ادامه داستان کودکانه دیو و دلبر
بازرگان گفت: «من را ببخشید! دختر کوچکم از من یک گل رز خواسته بود. قصد بدی نداشتم.»
«حالا باید اینجا بمانی و جواب کارت را بدهی.»
«خواهش می کنم! بچه هایم به من نیاز دارند. بگذارید به خانه برگردم.»
دیو لحظه ای ساکت ماند.
«می توانی برای خداحافظی به خانه بروی، اما باید تا سه روز دیگر برگردی؛ مگر اینکه یکی از دخترهایت با میل خودش به جای تو بیاید.»
بازرگان سرش را پایین انداخت. هرگز چنین چیزی از بچه هایش نمی خواست.
تصمیم زیبا
وقتی به کلبه رسید، زیبا به استقبالش دوید.
«گلم را پیدا کردی!»
پدر به گل نگاه کرد و چشم هایش پر از اشک شد.
داخل کلبه، همه چیز را برای دخترها تعریف کرد. زیبا بی آنکه حرفش را قطع کند گوش داد. بعد دست پدر را گرفت.
«من به جای تو می رم.»
«نه، عزیزم. تو فقط یک گل خواستی. هیچ کار بدی نکردی.»
«ولی من می تونم برم، پدر. تو اینجا بمون.»
پدر هرچه خواهش کرد، نتوانست نظرش را عوض کند. سرانجام با هم راهی قصر شدند و پیش از پایان مهلت سه روزه به آنجا رسیدند.
روی میز برای دو نفر غذا چیده بودند. زیبا هنوز چندان از نانش نخورده بود که صدای قدم های سنگینی در تالار پیچید.
دیو جلوی در پیدا شد و زیبا دست پدرش را محکم گرفت.
دیو پرسید: «با میل خودت آمده ای؟»
زیبا با صدایی لرزان گفت: «بله.»
«پس پدرت می تواند صبح برود.» دیو همان جا کنار در ماند. «نترس، زیبا. به تو آسیبی نمی رسانم.»
آشنایی با دیو
صبح روز بعد، پدر پیش از رفتن او را محکم در آغوش گرفت. زیبا از کنار در نگاهش کرد تا میان درخت ها از نظر پنهان شد.
مدتی همان جا تنها ایستاد. بعد اشک هایش را پاک کرد و از پله ها بالا رفت.
ته راهرو، روی دری نام زیبا نوشته شده بود. در را که باز کرد، قفسه های کتاب را دید که تقریباً تا سقف می رسیدند.
کتابی بیرون کشید. میان صفحه هایش یادداشت کوچکی بود:
خوش آمدی، زیبا. هرچه اینجاست، در اختیار توست.

آن شب، دیو پشت در اتاق غذاخوری ایستاد.
«می تونم با تو شام بخورم؟»
زیبا سر تکان داد و دیو روبه رویش نشست.
چند لحظه، زیبا فقط به کاسهٔ سوپش نگاه می کرد. بعد چشم دیو به کتاب کنار بشقابش افتاد.
«چی می خونی؟»
«قصهٔ مسافری که راهش را گم می کنه.»
«آخرش به خونه برمی گرده؟»
«هنوز تا آخرش نخوندم.»
دیو به صندلی تکیه داد.
«شاید فردا برام تعریف کنی.»
قصه کودکانه دیو و دلبر؛ گل رز، قصر جادویی و دیو خشمگین
شب بعد، زیبا پایان قصه را برایش گفت. دیو چنان با دقت گوش می داد که زیبا از کتاب دیگری هم برایش تعریف کرد.
طولی نکشید که هر شب سر شام با هم حرف می زدند. زیبا از گل های باغچه می گفت و از کلبهٔ کوچکی که پدرش آنجا منتظرش بود.
یک شب، دیو خواست برایش چای بریزد. دستهٔ کوچک قوری از میان پنجه هایش لغزید، اما پیش از واژگون شدن، قوری را گرفت.
گفت: «این را برای دست های کوچک تر ساخته اند.»
زیبا لبخند زد و دستش را به طرف قوری برد.
«من بریزم؟»
«بله، لطفاً.»
دیو چنان با خیال راحت جواب داد که زیبا خنده اش گرفت. لحظه ای بعد، دیو هم خندید.

این داستان ادامه دارد.












فواید جسمی ورزش بدمینتون؛ از تقویت عضلات تا کاهش وزن
معنی ضرب المثل آب این جا و نان این جا، کجا بروم بهتر از این جا؟
پنیک اتک یعنی چه؟ معنی کوتاه، کاربرد و مثال واقعی
یاد خدا، باران و شکوفه ها؛ شعر کودکانه شادی
طرز تهیه دسر مارس و اوریو مرحله به مرحله
کاربرد توستر نان و نحوه استفاده از آن
داستان پندآموز ماهیگیر و تور پاره / تور پاره ماهیگیر؛ درسی که پسر جوان هیچ وقت فراموش نکرد
طرز تهیه ساندویچ سوخاری خوشمزه و ترد؛ یک فینگرفود طلایی با سیب زمینی و پنیر
بهترین عطر با رایحه نارگیل زنانه و مردانه؛ رایحه ای گرم، استوایی و جذاب برای تمام سلیقه ها
دیدگاه ها