دلگرم
امروز: شنبه, ۱۱ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۲۲ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۰۳ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
ماجراجویی زیرزمینی مونزیا و ماهی عجیب
زمان مطالعه: 3 دقیقه
مونزیا در چمنزار با تونلی پنهان روبه رو می شود و پس از بسته شدن راه بازگشت، وارد غاری شگفت انگیز می شود؛ جایی که با ماهی راه رو و میوه های زرد آشنا می شود.

داستان کودکانه ماجراجویی زیرزمینی مونزیا

یک روز، مونزیا در چمنزاری بزرگ قدم می زد که چشمش به سوراخی میان علف های بلند افتاد. از داخل آن نور ملایمی می تابید. علف ها را کنار زد. پشت آن ها یک تونل بود.

قصه تصویری

داخل رفت تا ببیند آنجا چه خبر است. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که پشت سرش چند سنگ فرو ریختند. سنگ ها به او نخوردند، اما راه برگشت را بستند. مونزیا یکی از آن ها را هل داد. سنگ از جایش تکان نخورد.

داستان کودکانه

حالا چطور باید بیرون می رفت؟

جلوتر، تونل هنوز روشن بود. مونزیا آرام نفس کشید و گفت: «شاید یک راه دیگه هم باشه.»

به طرف روشنایی رفت تا به غاری خیلی بزرگ رسید. همه جا، سنگ هایی روی دیوارها می درخشیدند. کنار راه، قارچ های صورتی و بنفش روییده بودند. برگ بعضی از گیاهان هم به شکل حلقه های کوچک پیچ خورده بود.

هنوز دنبال راهی به بیرون می گشت، اما نگاهش مدام به چیزهای عجیب دوروبرش می افتاد. تا آن روز چنین جایی ندیده بود.

همان موقع، یک ماهی از کنارش رد شد. ماهی داشت راه می رفت!

قصه کوتاه

مونزیا به او خیره شد. ماهی دو دست و دو پا داشت و سبدی پر از میوه های گرد و زرد با خودش می برد.

«تو پا داری!»

ماهی با افتخار گفت: «چه پاهای خوبی هم دارم! می تونم راه برم، بدوم و…»

پایش به سنگی گیر کرد. تلوتلو خورد و سبدش کج شد. میوه های زرد روی زمین ریختند و به هر طرف قل خوردند.

همچنین بخوانید:
پیپین گم می شود؛ قصه کودکانه کمک خواستن

پیپین گم می شود؛ قصه کودکانه کمک خواستن

پیپین، اژدهای کوچولوی بنفش، در مرکز خرید شهر اژدهاها گم می شود و با یادآوری توصیه معلمش، کنار اسباب بازی فروشی می ماند و از مأمور پلیس کمک می خواهد.

«وای! ناهارم!»

مونزیا گفت: «من کمکت می کنم.»

با هم میوه ها را از زیر قارچ ها و کنار سنگ ها جمع کردند. آخرین میوه به طرف شکاف باریکی قل خورد. مونزیا دست دراز کرد و پیش از آنکه میوه داخل شکاف بیفتد، آن را گرفت.

«گرفتمش!»

داستان شب

وقتی همهٔ میوه ها را در سبد گذاشتند، ماهی یکی را برداشت و به مونزیا داد.

«ممنون که کمک کردی! فقط حواست باشه، بوی تندی داره.»

مونزیا میوه را نزدیک بینی اش برد. بوی تندش بینی او را قلقلک داد. زود میوه را از صورتش دور کرد.

«وای، چه بویی!»

قصه شاد

ماهی گفت: «ولی مزه اش از بوش بهتره.»

مونزیا گفت: «پس نگهش می دارم برای بعد.» میوه را در دستش نگه داشت و پرسید: «راهی به بیرون بلدی؟ چند تا سنگ راه تونلی رو که ازش اومدم بستن.»

ماهی گفت: «من بلد نیستم. شاید عقرب پیر بلد باشه. همین راه رو بری، به خونه اش می رسی.»

مونزیا تشکر کرد و راه افتاد. کمی جلوتر، عقرب را دید که داشت زیر سنگی صاف را نگاه می کرد.

داستان شب

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits