قصه کودکانه روز سکسکه مونزیا
مونزیا، پسر کوچولوی ماه، با بدن گرد و نرمش به جنگل آمده بود تا دوستان حیوانش را ببیند. خورشید می درخشید. پرنده ها روی شاخه ها جیک جیک می کردند و برگ های خشک زیر پاهای مونزیا خش خش می کردند.

خرگوش دوان دوان به طرفش آمد.
«سلام، مونزیا!»
«سلام، خرگو… هیک!»
مونزیا ناگهان کمی از زمین بالا پرید.

خش خش خش! برگ های خشک دور پاهایش پخش شدند.
خرگوش با تعجب پلک زد.
مونزیا هم پلک زد.
بعد هر دو خندیدند.
خرگوش گفت: «سکسکه کردی!»
«می دونم! می خواستم بگم خرگوش… هیک!»
مونزیا دوباره از زمین بالا پرید.
خرگوش گفت: «فکر کنم بدونم چی کمکت می کنه.»
بعد یک لیوان آب خنک آورد.
مونزیا لیوان را گرفت و تندتند آب خورد.
قُلُپ قُلُپ قُلُپ!
بعد منتظر ماند.
خرگوش هم منتظر ماند.
«یک… دو… سه…»
«هیک!»

مونزیا بالا پرید و یک برگ خشک درست روی سر خرگوش افتاد.
«هنوز خوب نشده!»
همان موقع سنجاب تندوتیز از درخت پایین آمد.
«من می دونم باید چی کار کنی! یک نفس عمیق بکش و تا سه می شمرم، نفست رو نگه دار.»
مونزیا نفس عمیقی کشید. لپ هایش مثل دو بادکنک کوچولو باد کردند.

سنجاب آرام شمرد: «یک… دو… سه…»
مونزیا نفسش را بیرون داد.
«هیک!»
دوباره کمی از زمین بالا پرید.
«ای وای! هنوز هست!»
روباه کوچولو دوان دوان از راه رسید.
«شاید یک غافلگیری سکسکه ت رو بند بیاره!»
مونزیا پرسید: «چه غافلگیری ای؟»
روباه چیزی در گوش خرگوش و سنجاب گفت. بعد هر سه با عجله پشت یک درخت بزرگ پنهان شدند.

مونزیا وسط راه تنها ماند.
«پس همه کجا رفتن؟»
ناگهان خرگوش و سنجاب و روباه از پشت درخت بیرون پریدند.
«پخ!»
«هی ک!»

مونزیا آن قدر بالا پرید که برگ های خشک دورش چرخیدند و به هوا رفتند.
بعد آرام روی زمین فرود آمد.
سکسکه اش هنوز خوب نشده بود.
اما این بار دیگر نخندید. لبخند از لبش رفت و سرش را پایین انداخت.
آرام گفت: «اومده بودم باهاتون بازی کنم. دوست نداشتم من رو بترسونید.»
گوش های روباه پایین افتاد. کنار مونزیا نشست.
«ببخشید. می خواستم کمکت کنم، ولی نباید می ترسوندمت.»

خرگوش و سنجاب هم کنارشان نشستند.
همان موقع لاک پشت آرام آرام از راه رسید.
«چی شده؟»
خرگوش گفت: «مونزیا سکسکه اش گرفته. بهش آب دادیم، ولی خوب نشد.»
سنجاب گفت: «نفسش رو هم نگه داشت، ولی باز سکسکه کرد.»
روباه آرام گفت: «من هم ترسوندمش، ولی فقط ناراحتش کردم.»

لاک پشت سری تکان داد.
«شاید مونزیا به راه تازه ای نیاز نداره. شاید بهتره چند لحظه آروم و بی سروصدا بشینه.»
مونزیا روی علف های نرم نشست و دست هایش را آرام کنار بدنش گذاشت.
لاک پشت گفت: «حالا آروم نفس بکش.»
مونزیا یک نفس آرام کشید.
«خوبه. حالا آروم نفست رو بیرون بده.»
مونزیا آهسته نفسش را بیرون داد.
خرگوش یک لیوان دیگر آب خنک آورد.
این بار مونزیا فقط یک جرعه کوچک نوشید.

بعد یک جرعه کوچک دیگر.
دوستانش کنار او ماندند و آرام شمردند: «یک… دو… سه…»
مونزیا دوباره آرام نفس کشید و یک جرعه کوچک دیگر آب خورد.
همه بی سروصدا کنارش ماندند.
کمی بعد، مونزیا لبخند زد.
«فکر کنم سکسکه م هنوز…»
ساکت شد.

خرگوش سرش را جلو آورد.
«هنوز چی؟»
چشم های مونزیا گرد شد.
«جمله م رو کامل گفتم!»
سنجاب با خوشحالی گفت: «سکسکه نکردی!»
کشف راز تاب قلقلکی توسط کودکان در پارک
خرگوش فریاد زد: «خوب شد!»
مونزیا از جایش بلند شد و خندید.
روباه هم خندید و گوش هایش دوباره بالا رفتند.
خیلی زود، مونزیا و دوستانش با هم حرف زدند و در جنگل قدم زدند.
بعد هم مشغول بازی شدند.
ناگهان روباه کوچولو دهانش را باز کرد.
«هیک!»

همه همان جا ایستادند و به روباه نگاه کردند.
چشم های روباه گرد شد.
بعد مونزیا و همه حیوان ها زدند زیر خنده.
اما این بار هیچ کس پشت درخت پنهان نشد.
مونزیا یک لیوان آب خنک برای روباه آورد.
«جرعه جرعه بخور.»

بعد همه آرام کنار روباه نشستند و با هم شمردند:
«یک… دو… سه…»












پرکاشن چیست و چه نقشی در موسیقی دارد ؟
راز خوشمزه شدن خورشت بامیه با سبزی به روش سنتی
اسپینر چیست و چه کاربردهایی دارد ؟ (آشنایی با انواع آن)
طرز تهیه حلوا ماسالا با شیره انگور و ادویه های معطر
داستان پندآموز جدید: خوشه های گندم و باد
طرز تهیه دمپختک گوجه ساده؛ یک غذای خوش رنگ، خوش عطر و اقتصادی بدون گوشت و سیب زمینی
کاشت آسان فلفل در گلدان؛ آموزش مرحله به مرحله برای برداشت فلفل تازه در خانه
طرز تهیه رشته پلو تهرانی به سبک رستورانی؛ راز خوش عطر شدن رشته پلو مجلسی برای سفره های ایرانی
آموزش ۵ غذای فوری و آسان با ساندویچ ساز / از پیتزای یخ زده تا ساندویچ برنجی
دیدگاه ها