قسمت پنجم قصه سفید برفی و هفت کوتوله
کوتوله ها دورش نشستند.
گفتند: «ملکه دو بار با جادو و ظاهر تازه به تو نزدیک شده است. او می تواند چهره اش را عوض کند، حتی صدایش را. هر کسی هر چه گفت، در را باز نکن.»
سفیدبرفی چشم هایش را پایین انداخت و گفت: «حالا می دانم جادوی او چقدر خطرناک است.»
در قصر، ملکه بار دیگر روبه روی آینه ایستاد.
پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»
آینه جواب داد: «تو زیبا هستی، ملکه ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه ها، در خانه ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»
ملکه از خشم به لرزه افتاد.
زیر لب گفت: «این بار افسونم باید از همه قوی تر باشد.»
پس سیبی زیبا جادو کرد. یک طرف سیب ساده و کم رنگ بود. طرف دیگرش سرخ، براق و چشمگیر می درخشید. جادوی خواب سنگین درست در همان نیمه ی سرخ پنهان بود.

ملکه خود را به شکل زنی روستایی درآورد و برای بار سوم راه جنگل را در پیش گرفت.
به کلبه رسید، در زد و صدا زد: «سیب تازه! سیب شیرین از باغ!»
سفیدبرفی کنار پنجره آمد.
گفت: «ببخشید. من نمی توانم در را باز کنم و از غریبه ها چیزی بگیرم.»
زن روستایی لبخند زد.
گفت: «چه دختر مراقبی! اما ببین، جای نگرانی نیست. سیب را از وسط نصف می کنم. من نیمه ی روشنش را می خورم، نیمه ی سرخش هم مال تو.»

ملکه سیب را برید و از نیمه ی سالم گاز زد. بعد نیمه ی سرخ را به طرف سفیدبرفی گرفت.
سیب تازه و شیرین به نظر می رسید. سفیدبرفی مکث کرد. کوتوله ها هشدار داده بودند، اما زن روستایی خودش از همان سیب خورده بود. سفیدبرفی نمی دانست جادو فقط در نیمه ی سرخ پنهان شده است.
سرانجام در را باز کرد و نیمه ی سرخ سیب را گرفت.
یک گاز کوچک زد.
همان لحظه، جادو اثر کرد. سفیدبرفی به خوابی عمیق و جادویی فرو رفت. آرام و بی حرکت روی زمین افتاد؛ چنان آرام که انگار خوابی بسیار طولانی به سراغش آمده باشد.
ملکه با لبخندی سرد نگاهش کرد.
گفت: «روشن مثل برف تازه، سرخ مثل گل سرخ، سیاه مثل آبنوس. این بار افسونم شکسته نمی شود.»
بعد با شتاب به قصر برگشت.

وقتی روبه روی آینه ایستاد، پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»
آینه جواب داد: «تو، ملکه ی من، از همه زیباتری.»
ملکه سرانجام آرام گرفت.
آن شب، هفت کوتوله به خانه برگشتند و سفیدبرفی را بی حرکت روی زمین دیدند. با مهربانی بلندش کردند. دنبال روبان گشتند، دنبال شانه گشتند، هر کاری به ذهنشان رسید انجام دادند.
قسمت چهارم داستان سفیدبرفی و نقشه جدید ملکه جادوگر
اما سفیدبرفی بیدار نشد.
سه روز کنار او ماندند. دلشان نمی آمد دوست مهربانشان را تنها بگذارند.
یکی از کوتوله ها آهسته گفت: «انگار فقط خوابیده است.»
پس برایش جعبه ای شیشه ای و شفاف ساختند؛ جایی امن و آرام که بتوانند کنارش بمانند و از او مراقبت کنند. سفیدبرفی را در آن گذاشتند و جعبه را به جای آرامی در جنگل بردند؛ جایی که پرنده ها میان شاخه ها آواز می خواندند و گل ها دور تا دور می روییدند.

این داستان ادامه دارد












اولین پروانه ای که انتخاب می کنید، راز شخصیت پنهان شما را فاش می کند!
دسر تابستانی ساده و آسان با میوه؛ یک نوشیدنی خنک و رویایی
نان مغزدار دارچینی؛ عطر و طعمی که تمام خانه را پر می کند!
نان خانگی در قابلمه؛ بعد از این دستور، دیگه نان بازاری نمی خرم!
از شنا تا موج سواری : سفری به دنیای مهیج ورزش های آبی
راهنمای جامع انتخاب کولر مناسب برای مغازه / کدام یک برای شما مناسب تر است؟
ساندویچ ساز چیست و چه کاربردی دارد؟ راهنمای کامل خرید، استفاده و نگهداری از ساندویچ ساز
4 دستور عالی قهوه سرد؛ سریع، خوشمزه و با طراوت برای هر سلیقه ای
دانلود ساز چپی بختیاری غمگین برای عزاداری صوتی با کیفیت بالا
دیدگاه ها