دلگرم
امروز: یکشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ محرّم ۱۴۴۸ قمری و ۱۲ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
سفیدبرفی و سیب زهرآگین ملکه جادوگر در داستان کودکانه جدید
زمان مطالعه: 3 دقیقه
در قسمت جدید داستان کودکانه، ملکه جادوگر با فریب سفیدبرفی را به خوابی جادویی فرو می برد.

قسمت پنجم قصه سفید برفی و هفت کوتوله

کوتوله ها دورش نشستند.

گفتند: «ملکه دو بار با جادو و ظاهر تازه به تو نزدیک شده است. او می تواند چهره اش را عوض کند، حتی صدایش را. هر کسی هر چه گفت، در را باز نکن.»

سفیدبرفی چشم هایش را پایین انداخت و گفت: «حالا می دانم جادوی او چقدر خطرناک است.»

در قصر، ملکه بار دیگر روبه روی آینه ایستاد.

پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه جواب داد: «تو زیبا هستی، ملکه ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه ها، در خانه ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»

ملکه از خشم به لرزه افتاد.

زیر لب گفت: «این بار افسونم باید از همه قوی تر باشد.»

پس سیبی زیبا جادو کرد. یک طرف سیب ساده و کم رنگ بود. طرف دیگرش سرخ، براق و چشمگیر می درخشید. جادوی خواب سنگین درست در همان نیمه ی سرخ پنهان بود.

داستان مهیج

ملکه خود را به شکل زنی روستایی درآورد و برای بار سوم راه جنگل را در پیش گرفت.

به کلبه رسید، در زد و صدا زد: «سیب تازه! سیب شیرین از باغ!»

سفیدبرفی کنار پنجره آمد.

گفت: «ببخشید. من نمی توانم در را باز کنم و از غریبه ها چیزی بگیرم.»

زن روستایی لبخند زد.

گفت: «چه دختر مراقبی! اما ببین، جای نگرانی نیست. سیب را از وسط نصف می کنم. من نیمه ی روشنش را می خورم، نیمه ی سرخش هم مال تو.»

قصه جذاب

ملکه سیب را برید و از نیمه ی سالم گاز زد. بعد نیمه ی سرخ را به طرف سفیدبرفی گرفت.

سیب تازه و شیرین به نظر می رسید. سفیدبرفی مکث کرد. کوتوله ها هشدار داده بودند، اما زن روستایی خودش از همان سیب خورده بود. سفیدبرفی نمی دانست جادو فقط در نیمه ی سرخ پنهان شده است.

سرانجام در را باز کرد و نیمه ی سرخ سیب را گرفت.

یک گاز کوچک زد.

همان لحظه، جادو اثر کرد. سفیدبرفی به خوابی عمیق و جادویی فرو رفت. آرام و بی حرکت روی زمین افتاد؛ چنان آرام که انگار خوابی بسیار طولانی به سراغش آمده باشد.

ملکه با لبخندی سرد نگاهش کرد.

گفت: «روشن مثل برف تازه، سرخ مثل گل سرخ، سیاه مثل آبنوس. این بار افسونم شکسته نمی شود.»

بعد با شتاب به قصر برگشت.

داستان تصویری

وقتی روبه روی آینه ایستاد، پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه جواب داد: «تو، ملکه ی من، از همه زیباتری.»

ملکه سرانجام آرام گرفت.

آن شب، هفت کوتوله به خانه برگشتند و سفیدبرفی را بی حرکت روی زمین دیدند. با مهربانی بلندش کردند. دنبال روبان گشتند، دنبال شانه گشتند، هر کاری به ذهنشان رسید انجام دادند.

همچنین بخوانید:
قسمت چهارم داستان سفیدبرفی و نقشه جدید ملکه جادوگر

قسمت چهارم داستان سفیدبرفی و نقشه جدید ملکه جادوگر

ملکه بار دیگر با ترفندی جدید به کلبه هفت کوتوله آمد و با شانه جادویی سفیدبرفی را به خواب عمیق فرو برد.

اما سفیدبرفی بیدار نشد.

سه روز کنار او ماندند. دلشان نمی آمد دوست مهربانشان را تنها بگذارند.

یکی از کوتوله ها آهسته گفت: «انگار فقط خوابیده است.»

پس برایش جعبه ای شیشه ای و شفاف ساختند؛ جایی امن و آرام که بتوانند کنارش بمانند و از او مراقبت کنند. سفیدبرفی را در آن گذاشتند و جعبه را به جای آرامی در جنگل بردند؛ جایی که پرنده ها میان شاخه ها آواز می خواندند و گل ها دور تا دور می روییدند.

داستان جالب

 این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits