ادامه قصه کودکانه قوهای وحشی
ناگهان صخره کوچکی پیش رویشان پیدا شد. الیزا صدا زد:
«آنجا!»
قوها به طرف صخره رفتند. درست چند لحظه پس از آنکه پای الیزا به سنگ رسید، خورشید غروب کرد و برادرها دوباره آدم شدند.
تمام شب باد می وزید و موج ها به صخره می خوردند. خواهر و برادرها کنار هم جمع شدند و یکدیگر را محکم نگه داشتند تا کسی در آب نیفتد.
صبح که خورشید درآمد، قوها دوباره الیزا را به آسمان بردند. بعدازظهر به سرزمینی رسیدند که برادرها در آن زندگی می کردند.
خانه شان غاری در دامنه سرسبز کوه بود. پیچک ها از بالای دهانه غار آویزان بودند. شب، الیزا کنار برادرهایش نشست. حالا دیگر می توانستند با هم زندگی کنند.
قولی برای سکوت
آن شب در خواب، پری درخشانی دید که درست شبیه پیرزن توی جنگل بود.
پری گفت: «تو می تونی طلسم رو بشکنی. از اطراف این غار یا گورستان کنار کلیسا گزنه بچین. ساقه ها رو بکوب و از رشته های داخلشون نخ درست کن. با اون نخ ها یازده پیراهن آستین بلند درست کن.»

بعد یک شاخه گزنه جلو آورد. برگ هایش کرک های ریزی داشت که پوست را می سوزاندند.
«وقتی برادرهات قو هستن، پیراهن ها رو روشون بنداز تا آزاد بشن.
اما از لحظه ای که کارت رو شروع می کنی تا وقتی پیراهن ها رو روشون انداختی، نباید حرف بزنی. درباره طلسم و پیراهن ها هم نباید چیزی بنویسی. اگه این شرط ها رو رعایت نکنی، برادرهات جانشون رو از دست می دن.»
وقتی الیزا بیدار شد، بیرون غار بوته های گزنه را دید.
دستش را به طرف ساقه ای برد. انگشت هایش سوخت و فوری دستش را عقب کشید. لحظه ای مکث کرد، بعد به یاد برادرهایش افتاد و دوباره دست دراز کرد.
تا غروب، دست هایش پر از تاول شده بود، اما توانسته بود اولین نخ ها را درست کند.
برادرها دورش جمع شدند. چرا دست هایش این قدر درد می کرد؟ چرا جوابشان را نمی داد؟
کوچک ترین برادر، دست های الیزا را آرام در دست گرفت. اشک هایش روی انگشت های خواهرش چکید و هر جا قطره ای می افتاد، سوزش کمتر می شد.پ

روزها می گذشت و الیزا گزنه می چید، نخ درست می کرد و پیراهن می دوخت. برادرها برایش غذا می آوردند. هر شب پیراهن ها را نشانشان می داد، اما نمی توانست بگوید چرا آن ها را می دوزد.
خانه ای تازه در قصر
یک روز صبح، سگ شکاری با پوزه اش پیچک ها را کنار زد و وارد غار شد. مرد جوانی پشت سرش آمد. او پادشاه آن سرزمین بود.
پرسید: «اینجا تنها زندگی می کنی؟»
الیزا پیراهن نیمه کاره را روی پایش گذاشت. نمی توانست جواب بدهد.
پادشاه گفت: «قصر من آن طرف جنگله. با من بیا. آنجا یک اتاق گرم و غذای خوب داری.»
الیزا به پیراهن و نخ هایش اشاره کرد.
قصه کودکانه قوهای وحشی؛ الیزا و برادران طلسم شده
«البته! این ها رو هم با خودت بیار.»
الیزا به دست های تاول زده اش نگاه کرد. در اتاقی گرم و روشن راحت تر می توانست کار کند. سر تکان داد و وسایلش را جمع کرد.
در قصر، پادشاه اتاق آرامی در اختیارش گذاشت که پنجره اش رو به جنگل بود.
آن بعدازظهر، برادرها به غار برگشتند، اما الیزا را پیدا نکردند. بالای جنگل به پرواز درآمدند تا پیدایش کنند.
هنوز خورشید بالای درخت ها بود که الیزا یازده قو را از پنجره دید. به بیرون خم شد و هر دو دستش را تکان داد.
کوچک ترین برادر روی لبه پنجره نشست. الیزا پرهای سفیدش را نوازش کرد و پیراهن های کنار صندلی را نشانش داد.

این داستان ادامه دارد.












ترفندهای خانه داری که باعث میشه خونه ت همیشه برق بزنه
آموزش ۵ مدل ته دیگ خاص و خوشمزه
آموزش کاشت گردو در گلدان با چند مرحله ساده و بدون دردسر
طرز تهیه چیپس سرکه نمکی خانگی؛ ترد، سالم و خوشمزه
طرز تهیه لوبیاپلو با تن ماهی؛ یک غذای سریع، خوش عطر و اقتصادی
داستان پندآموز قطاری که فقط یک بار ایستاد
چرا لباس ها در ماشین لباسشویی چروک می شوند؟ علت های اصلی و راه های جلوگیری
طرز تهیه چیکن هات اسپایسی خانگی با روکش چیپسی
طرز تهیه مربای گلابی جنگلی با گلابی تازه
دیدگاه ها