دلگرم
امروز: جمعه, ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۲۹ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
کشف راز تاب قلقلکی توسط کودکان در پارک
زمان مطالعه: 3 دقیقه
نیما و دوستانش متوجه شدند که تاب پارک به دلیل یک شاخه درخت قلقلکشان می دهد و نه جادو یا موجودات فضایی.

ادامه داستان تاب قلقلکی برای کودکان

تاب رفت عقب. تاب آمد جلو. مینا ریز خندید. «هی هی! باز هم همان شد!» خنده کنان از تاب پایین پرید. اما این بار نیما چیزی دیده بود. «صبر کنید!» همه بی حرکت ماندند. نیما به درخت کنار تاب اشاره کرد. یک شاخه باریک پایین آمده بود و نزدیک صندلی تاب آویزان شده بود. شاخه نرم بود و برگ های کوچک سبز داشت. نیما گفت: «وقتی تاب عقب و جلو می رود، این شاخه به پهلوی کسی که روی تاب نشسته می خورد.»

داستان جالب

دستش را نزدیک شاخه برد، اما حواسش بود تاب تکان نخورد. «جادو نیست. یک شاخه قلقلکی است!» بچه ها چند لحظه به شاخه نگاه کردند. بعد رها خندید. نوید هم خندید. نگار دست زد. آراد به شاخه اشاره کرد.

«پس تاب شکلات نخورده بود؟» نیما گفت: «نه.» نوید پرسید: «فضایی ها هم نبودند؟» «فضایی ها هم نبودند.» نگار پرسید: «بچه نامرئی هم نبود؟» «بچه نامرئی هم نبود.» آراد لبخند زد. «فقط یک شاخه کوچولوی یواشکی.»

همچنین بخوانید:
ماجرای تاب قلقلکی در پارک داستانی جذاب برای کودکان

ماجرای تاب قلقلکی در پارک داستانی جذاب برای کودکان

در داستان تاب قلقلکی، نیما و دوستانش با معمای جالبی روبرو می شوند: تاب محبوب پارک همه را می خنداند.

نیما سر تکان داد. «یک شاخه قلقلکی کوچولوی یواشکی.» بعد آن طرف پارک را نگاه کرد. بابای نیما روی نیمکت نشسته بود و با لبخند نگاهشان می کرد. نیما صدا زد: «بابا، می آیی یک چیزی را ببینی؟» بابای نیما آمد. بعد برای مسئول پارک، که همان نزدیکی بود، دست تکان داد. هر دو به شاخه نگاه کردند.

مسئول پارک گفت: «این شاخه زیادی به تاب نزدیک شده. آفرین، نیما. خیلی خوب دقت کردی.» بچه ها چند قدم عقب تر ایستادند.

قصه جذاب

بزرگ ترها شاخه را کنار زدند. بعد همان قسمت برگ دار کوچکی را که به صندلی تاب می خورد، کوتاه کردند. کمی بعد، تاب آبی دوباره آماده بود. اول رها امتحانش کرد. تاب رفت عقب. تاب آمد جلو. نه قلقلکی بود. نه جیغی. نه پریدنی. فقط یک تاب نرم و شاد، با لبخند بزرگ رها. رها گفت: «درست شد!»

داستان تصویری

بعد نوبت نوید شد. بعد نگار. بعد آراد. وقتی آراد روی تاب نشست، همه کمی جلوتر خم شدند تا خوب نگاه کنند. تاب رفت عقب. تاب آمد جلو. آراد ساکت ماند. بعد با صدای بلند گفت: «دیدید؟ من هنوز هم قلقلکی نیستم!»

همه دوباره خندیدند. از آن روز به بعد، بچه ها برای تاب آبی یک اسم تازه گذاشتند. تاب قلقلکی. با اینکه دیگر کسی را قلقلک نمی داد، اسمش همان ماند. قبل از هر نوبت تاب بازی، یکی از بچه ها یک معمای تازه در پارک پیدا می کرد و حدس بامزه ای می زد.

داستان مهیج

رها می پرسید: «چرا کبوترها مثل رئیس های کوچولو راه می روند؟» نوید می پرسید: «چرا سرسره می گوید فیششش؟» نگار می پرسید: «چرا ابرها شبیه پوره سیب زمینی می شوند؟» آراد می پرسید: «چرا کفش من همیشه گل را پیدا می کند؟» نیما همراه دوست هایش می خندید.

بعضی حدس ها خنده دار بودند. بعضی حدس ها اشتباه بودند. بعضی حدس ها هم بچه ها را قبل از حرکت تاب به خنده می انداختند. و گاهی، وقتی نیما خوب نگاه می کرد، جواب معما همان جا بود؛ درست جلوی چشم همه.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits