پایان قصه کودکانه دیو و دلبر
زیبا دودل شد. خواهرهایش هیچ وقت این قدر اصرار نکرده بودند که پیششان بماند.
با خودش گفت یک روز دیگر که زیاد نیست.
خوابی نگران کننده
اما یک روز به سه روز رسید. هر شب دیو را در خیال می دید که تنها پشت میز شام نشسته و صندلی زیبا روبه رویش خالی مانده است.
شب سوم، خواب باغ قصر را دید. دیو کنار حوض افتاده و سرش روی سنگ سرد بود. زیبا صدایش زد، اما دیو تکان نخورد.
وقتی بیدار شد، گونه هایش از اشک خیس بود.
دلش برای صدای دیو تنگ شده بود؛ برای آرام نشستن کنارش و قصه خواندن، وقتی که دیو با دقت به حرف هایش گوش می داد. بیشتر از هر چیز می خواست دوباره او را ببیند.
پیش از طلوع آفتاب، نزد پدرش رفت.
«باید برگردم. قول داده ام.»
پدر گونه اش را بوسید و گفت: «پس برو، عزیزم.»
بازگشت به قصر
زیبا انگشتر را کنار تخت گذاشت و از ته دل آرزو کرد به قصر برگردد. خوابش برد و وقتی چشم باز کرد، در قصر بود.
«دیو؟»
جوابی نیامد.
تالار و اتاق پر از کتاب را گشت. بعد حوض را به یاد آورد و با عجله به باغ رفت.
دیو درست همان طور که در خواب دیده بود، کنار حوض افتاده بود.
زیبا کنارش زانو زد و دست سردش را گرفت. سینهٔ دیو خیلی آهسته بالا و پایین می رفت. زیبا خم شد تا مطمئن شود هنوز نفس می کشد.
«دیو، من اینجام.»

دیو آهسته چشم باز کرد.
«زیبا؟ فکر می کردم دیگه برنمی گردی.»
«ببخش که دیر کردم.» دست دیو را به گونه اش چسباند. «دلم برات تنگ شده بود. وقتی فکر کردم شاید دیگه نبینمت، تازه فهمیدم چقدر دلم می خواد پیشت باشم.»
«دوستم داری؟»
«بله، دوستت دارم، دیو.» دستش را میان هر دو دست گرفت. «اگر هنوز بخواهی، با تو ازدواج می کنم.»
انگشت های دیو میان دست های زیبا گرم شد.
نوری درخشان باغ را پر کرد. زیبا چشم هایش را بست. وقتی دوباره نگاه کرد، شاهزاده ای جوان کنار حوض افتاده بود.
کمی عقب رفت.
دیو و دلبر: زیبا به دیدار پدر می رود
«دیو کجاست؟»
شاهزاده گفت: «همین جا. من همان دیو هستم.»
صدایش فرق کرده بود، اما زیبا همان لبخند خجالتی را شناخت.
«یک پری بدجنس مرا طلسم کرده بود. باید دیو می ماندم تا کسی مرا با همین شکل و ظاهر دوست داشته باشد و خودش بخواهد با من ازدواج کند. تو طلسم را شکستی.»
زیبا کمکش کرد از جا بلند شود. بعد به صورتش نگاه کرد و پرسید: «پس هنوز دوست داری آخر کتابم را بشنوی؟»
«خیلی زیاد.»
چیزی نگذشت که پدر و خواهرهای زیبا به قصر آمدند و همه مشغول آماده کردن جشن عروسی شدند.
آن شب، زیبا کنار پنجرهٔ آفتاب گیر نشست و شاهزاده هم کنارش جای گرفت. کتاب را باز کرد و از همان جا که خواندن را رها کرده بود، ادامه داد. شاهزاده کمی نزدیک تر نشست و گوش سپرد.

پایان












راهنمای کامل نگهداری کالاتیا سندرینا؛ گیاهی خاص با برگ های تیره و طرح های صورتی
معرفی چندین بالارونده و پیچک که حصار و دیوار شما را سریع می پوشانند
فواید ذهنی بدمینتون؛ از کاهش استرس تا تقویت تمرکز
داستان پندآموز؛ چراغی که فیلم را نجات داد
طرز تهیه کاپوچینو بدون دستگاه قهوه ساز در منزل؛ کافی شاپ را به خانه بیاورید!
مرکز اسقاط خودرو در آبادان | نگین گستر شلمچه
معنی ضرب المثل آب از دستش نمی چکد؛ نماد بخل و خساست
لین چیست؟ معنی، کاربرد و فرهنگ شربت بنفش
معرفی ۱۷ مدل از بهترین بخاری برقی های بازار با قیمت روز
دیدگاه ها