قسمت آخر سفید برفی و هفت کوتوله
از آن پس، هر روز یکی از کوتوله ها همان نزدیکی می ماند و از سفیدبرفی نگهبانی می کرد.
سفیدبرفی مدت ها در آن جعبه ی شیشه ای ماند؛ آرام، بی حرکت و به زیبایی همیشه، انگار در خوابی طولانی فرو رفته باشد.
روزی، شاهزاده ای سوار بر اسب از میان جنگل می گذشت. جعبه ی شیشه ای را دید که میان درخت ها می درخشید. افسار اسب را کشید و ایستاد.
آرام پرسید: «این دختر کیست؟»
کوتوله ها داستان سفیدبرفی را برایش گفتند؛ از ملکه ی حسود، شکارچی مهربان، کلبه ی کوچک و سیب جادویی. شاهزاده با چهره ای گرفته به حرف هایشان گوش داد.

بعد گفت: «نباید اینجا در جنگل تنها بماند. اجازه بدهید کمک کنم برایش جای امن تری پیدا کنیم. اگر شما هم راضی باشید و همراهش بیایید، می توانم در قصرم از او با مهربانی و احترام مراقبت کنم.»
کوتوله ها اول نمی خواستند سفیدبرفی را از کلبه و جنگل دور کنند. اما شاهزاده با احترام حرف می زد و پیدا بود قصد بدی نداشت.
قول داد کوتوله ها بتوانند نزدیک سفیدبرفی بمانند و هر زمان خواستند، به دیدنش بروند.
سرانجام کوتوله ها پذیرفتند.
خدمتکاران شاهزاده جعبه ی شیشه ای را بلند کردند و با احتیاط از میان جنگل بردند. راه ناهموار بود. ناگهان پای یکی از خدمتکاران به ریشه ی درختی گیر کرد.
جعبه تکان خورد.
همان لحظه، تکه ی کوچک سیب جادویی، همان تکه ای که افسون در آن مانده بود، از دهان سفیدبرفی بیرون افتاد و افسون شکست.
سفیدبرفی چشم هایش را باز کرد.

خدمتکاران با شگفتی ایستادند. شاهزاده با شتاب کنار جعبه آمد، و کوتوله ها از شادی فریاد کشیدند.
سفیدبرفی آرام پرسید: «من کجا هستم؟»
شاهزاده گفت: «در امانی. افسون شکسته است.»
کوتوله ها دور جعبه جمع شدند و همه چیز را برایش تعریف کردند. سفیدبرفی با دقت گوش داد. بعد بارها از کوتوله ها تشکر کرد؛ برای اینکه دوستش داشتند، از او نگهبانی کرده بودند و این همه مدت کنارش مانده بودند.
شاهزاده، سفیدبرفی و هفت کوتوله را به قصرش دعوت کرد. سفیدبرفی همراهشان رفت و همه با مهربانی و احترام از او پذیرایی کردند.
زمان گذشت. سفیدبرفی و شاهزاده کم کم دوستان خوبی شدند. در باغ های قصر با هم قدم می زدند، با کوتوله ها زیر سایه ی درختان می نشستند و درباره ی روزهای گذشته حرف می زدند.

سفیدبرفی دید شاهزاده مهربان و صبور است. شاهزاده هم فهمید که سفیدبرفی دلی شجاع، مهربان و راستگو دارد.
فصل ها یکی پس از دیگری گذشتند، و دوستی آن ها آرام آرام به علاقه ای بزرگ تر تبدیل شد.
روزی شاهزاده از سفیدبرفی خواست با او ازدواج کند. سفیدبرفی لبخند زد و پذیرفت.
برای عروسی، جشنی شاد آماده شد. مهمانانی از سرزمین های دور و نزدیک آمدند. دعوت نامه های سلطنتی را فرستادند. یکی از آن ها حتی به قصر ملکه رسید.
سفیدبرفی و سیب زهرآگین ملکه جادوگر در داستان کودکانه جدید
پیش از رفتن به جشن، ملکه برای آخرین بار روبه روی آینه ایستاد.
پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»
آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه ی من؛ اما عروس شاهزاده از تو زیباتر است.»
ملکه خشکش زد.
زیر لب گفت: «عروس شاهزاده؟»
بهترین لباسش را پوشید و به جشن رفت. اما همین که عروس را دید، رنگ از صورتش پرید.
عروس، سفیدبرفی بود.
ملکه نتوانست حتی یک کلمه بگوید. همه ی حسادت و بددلی اش در پایان چیزی جز ترس و تنهایی برایش نیاورده بود.

بی آنکه به کسی آسیب بزند، از قصر بیرون رفت و از آن سرزمین دور شد. از آن روز به بعد، دیگر نتوانست به سفیدبرفی یا کسی در آن سرزمین آسیبی برساند.
سفیدبرفی کنار شاهزاده زندگی آرام و خوشی پیدا کرد. هیچ وقت هفت کوتوله ی مهربان را فراموش نکرد؛ همان هایی که روزی در دل جنگل پناهش داده بودند.

و دورتر، میان درختان، کلبه ی کوچک هنوز روشن و گرم بود؛ پر از دوستی، خنده و صدای هفت کوتوله که شب ها کنار هم آواز می خواندند.












تفاوت کرم پودر و پنکک سه نکته مهم برای انتخاب بهتر
روزماری و سرکه را مخلوط کنید! چرا این روش ثبت نشده؟
طرز تهیه باقالی پلو با مرغ؛ غذای مجلسی و خوش عطر با تمام فوت وفن های رستورانی
ایده کاردستی بازیافتی : با شانه تخم مرغ هدیه های خوشگل درست کنید
آموزش روش قدیمی سرخ کردن بادمجان که فراموش شده / طلایی، نرم و خوش عطر
طرز تهیه یک غذای ساده و ارزان که با کمترین مواد آماده می شود
آیا طبع لواشک سرد و خشک است؟ خواص و مضرات آن را بشناسید!
طرز تهیه ماست سنتی خانگی با بافتی غلیظ و طعمی اصیل
حکم شرعی اهدای عضو از نظر مراجع تقلید شیعه
دیدگاه ها