دلگرم
امروز: پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۰۲ صفر ۱۴۴۸ قمری و ۱۶ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
ماجرای تاب قلقلکی در پارک داستانی جذاب برای کودکان
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در داستان تاب قلقلکی، نیما و دوستانش با معمای جالبی روبرو می شوند: تاب محبوب پارک همه را می خنداند.

قصه کودکانه تاب قلقلکی

نیما عاشق معما بود. نه معمای ترسناک. نه معمای عجیب وغریب. یک معمای کوچک و خنده دار؛ از همان معماهایی که نیما را وادار می کرد چشم هایش را ریز کند و بگوید: «هوم…» برای همین، وقتی در پارک اتفاق عجیبی افتاد، زود جلو رفت تا ببیند ماجرا چیست.

پارک روشن و شلوغ بود. بچه ها از نردبان سرسره بالا می رفتند. سطل های شن بازی روی زمین افتاده بودند. چند تا بچه تاب می خوردن و چند تا هم از میله های بازی آویزان شده بودند. اما تاب محبوب همه خالی بود.

قصه تصویری

این خیلی عجیب بود. همه تاب آبی زیر درخت بزرگ و پربرگ را دوست داشتند. تاب بالا می رفت، اما نه خیلی بالا. وقتی هم تکان می خورد، صدای جیرجیر کوچک و بامزه ای می داد. اول رها جلو آمد.

«من امتحانش می کنم. شاید همه الکی شلوغش کرده ان.» آرام روی تاب نشست و زنجیرها را گرفت. بعد با نوک پاهایش خودش را هل داد. تاب رفت عقب. تاب آمد جلو. رها یک جیغ ریز کشید. «وای! قلقلکم می ده!»

داستان تصویری

از روی تاب پرید پایین و آن قدر خندید که دو دستش را روی شکمش گذاشت. نوید دست به سینه ایستاد. «من نمی خندم. من می توانم خیلی جدی باشم.» با قیافه ای کاملاً جدی روی تاب نشست. لب هایش را محکم روی هم گذاشت و ابروهایش را در هم کشید. بعد خودش را هل داد. تاب رفت عقب. تاب آمد جلو.

قصه کودکانه

صورت جدی نوید کم کم تغییر کرد. گوشه لبش بالا رفت. بعد یک دفعه زد زیر خنده. «هاهاها! بس کن! قلقلکم می ده!» نوید هم از تاب پایین پرید. نگار سرش را کج کرد و گفت: «شاید فقط وقتی به قلقلک فکر می کنی، قلقلکی می شوی.»

روی تاب نشست. یک نفس کوچک کشید و خودش را خیلی آرام هل داد. تاب رفت عقب. تاب آمد جلو. شانه های نگار بالا پرید. ریزریز خندید و گفت: «هی هی هی! نه! حتی وقتی سعی می کنی بهش فکر نکنی، باز هم قلقلکت می آید!»

بعد آراد جلو آمد. با افتخار گفت: «من اصلاً قلقلکی نیستم. حتی یک ذره.» همه به او نگاه کردند. آراد روی تاب نشست و پاهایش را بالا گرفت. رها هم آرام تاب را هل داد. تاب رفت عقب. تاب آمد جلو. چشم های آراد گرد شد. زنجیرها را محکم گرفت و خندید. «وای! هاهاها! خب… شاید یک ذره قلقلکی باشم!»

قصه کوتاه

رها کمک کرد تاب آهسته شود. آراد هم سالم از روی آن پایین پرید. حالا همه می خندیدند. همه، به جز نیما. نیما لبخند می زد، اما خوب نگاه می کرد. به تاب نگاه کرد. به زمین نگاه کرد. به درخت نگاه کرد.

داستان کوتاه

رها پرسید: «اینجا چه خبر است؟» نوید به تاب اشاره کرد. «شاید فضایی ها زیر صندلی تاب یک دکمه مخفی قلقلک گذاشته اند.» نگار پشت درخت را نگاه کرد. «شاید یک بچه نامرئی آن پشت قایم شده.» آراد پهلویش را مالید و دوباره خندید.

«شاید تاب زیادی شکلات خورده و امروز شیطون شده.» رها گفت: «شاید هم یک حشره قلقلکی کوچولو توی زنجیرهاست!» همه به تاب خیره شدند. تاب همان طور آرام و آبی زیر درخت آویزان بود. نیما کمی جلو رفت، اما از تاب فاصله داشت.

همچنین بخوانید:
پایان داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله با شکست افسون سیب

پایان داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله با شکست افسون سیب

در قسمت آخر داستان سفیدبرفی، افسون سیب جادویی شکسته شد و شاهزاده او را به قصر برد و پس از مدتی با او ازدواج کرد.

«من فکر نمی کنم کار فضایی ها باشد. فکر هم نمی کنم تاب شکلات خورده باشد.» آراد پرسید: «از کجا می دانی؟» نیما گفت: «هنوز نمی دانم. برای همین باید خوب نگاه کنیم.» رها پلک زد. «به چی نگاه کنیم؟» «به تاب. ولی آرام و بااحتیاط.»

نیما کنار تاب ایستاد؛ آن قدر دور که اگر تاب تکان خورد، به او نخورد. بعد پرسید: «چه کسی می خواهد یک بار دیگر امتحان کند؟ فقط با یک هل کوچولو.» نوید سرش را تکان داد. نگار هم سرش را تکان داد. آراد خیلی تند سرش را تکان داد. همان وقت، دختری به نام مینا جلو آمد. «من امتحان می کنم. ولی فقط یک هل کوچولو.» مینا روی تاب نشست و زنجیرها را گرفت. آراد خیلی خیلی آرام تاب را هل داد.

قصه جذاب

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits