دلگرم
امروز: سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۲۹ محرّم ۱۴۴۸ قمری و ۱۴ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
پایان داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله با شکست افسون سیب
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در قسمت آخر داستان سفیدبرفی، افسون سیب جادویی شکسته شد و شاهزاده او را به قصر برد و پس از مدتی با او ازدواج کرد.

قسمت آخر سفید برفی و هفت کوتوله

از آن پس، هر روز یکی از کوتوله ها همان نزدیکی می ماند و از سفیدبرفی نگهبانی می کرد.

سفیدبرفی مدت ها در آن جعبه ی شیشه ای ماند؛ آرام، بی حرکت و به زیبایی همیشه، انگار در خوابی طولانی فرو رفته باشد.

روزی، شاهزاده ای سوار بر اسب از میان جنگل می گذشت. جعبه ی شیشه ای را دید که میان درخت ها می درخشید. افسار اسب را کشید و ایستاد.

آرام پرسید: «این دختر کیست؟»

کوتوله ها داستان سفیدبرفی را برایش گفتند؛ از ملکه ی حسود، شکارچی مهربان، کلبه ی کوچک و سیب جادویی. شاهزاده با چهره ای گرفته به حرف هایشان گوش داد.

قصه بچگانه

بعد گفت: «نباید اینجا در جنگل تنها بماند. اجازه بدهید کمک کنم برایش جای امن تری پیدا کنیم. اگر شما هم راضی باشید و همراهش بیایید، می توانم در قصرم از او با مهربانی و احترام مراقبت کنم.»

کوتوله ها اول نمی خواستند سفیدبرفی را از کلبه و جنگل دور کنند. اما شاهزاده با احترام حرف می زد و پیدا بود قصد بدی نداشت.

قول داد کوتوله ها بتوانند نزدیک سفیدبرفی بمانند و هر زمان خواستند، به دیدنش بروند.

سرانجام کوتوله ها پذیرفتند.

خدمتکاران شاهزاده جعبه ی شیشه ای را بلند کردند و با احتیاط از میان جنگل بردند. راه ناهموار بود. ناگهان پای یکی از خدمتکاران به ریشه ی درختی گیر کرد.

جعبه تکان خورد.

همان لحظه، تکه ی کوچک سیب جادویی، همان تکه ای که افسون در آن مانده بود، از دهان سفیدبرفی بیرون افتاد و افسون شکست.

سفیدبرفی چشم هایش را باز کرد.

داستان تصویری

خدمتکاران با شگفتی ایستادند. شاهزاده با شتاب کنار جعبه آمد، و کوتوله ها از شادی فریاد کشیدند.

سفیدبرفی آرام پرسید: «من کجا هستم؟»

شاهزاده گفت: «در امانی. افسون شکسته است.»

کوتوله ها دور جعبه جمع شدند و همه چیز را برایش تعریف کردند. سفیدبرفی با دقت گوش داد. بعد بارها از کوتوله ها تشکر کرد؛ برای اینکه دوستش داشتند، از او نگهبانی کرده بودند و این همه مدت کنارش مانده بودند.

شاهزاده، سفیدبرفی و هفت کوتوله را به قصرش دعوت کرد. سفیدبرفی همراهشان رفت و همه با مهربانی و احترام از او پذیرایی کردند.

زمان گذشت. سفیدبرفی و شاهزاده کم کم دوستان خوبی شدند. در باغ های قصر با هم قدم می زدند، با کوتوله ها زیر سایه ی درختان می نشستند و درباره ی روزهای گذشته حرف می زدند.

قصه جذاب

سفیدبرفی دید شاهزاده مهربان و صبور است. شاهزاده هم فهمید که سفیدبرفی دلی شجاع، مهربان و راستگو دارد.

فصل ها یکی پس از دیگری گذشتند، و دوستی آن ها آرام آرام به علاقه ای بزرگ تر تبدیل شد.

روزی شاهزاده از سفیدبرفی خواست با او ازدواج کند. سفیدبرفی لبخند زد و پذیرفت.

برای عروسی، جشنی شاد آماده شد. مهمانانی از سرزمین های دور و نزدیک آمدند. دعوت نامه های سلطنتی را فرستادند. یکی از آن ها حتی به قصر ملکه رسید.

همچنین بخوانید:
سفیدبرفی و سیب زهرآگین ملکه جادوگر در داستان کودکانه جدید

سفیدبرفی و سیب زهرآگین ملکه جادوگر در داستان کودکانه جدید

در قسمت جدید داستان کودکانه، ملکه جادوگر با فریب سفیدبرفی را به خوابی جادویی فرو می برد.

پیش از رفتن به جشن، ملکه برای آخرین بار روبه روی آینه ایستاد.

پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه ی من؛ اما عروس شاهزاده از تو زیباتر است.»

ملکه خشکش زد.

زیر لب گفت: «عروس شاهزاده؟»

بهترین لباسش را پوشید و به جشن رفت. اما همین که عروس را دید، رنگ از صورتش پرید.

عروس، سفیدبرفی بود.

ملکه نتوانست حتی یک کلمه بگوید. همه ی حسادت و بددلی اش در پایان چیزی جز ترس و تنهایی برایش نیاورده بود.

داستان مهیج

بی آنکه به کسی آسیب بزند، از قصر بیرون رفت و از آن سرزمین دور شد. از آن روز به بعد، دیگر نتوانست به سفیدبرفی یا کسی در آن سرزمین آسیبی برساند.

سفیدبرفی کنار شاهزاده زندگی آرام و خوشی پیدا کرد. هیچ وقت هفت کوتوله ی مهربان را فراموش نکرد؛ همان هایی که روزی در دل جنگل پناهش داده بودند.

داستان کودکانه

و دورتر، میان درختان، کلبه ی کوچک هنوز روشن و گرم بود؛ پر از دوستی، خنده و صدای هفت کوتوله که شب ها کنار هم آواز می خواندند.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits