دلگرم
امروز: یکشنبه, ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۳ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۱۶ اوت ۲۰۲۶ میلادی
هیجان و انتظار در شب عروسی؛ غافلگیری ناگهانی
زمان مطالعه: 3 دقیقه
احمد آقا که از ساعتی پیش بی تابانه منتظر آمدن پدر و مادرش با جواهرات عروس بود، با شروع آهنگ مبارک باد به اوج هیجان رسید، اما عاقبت با گریه یک جوان وارد، همه چیز دگرگون شد.

قسمت سوم قصه چیزی که عوض داره گله نداره!

هیجان احمد آقا که از چند دقیقه پیش آثار نگرانی شدیدی در قیافه اش پدید آمده و مرتب از پنجره به حیاط نگاه می کند با شروع آهنگ مبارک باد به اوج می رسد و هرچند لحظه یک بار زیر لب می گوید: «نیامدن...» تمام مهمان ها متوجه این ناراحتی می شوند... پچ پچ و حرف های درگوشی شروع می شود... همه از هم می پرسند: «کی می خواد بیاد؟...» «لابد جواهرفروش قراره بیاد!...» «معلوم میشه داماد خیلی پول داره!...»

حتماً یک عده محافظ با جواهرفروش میان ...آهنگ مبارک باد هم تمام شد اما آن هایی که داماد انتظارشان را می کشید نیامدند... یکی از بزرگان خانواده عروس برای اینکه مجلس سرد نشود و مهمان ها خسته نشوند کیک را برید و انگشتری را که برای عروس تهیه کرده بودند به انگشت ها کردند، حضار کف زدند و هورا کشیدند.

پدر عروس بعد از گفتن تبریک یک ساعت طلا و یک سنجاق الماس نشان و تکمه های طلای سردستی به احمد آقا تقدیم کرد. مادر عروس هم، بسته بزرگی را که به زحمت حمل می کرد جلوی داماد گذاشت و بازکرد و شمرد: «سه دست پارچه کت وشلواری... دو قواره پارچه پالتویی... پنج جفت کفش... یکی دوجین جوراب و دستمال... پنج عدد پیراهن...»

داستان کوتاه

احمد آقا ضمن اینکه با لبخند از مادرزنش تشکر می کرد مرتب به در حیاط خیره می شد و حتی یک بار از پنجره خم شد و به کوچه نگاه کرد... نامزد احمد آقا با هیجان و ناراحتی پرسید: «منتظر چی هستی؟... چرا ناراحتی؟... »

پدر و مادرم تلگراف کرده اند که خودشان را می رسانند نمی دانم چرا دیر کرده اند... مخصوصاً که جواهرات تو را می آورند می ترسم اتفاقی افتاده باشد... نامزد احمد آقا خیلی خون سرد و آرام جواب می دهد: «هرکاری یک چاره ای داره...» بعد هم از کنار احمد آقا بلند شد و از در اتاق بیرون رفت... پس از لحظه ای درحالی که لبخند مطمئن بر لب داشت به اتاق برگشت و موقعی که کنار احمد آقا می نشست بیخ گوش او آهسته گفت: «همه چیز را حل کردم...»

همچنین بخوانید:
قسمت دوم قصه چیزی که عوض داره گله نداره!

قسمت دوم قصه چیزی که عوض داره گله نداره!

داستان عبرت آموز چیزی که عوض داره گله نداره! به نویسندگی عزیز نسین و مترجمی رضا همراه، ماجرایی است شنیدنی و جذاب. با ما همراه باشید.

احمد آقا حرفی نزد و سؤالی نکرد اما خیلی دلش می خواست بداند عروس خوشگلش این دروغ بزرگ او را چطور حل کرده... دو سه دقیقه از رفت وبرگشت عروس به اتاق نگذشته بود که یک دفعه سروصدای زیادی پشت در اتاق بلند شد و لحظه ای بعد جوانی که با صدای بلند گریه می کرد و به سروصورتش می زد وارد اتاق شد... هنگامی که توجه تمام مهمان ها جلب شد و همه سکوت کردند که از سروته قضایا باخبر شوند...

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits