دلگرم
امروز: دوشنبه, ۰۶ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۱۷ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
پایان قوهای وحشی؛ آزادی برادران و راز الیزا
زمان مطالعه: 3 دقیقه
الیزا با دوختن پیراهن های گزنه و تحمل سکوت، برادران طلسم شده اش را نجات می دهد و پادشاه به اشتباهش پی می برد.

قسمت آخر داستان قوهای وحشی

برادرش تا هوا روشن بود، پرواز کرد تا بقیه را پیدا کند.

شب که شد و برادرها دوباره آدم شدند، با عجله به قصر رفتند. از نگهبان ها خواهش کردند بگذارند با پادشاه حرف بزنند، اما نگهبان ها حاضر نبودند پادشاه را بیدار کنند.

برادرها پشت دروازه ماندند و آن قدر خواهش کردند تا بالاخره یکی از نگهبان ها داخل رفت. اما وقتی درهای قصر باز شد، خورشید داشت طلوع می کرد.

یازده قو از روی پله های قصر به هوا برخاستند.

همان صبح، نگهبان ها الیزا را در گاری چوبی نشاندند و به طرف میدان شهر بردند. قرار بود آنجا اعدامش کنند.

الیزا پیراهن ها را همراهش برده بود. هنوز برای نجات برادرهایش فرصت داشت.

گاری تلق تلق کنان از کوچه ها می گذشت و الیزا مشغول دوختن آخرین پیراهن بود. ده پیراهن آماده کنار پایش بود. پیراهن یازدهم فقط یک آستین کم داشت.

همچنین بخوانید:
قوهای وحشی؛ سکوت الیزا و پیراهن های گزنه

قوهای وحشی؛ سکوت الیزا و پیراهن های گزنه

الیزا برای نجات برادرانش که به قو تبدیل شده اند، بی صدا پیراهن های گزنه می دوزد؛ اما اتهام جادوگری او را به زندان و دادگاه می کشاند.

گاری ایستاد.

الیزا به پیراهن نیمه کاره نگاه کرد. دیگر وقت نداشت آستین را تمام کند.

بازگشت قوها

ناگهان صدای بال زدن از بالای سرش آمد.

یازده قو گاری را در شهر دنبال کرده بودند. حالا دور آن نشستند و آن قدر بال زدند که مردم عقب رفتند.

الیزا ایستاد، پیراهن ها را برداشت و یکی یکی روی قوها انداخت.

پرهای سفید در هوا چرخیدند. یازده شاهزاده جای پرنده ها ایستاده بودند.

فقط کوچک ترین برادر هنوز به جای یک دست، بال قو داشت؛ چون پیراهنش یک آستین کم داشت.

الیزا فریاد زد: «می تونم حرف بزنم! برادرهام آزاد شدن!»

قصه کوتاه

زانوهایش سست شد. برادر بزرگ تر بازویش را گرفت تا نیفتد و رو به مردم گفت:

«خواهر ما هیچ کار بدی نکرده. همه این کارها رو برای نجات ما انجام داده.»

پادشاه خودش را به الیزا رساند. بالاخره الیزا توانست ماجرای طلسم و پیراهن های گزنه ای را تعریف کند و بگوید چرا برای نجات برادرهایش سکوت کرده بود.

پادشاه گفت: «باید به تو اعتماد می کردم. خیلی متأسفم.»

الیزا دستش را گرفت و همراه او و یازده برادرش به قصر برگشت.

چند روز بعد، زیر درختی در باغ قصر نشسته بود و کتاب قصه ای روی پایش داشت. کوچک ترین برادر کنارش نشست و بال سفیدش را کنار بدنش جمع کرد.

پرسید: «برامون قصه می خونی؟»

الیزا به برادرهایش نگاه کرد که مثل روزهای قدیم دورش جمع شده بودند.

لبخند زد و گفت: «معلومه!»

قصه بچگانه

بعد شروع به خواندن کرد.

پایان.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits