دلگرم
امروز: شنبه, ۰۴ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۱۵ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
قوهای وحشی؛ سکوت الیزا و پیراهن های گزنه
زمان مطالعه: 3 دقیقه
الیزا برای نجات برادرانش که به قو تبدیل شده اند، بی صدا پیراهن های گزنه می دوزد؛ اما اتهام جادوگری او را به زندان و دادگاه می کشاند.

ادامه قصه قوهای وحشی

برادرش پیش از غروب پرواز کرد و پیش بقیه رفت. حالا دیگر می دانستند خواهرشان کجاست.

هفته ها گذشت. پادشاه بارها کنار الیزا می نشست و برایش قصه می گفت تا لبخند به لبش بنشیند. وقتی هم دست های الیزا آن قدر درد می کرد که نمی توانست چیزی بدوزد، آرام کنارش می ماند.

کم کم الیزا چشم به راه آمدن پادشاه می شد. وقتی پادشاه از او خواستگاری کرد، لبخند زد و به نشانه بله سر تکان داد.

پچ پچ های قصر

اما اسقف اعظم، یکی از بزرگ ترین مقام های کلیسا، به ملکه تازه اعتماد نداشت.

از پادشاه پرسید: «چرا حرف نمی زند؟ چرا تمام روز این پیراهن های عجیب را می دوزد؟»

پادشاه گفت: «او هیچ کار بدی نکرده.»

الیزا به کارش ادامه داد تا اینکه نخ هایش تمام شد. گزنه های نزدیک غار را هم قبلاً چیده بود. آن وقت یاد گورستانی افتاد که پری گفته بود.

همچنین بخوانید:
ادامه داستان قوهای وحشی: راز پیراهن های گزنه

ادامه داستان قوهای وحشی: راز پیراهن های گزنه

الیزا در ادامه داستان قوهای وحشی با چیدن گزنه و دوختن پیراهن ها برای نجات برادرانش تلاش می کند، اما باید تا پایان کار سکوت کند و در قصر پادشاه روزهای…

آن شب، سبدی برداشت و به گورستان کنار کلیسا رفت تا از میان قبرها گزنه بچیند.

اسقف اعظم او را دید و به پادشاه گفت:

«نیمه شب میان قبرها می رود. حتماً جادوگر است!»

پادشاه باور نکرد، اما اسقف اعظم مدام حرفش را تکرار می کرد. خیلی زود، بقیه اهل قصر هم پشت سر الیزا پچ پچ می کردند.

بار بعد که الیزا به گورستان رفت، پادشاه دنبالش راه افتاد.

گفت: «خواهش می کنم بگو چرا به اینجا می آیی.»

قصه تصویری

الیزا دسته سبد را محکم گرفت. دلش می خواست همه چیز را بگوید، اما جان برادرهایش به خطر می افتاد. سر تکان داد و اشک روی گونه هایش سرازیر شد.

فردای آن روز، پادشاه اجازه داد الیزا را در دادگاه بازخواست کنند. اسقف اعظم برای قاضی ها از رفت وآمدهای او به گورستان گفت و اصرار کرد که الیزا جادوگر است.

الیزا بی صدا روبه روی قاضی ها ایستاد. حتی اگر ماجرا را می نوشت، جان برادرهایش به خطر می افتاد.

قاضی ها خیال کردند سکوت الیزا یعنی حرف اسقف درست است. حکم دادند که صبح روز بعد او را اعدام کنند.

آخرین پیراهن

در زندان، اجازه دادند پیراهن ها و گزنه های داخل سبدش را نگه دارد. الیزا همان جا نشست و مشغول کار شد.

ده پیراهن آماده بود. فقط آخری مانده بود.

هنوز آفتاب غروب نکرده بود که بال سفیدی به میله های پنجره خورد. کوچک ترین برادر پیدایش کرده بود. الیزا دستش را از لای میله ها بیرون برد و پرهایش را نوازش کرد. بعد پیراهن نیمه کاره را نشانش داد.

داستان تصویری

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits