دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۰۸ صفر ۱۴۴۸ قمری و ۲۲ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
مونزیا پسر ماه و ماجرای پیدا کردن تخت خواب آرام
زمان مطالعه: 4 دقیقه
مونزیا پسر کوچولوی ماه به دنبال جایی آرام برای خواب می گردد اما هر تخت جدیدی مشکلی جدید دارد تا اینکه به فکر فرو می رود.

قصه کودکانه مونزیا و جعبه ی زمان خواب

مونزیا پسر کوچولوی ماه بود. آن بالا، توی آسمان شب زندگی می کرد. هر شب، نور نرم و آرامش بخشش را روی بام خانه ها می ریخت. روی رودخانه ها، نوک درخت ها و جاده های خلوت هم می تابید.

قص تصویری

گربه ها روی لبه ی پنجره ها جمع می شدند و او تماشایشان می کرد. جغدها هم لابه لای شاخه ها آرام پلک می زدند. مونزیا نور نقره ای و مهربانش را روی خانه ها پهن می کرد؛ طوری که انگار دنیا زیر یک لحاف بزرگ خوابیده بود.

اما خود مونزیا خوابش نمی برد. چند شب بود که درست وحسابی نخوابیده بود. یک خمیازه ی بلند کشید و چشم هایش را مالید. آرام گفت: «آااه… شاید جای خوابم خوب نیست.»

داستان تصویری

پس نرم و آرام به طرف یک ابر رفت. ابر سفید و گرد و پف پفی بود؛ درست مثل یک بالش بزرگ. مونزیا وسط ابر جمع شد و چشم هایش را بست. اما یک فکر کوچولو شروع کرد وول بخورد. بعد یک فکر دیگر آمد و وول خورد. بعد هم یک فکر بزرگ از راه رسید و خودش را انداخت وسط آن ها. مونزیا یک چشمش را باز کرد. زیر لب گفت: «این ابر زیادی فکرفکریه.»

قصه کوتاه

از روی ابر بلند شد و پایین رفت. پایین و پایین تر، تا رسید به یک بیابان آرام. شن ها هنوز از گرمای روز نرم و گرم بودند. زیر نور ستاره ها هم برق کوچولویی می زدند. مونزیا روی شن ها دراز کشید و یک آه راحت کشید.

گفت: «اینجا خوبه.» اما شن ها انگشت های پایش را قلقلک دادند. بعد زانوهایش را قلقلک دادند. بعد هم شکم گرد کوچولویش را قلقلک دادند. مونزیا ریز خندید و تند نشست. گفت: «ای وای! این تخت زیادی قلقلکیه!»

داستان کوتاه

بعد رفت و توی یک چمنزار، یک گوسفند خواب آلود پیدا کرد. گوسفند گرم و پشمالو بود. پشت نرمش درست شبیه یک جای دنج برای استراحت بود. مونزیا آرام پرسید: «می تونم اینجا بخوابم؟» گوسفند با چشم های نیمه باز بع بع کوچولویی کرد؛ چیزی شبیه «بله». مونزیا آرام روی پشت گوسفند لم داد.

قصه کودکانه

اولش همه چیز عالی بود. اما گوسفند توی خواب راه افتاد.

قدم، قدم، قدم.

مونزیا کمی سُر خورد.

قدم، قدم، قدم.

کمی بیشتر سُر خورد.

قدم، قدم، قدم.

مونزیا آهسته گفت: «اوه اوه…»

بعد پوف!

نرم افتاد روی چمن ها.

داستان کودکانه

بعد از آن، رفت توی یک لانه ی خالی پرنده استراحت کند، اما چوب های لانه به آرنجش می خورد. رفت روی یک کپه برگ بخوابد، اما هر بار تکان می خورد، برگ ها خش خش می کردند. روی آب یک برکه ی آرام شناور شد، اما عکس خودش توی آب مدام به او نگاه می کرد.

قصه جذاب

آخر سر، مونزیا دوباره به آسمان برگشت و روی لبه ی یک ستاره نشست. چشم هایش سنگین شده بود. شانه های کوچکش پایین افتاده بود. گفت: «مشکل از ابر نیست.» کمی مکث کرد. «از شن ها هم نیست.» باز کمی فکر کرد. «حتی از گوسفند هم نیست.» بعد سرش را با دو دست کوچکش گرفت. «فکرهام خیلی شلوغ شده.»

داستان جذاب

هر بار چشم هایش را می بست، یک فکر کوچولو توی سرش غلت می خورد. یک فکر بزرگ، بزرگ تر می شد. بعد هم یک فکر دیگر، بی خبر، می پرید وسط.

تق.

تلق.

همچنین بخوانید:
راز سبیل فرفری قصه کودکانه سام و پدرش

راز سبیل فرفری قصه کودکانه سام و پدرش

در یک صبح آرام سام سعی کرد تعداد موهای سبیل فرفری پدرش را بشمارد اما هر بار با خنده و عطسه نقشه اش خراب شد.

قل قل.

باز هم تق.

مونزیا آه کشید. نور مهتابی اش هم کم جان تر شد. آن پایین، توی یک اتاق کوچک و آرام، دختری به نام نورا هنوز بیدار بود. نور ماه روی پتوی نورا افتاده بود. روی بالش، کتاب ها و خرگوش عروسکی کنار تختش هم نشسته بود.

قصه شب

نورا بی حرکت دراز کشیده بود، اما چشم هایش باز بود. مونزیا پلک زد. آرام گفت: «اون هم بیداره. شاید بدونه بچه ها موقع خواب، وقتی فکرهاشون شلوغ می شه، چی کار می کنن. نورش را آن قدر کم کرد که شبیه یک تکه ی کوچک مهتاب شد. بعد آرام از پنجره داخل رفت و کنار تخت نورا ایستاد.

داستان شب

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits