلقلکی توسط کودکان در پارک

نیما و دوستانش متوجه شدند که تاب پارک به دلیل یک شاخه درخت قلقلکشان می دهد و نه جادو یا موجودات فضایی.

خرگوش فریاد زد: «خوب شد!»

مونزیا از جایش بلند شد و خندید.

روباه هم خندید و گوش هایش دوباره بالا رفتند.

خیلی زود، مونزیا و دوستانش با هم حرف زدند و در جنگل قدم زدند.

بعد هم مشغول بازی شدند.

ناگهان روباه کوچولو دهانش را باز کرد.

«هیک!»

داستان شاد

همه همان جا ایستادند و به روباه نگاه کردند.

چشم های روباه گرد شد.

بعد مونزیا و همه حیوان ها زدند زیر خنده.

اما این بار هیچ کس پشت درخت پنهان نشد.

مونزیا یک لیوان آب خنک برای روباه آورد.

«جرعه جرعه بخور.»

قصه مهیج

بعد همه آرام کنار روباه نشستند و با هم شمردند:

«یک… دو… سه…»

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits