دلگرم
امروز: سه شنبه, ۰۷ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۱۸ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
قصه کوتاه تصویری دانه کوچک و آرزوی درخت شدن برای کودکان
زمان مطالعه: 3 دقیقه
داستان رشد یک دانه کوچک در دل خاک است؛ از ریشه و جوانه تا برگ و شاخه، تا وقتی که می فهمد بالاخره درخت شده است.

داستان کودکانه آیا من الان یک درخت هستم؟

دانهٔ کوچک یک درخت را در خاک نرم کاشته بودند. دلش می خواست تنه ای بلند و شاخه هایی پر از برگ داشته باشد. می خواست همان روز یک درخت بزرگ شود.

پرسید: «حالا من یه درختم؟»

خاک گفت: «هنوز نه. اول باید آب بهت برسه و کمی صبر کنی.»

کمی بعد، باران بارید و آب در خاک فرو رفت. دانه آب را به خودش گرفت و کمی بزرگ تر شد. پوست سفتش نرم شد و درونش چیزی شروع به رشد کرد.

قصه کودکانه

چند روز بعد، دانه دوباره پرسید:

«حالا من یه درختم؟»

خاک گفت: «نگاه کن! یه ریشه درآوردی!»

داستان تصویری

ریشه ای کوچک و کم رنگ از دانه بیرون زده بود و رو به پایین، در دل خاک رشد می کرد.

دانه پرسید: «پایین؟ ولی من می خوام برم بالا!»

خاک گفت: «ریشه ات تو رو محکم توی خاک نگه می داره. از خاک هم برات آب می گیره.»

دانه دلش شاخه می خواست، اما فعلاً فقط یک ریشهٔ کوچک داشت.

ریشه بزرگ تر شد. کمی بعد، جوانهٔ کوچکی از دانه بیرون زد و در جهت دیگری رشد کرد.

رو به بالا!

قصه تصویری

دانه پرسید: «حالا من یه درختم؟»

خاک گفت: «داری بزرگ می شی. کم کم قد می کشی.»

جوانه آرام آرام راهش را از میان خاک باز کرد. یک روز نوکش از خاک بیرون آمد و آفتاب به آن تابید.

جوانه قد کشید و دو برگ کوچک باز کرد.

پرسید: «حالا من یه درختم؟»

کفشدوزکی روی یکی از برگ ها نشست.

گفت: «هنوز یه جوانهٔ کوچولویی. بعداً تنه و شاخه هم درمی آری.»

داستان کودکانه

جوانه به دو برگش نگاه کرد. برگ هایش کوچک بودند، اما برای نشستن یک کفشدوزک جا داشتند. چه خوب که کفشدوزک می توانست روی برگش بنشیند!

دوباره باران بارید و ریشه ها آب را از خاک گرفتند. آفتاب هم به برگ ها تابید و به رشد جوانه کمک کرد.

زیر خاک، ریشه ها به هر طرف پیش رفتند. بالای خاک، ساقه بلندتر و محکم تر شد.

جوانه هنوز گاهی می پرسید: «حالا من یه درختم؟»

تا اینکه یک روز صبح دید برگ تازه ای دارد باز می شود.

گفت: «یه برگ دیگه! حالا سه تا برگ دارم!»

قصه کوتاه

از آن روز، هر روز به خودش نگاه می کرد تا ببیند چه چیزی عوض شده است. گاهی برگ تازه ای باز شده بود. گاهی هم ساقه اش کمی کلفت تر شده بود.

ماه ها گذشت. باران باز هم بارید و خورشید تابید. گیاه کوچک، تنه ای باریک و چوبی پیدا کرد. شاخه های کوچکی هم از تنه اش روییدند.

باز هم بزرگ تر شد، تا اینکه یک روز پرندهٔ کوچکی روی یکی از شاخه هایش نشست.

همچنین بخوانید:
پایان قوهای وحشی؛ آزادی برادران و راز الیزا

پایان قوهای وحشی؛ آزادی برادران و راز الیزا

الیزا با دوختن پیراهن های گزنه و تحمل سکوت، برادران طلسم شده اش را نجات می دهد و پادشاه به اشتباهش پی می برد.

درخت کوچک به پرنده نگاه کرد. بعد نگاهی به تنه و شاخه های پربرگ خودش انداخت.

گفت: «من یه درختم! یه درخت کوچولو!»

درخت بزرگ تری که همان نزدیکی بود، گفت: «آره! باز هم بزرگ تر می شی. من هم هنوز دارم رشد می کنم.»

قصه شب

درخت کوچک به شاخه های بلند درخت بزرگ تر نگاه کرد. دلش می خواست روزی به اندازهٔ آن بزرگ شود.

اما حالا می توانست صبر کند.

پرنده روی شاخه اش استراحت می کرد و برگ تازه ای زیر نور آفتاب، آرام آرام باز می شد.

پایان.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits