دلگرم
امروز: سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۰۷ صفر ۱۴۴۸ قمری و ۲۱ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
راز سبیل فرفری قصه کودکانه سام و پدرش
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در یک صبح آرام سام سعی کرد تعداد موهای سبیل فرفری پدرش را بشمارد اما هر بار با خنده و عطسه نقشه اش خراب شد.

داستان تصویری راز سبیل فرفری برای کودکان

یک صبح آرام، سام کنار بابا پشت میز صبحانه نشسته بود. بابا جرعه ای از قهوه اش نوشید. سام هم چشم از سبیل پرپشت و فرفری او برنمی داشت.

قصه تصویری

بعضی از موهای سبیل به بالا تاب خورده بودند. بعضی ها رو به پایین خم شده بودند و چندتایشان هم دور هم پیچیده بودند.

سام پرسید: «بابا، توی سبیلت چند تا مو داری؟»

بابا دستی به چانه اش کشید و گفت: «نمی دونم.»

سام جلو آمد و گفت: «من می شمرم!»

بابا لبخند زد. «باشه، امتحان کن.»

سام صورتش را به سبیل بابا نزدیک کرد. بابا هم صاف و بی حرکت نشست.

داستان تصویری

سام آرام نوک انگشتش را روی یکی از موهای سبیل گذاشت و شروع کرد:

«یک، دو، سه…»

انگشتش را از روی یک مو به موی بعدی برد.

ناگهان بابا لبخند زد.

دو سر سبیلش به بالا تاب خوردند.

سام دست نگه داشت و گفت: «ای وای! داشتم کدوم مو رو می شمردم؟»

بابا سعی کرد نخندد، اما لبخندش بزرگ تر شد و دو سر سبیلش دوباره بالا پریدند.

سام ریزریز خندید. «بابا، لطفاً سبیلت رو تکون نده!»

همچنین بخوانید:
داستان سکسکه مونزیا و کمک دوستان جنگلی برای کودکان

داستان سکسکه مونزیا و کمک دوستان جنگلی برای کودکان

مونزیای کوچولو در جنگل دچار سکسکه شد و دوستانش هر کدام راهی برای درمان امتحان کردند.

بابا گفت: «دارم سعی می کنم.»

این بار سام از طرف دیگر سبیل شروع کرد.

«یک، دو، سه…»

اما موهای فرفری روی هم افتاده بودند و دور هم می پیچیدند. خیلی زود سام دیگر نمی دانست کدام موها را شمرده بود و کدام ها را نشمرده بود.

کمی فکر کرد و گفت: «یه راه بهتر لازم دارم.»

با عجله به اتاقش رفت و با شانه ی کوچک آبی اش برگشت.

گفت: «سبیلت رو چند قسمت می کنم. بعد هر قسمت رو جدا می شمرم.»

قصه کوتاه

بابا سر تکان داد. «فکر خوبیه.»

سام با دقت یک طرف سبیل بابا را شانه کرد و بعد سراغ قسمت بعدی رفت.

اما همین که شانه به بینی بابا نزدیک شد، چشم هایش گرد شدند.

«آ… آ…»

سام همان جا بی حرکت ماند.

بینی بابا کمی تکان خورد.

«هاچووو!»

داستان کودکانه

دو سر سبیلش مثل دو برس کوچک بالا و پایین پریدند.

سام آن قدر خندید که نزدیک بود شانه از دستش بیفتد.

بابا هم زد زیر خنده. سبیلش بالا و پایین رفت و همه ی قسمت هایی که سام مرتب کرده بود، دوباره به هم ریختند.

سام گفت: «سبیلت اصلاً نمی تونه یه جا آروم بمونه!»

بابا جواب داد: «فکر کنم خیلی دوست داره برقصه.»

سام با دقت به سبیل پرپشت و فرفری بابا نگاه کرد. سعی کرد اولین مویی را که شمرده بود پیدا کند، اما همه دوباره در هم پیچیده بودند.

گفت: «فکر کنم شمردن موهای سبیلت امروز خیلی سخته.»

بابا گفت: «من هم همین فکر رو می کنم.»

سام کمی فکر کرد. بعد چشمش به پیراهن بابا افتاد.

«می تونم دکمه های پیراهنت رو بشمرم!»

از بالا تا پایین، یکی یکی به دکمه ها اشاره کرد.

«یک، دو، سه، چهار!»

بابا گفت: «چهار تا دکمه.»

قصه کوتاه

سام با خوشحالی گفت: «تازه هیچ کدومشون هم تکون نخوردن!»

بعد به برش های سیب داخل بشقابش نگاه کرد. برش ها مرتب کنار هم چیده شده بودند.

یکی یکی به آن ها دست زد و شمرد:

«یک، دو، سه، چهار، پنج!»

بابا گفت: «پنج برش سیب.»

داستان کوتاه

سام یکی از برش ها را برداشت و با صدای «قرچ!» گاز بزرگی به آن زد.

بعد لبخند زد و گفت: «حالا شدن چهار تا!»

بعد از صبحانه، ماشین های اسباب بازی اش را به آشپزخانه آورد و آن ها را کنار هم روی زمین چید: یک ماشین قرمز، یک ماشین آبی، یک ماشین زرد و یک ماشین سبز.

یکی یکی به ماشین ها اشاره کرد.

«یک، دو، سه، چهار!»

بعد دست هایش را به هم زد و گفت: «همه شون رو شمردم!»

بابا دستش را بالا آورد و سام هم محکم کف دستش را به کف دست بابا زد.

داستان جذاب

بعد دوباره به سبیل فرفری بابا نگاه کرد.

گفت: «دکمه هات رو شمردم. برش های سیب رو شمردم. ماشین هام رو هم شمردم.»

کمی جلوتر رفت و پرسید: «اما توی سبیلت چند تا مو هست؟»

بابا لبخند زد.

دو سر سبیلش دوباره بالا پریدند.

سام زد زیر خنده و گفت: «هنوز هم یه رازه!»

قصه جذاب

بابا گفت: «یه راز خیلی پُرمو!»

سام شانه اش را کنار گذاشت. «یه روز دیگه دوباره امتحان می کنم.»

بابا سر تکان داد.

سبیل فرفری اش هم برای آخرین بار بازیگوشانه تکانی خورد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits