ادامه داستان کودکانه نهال و اژدهای خندان
خط خطی بال های نیرومندش را تکان داد. هووووف! با صدایی بلند از جا کنده شدند و به دل آسمان آبی و پر از ابر پرواز کردند. آن ها خیلی تند و در ارتفاع بالا پرواز می کردند. اژدهای مهربان و دخترک صاف به طرف قلعهٔ سنگیِ بزرگی رفتند که بالای کوه بلند جا خوش کرده بود.

خط خطی آرام روی بالکن سنگی و پهن قلعه نشست. نهال از میان یک درِ بزرگِ سنگی به داخل خزید و اژدها هم به زحمت خودش را به تالار رساند.
تالار قلعه تاریک و سرد بود. درست وسط اتاق، همان شیشهٔ غول پیکر قرار داشت و از تمام خنده های دزدیده شدهٔ مردم، مثل ستاره های کوچک برق می زد.

نهال دستش را دراز کرد، اما قبل از اینکه به شیشه برسد، خانم دوده ناگهان از میان سایه های تاریک گوشهٔ تالار بیرون آمد.
جادوگر با خنده ای بدجنس گفت: «دنبال این می گردی؟»
سپس عصای جادویی اش را با سرعت در هوا چرخاند.

فششش! حباب غلیظی از دود سیاه، نهال را درون خود اسیر کرد. دختر کوچولو سرفه کرد و به دیوارهٔ حباب تاریک ضربه زد، اما حباب پاره نمی شد.
خط خطی وقتی دید دوستش به خطر افتاده است، چشم هایش گرد شد. اژدها آتشِ داغ بیرون نداد؛ در عوض، دهانش را باز کرد و جادوی خودش را نشان داد.
تق! جیززز! توده ای گرم از جرقه های درخشان و جادویی به آن طرف تالار پرتاب شد. این نورها در یک چشم به هم زدن حباب دودی را ترکاندند.
نهال روی زمین غلت خورد و نفسِ راحتی کشید. جرقه ها در هوای سرد تالار رقصیدند. آن ها دورِ خانم دوده چرخیدند و او را محاصره کردند.
داستان کودکانه نهال و اژدهای خندان و بازگشت خنده به دهکده
نهال بلند شد، سرش را بالا گرفت و مستقیم به جادوگر نگاه کرد. دخترک با صدایی رسا و محکم گفت: «خنده های دهکده مان را به ما پس بده!»
خانم دوده نگاهی به جرقه های درخشان انداخت. بعد به اژدهای بزرگ خیره شد. پایش را به زمین زد و وقتی دید راهی برای فرار ندارد، شیشه را به زمین کوبید.
شترررق! شیشهٔ غول پیکر به هزار تکه تبدیل شد. خنده های دزدیده شده مثل هزاران پروانهٔ درخشان و اکلیلی در هوای تالار پخش شدند و پرواز کردند.

دسته ای بزرگ از پروانه های نورانی دور جادوگر چرخیدند. آن ها چانه و بینی دراز خانم دوده را قلقلک دادند تا عصبانیت را از یادش ببرند.
خانم دوده در حالی که سعی می کرد آن ها را از خود دور کند، گفت: «هی هی… نکنید! هاها!»
در همین حال، صدای خندهٔ کوتاهی از بین لب هایش سر خورد.
نهال دید که اخم های جادوگر پاک شد. خانم دوده به جای اینکه فرار کند، لبخندی زد و دستش را جلو آورد تا با آن ها دوست شود.
نهال با مهربانی و رویی گشاده پرسید: «دوست داری با ما به دهکده برگردی؟»
خانم دوده پلک زد و از تعجب دهانش باز ماند. او به نشانهٔ تأیید سر تکان داد و پشت سر نهال، روی کمر خط خطی سوار شد.

با یک هووووفِ بلند دیگر، همگی به سمت دهکدهٔ خاکستری پرواز کردند. وقتی به زمین رسیدند، پروانه های اکلیلی به سمت مردمِ ساکت دهکده پر کشیدند.
به محض اینکه پروانه ها به مردم برخورد کردند، صدای قاه قاهِ خندهٔ پیر و جوان بلند شد. زمین از صدای قهقهه ها و خنده های ریز و بامزه می لرزید.
رنگ های درخشان دوباره به خانه ها و درخت ها سرازیر شدند. رنگ خاکستری کدر در موجی از نورهای رنگین کمانیِ زیبا شسته شد و برای همیشه از بین رفت.
ابتدا، خانم دوده گوش هایش را گرفت چون به این صداهای شاد عادت نداشت.

اما این شادیِ خالص خیلی شیرین بود و لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست.
جادوگر هم زد زیر خنده و از ته دل قهقهه زد. همان لحظه، لباس خاکستری اش روشن شد و پر از رنگ های شاد رنگین کمانی شد.

خانم دوده دیگر یک جادوگر بدجنس نبود. او به جادوگر مهربان دهکده تبدیل شد و از جادوی رنگارنگش برای مراقبت از شادی و خندهٔ مردم استفاده کرد.
آن شب، اهل دهکده جشن بزرگ و پرشوری به پا کردند؛ جشنی پر از موسیقی، رقص و بازی های بی پایان که تا دیروقت ادامه داشت.

نهال گردن نرم خط خطی را محکم بغل کرد. دخترک خوب می دانست که خلاقیت و نقاشی اش همه را نجات داده و خنده، زیباترین جادو در سراسر دنیاست.












داستان پندآموز «نیمه نان»؛ گاهی بخشیدن، چیزی از زندگی ما کم نمی کند
طرز تهیه کوفته با گوشت چرخ کرده و پوره سیب زمینی به سبک رستورانی
خورشت هویج تبریزی؛ خورشت اصیل آذری با طعمی ملس و مجلسی
ترفند تمیز کردن اجاق گاز با جوش شیرین، نمک و خمیردندان
بهترین مدل های ماشین لباسشویی بوش؛ معرفی ۴ مدل پرفروش و محبوب برای خرید
باسترما پلو با ران مرغ؛ یک پلوی اعیانی و خوش عطر برای مهمانی
آموزش دوخت کاور فلاکس با نیم متر پارچه؛ آموزش دوخت آسان و کاربردی
با یک بطری پلاستیکی، انگشتر پروانه ای بسازید و هدیه بدهید!
لیست کامل غذاهای شکم پر؛ از مرغ شکم پر تا دلمه برگ مو
دیدگاه ها