دلگرم
امروز: یکشنبه, ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۳ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۱۶ اوت ۲۰۲۶ میلادی
قسمت دوم قصه چیزی که عوض داره گله نداره!
زمان مطالعه: 3 دقیقه
داستان عبرت آموز چیزی که عوض داره گله نداره! به نویسندگی عزیز نسین و مترجمی رضا همراه، ماجرایی است شنیدنی و جذاب. با ما همراه باشید.

ادامه داستان چیزی که عوض داره گله نداره! برای نوجوانان

بااین حال احمد آقا مأیوس نمی شد و امید داشت بالاخره یک جواهرفروش باانصاف و جوانمرد پیدا خواهد کرد و انگشتری و یا دستبند عروسیش را قسطی خواهد خرید. به همین جهت روزهای تعطیل و ایام عید و جشن و شادی که به دیدن نامزدش می رفت مسئله انگشتری و دستبند را مطرح می کرد و نظر او را جویا می شد.

نامزد احمد آقا بدون خجالت و مثل کسی که حق مسلم خودش را مطالبه می کند انگشت های کشیده و زیبایش را نشان می داد و می گفت یک انگشتری برلیان درشت برای انگشت وسطی و یک حلقه جواهرنشان برای انگشت کوچک و یک دستبند الماس کافی یه... احمد آقا که دچار هیجان می شد و موقعیت مالی خودش را فراموش می کرد جواب می داد: «کافی نیست! حداقل چهارتا انگشتری الماس و برلیان می گیرم دوتا دستبند یاقوت و زمرد می خرم و یک گردنبند طلای سفید با دانه های فیروزه تهیه می کنم که نظیر آن ها در هیچ کجا نباشه! ...»

داستان کوتاه

هرقدر احمد آقا از این حرف ها می زد، علاقه و عشق نامزدش بیشتر می شد و با احترام زیادتری از نامزدش پذیرایی می کرد... نامزد احمد آقا مثل تمام زن ها و دخترهای زودباور حرف ها و وعده هایی را که از دهان احمد آقا بیرون می شد برای دوستانش تعریف می کرد و گاهی وقت ها شکل و اندازه دانه های جواهراتی را که هنوز خریداری نشده بود برای شنونده ها توضیح می داد. با این باور که داماد جواهرات باارزشی برای عروس خریداری کرده است، خانواده عروس هم مجبور می شوند باوجود نداشتن پول کافی از راه قرض وقوله هدایای خوبی برای شوهر آینده دخترشان تهیه کنند.

همچنین بخوانید:
داستان چیزی که عوض داره گله نداره! برای نوجوانان

داستان چیزی که عوض داره گله نداره! برای نوجوانان

قصه زیبای چیزی که عوض داره گله نداره! به نویسندگی عزیز نسین و مترجمی رضا همراه، ماجرایی است جذاب و آموزنده. با ما همراه باشید.

روزها و هفته ها با این افکار و احلام شیرین می گذرد روز نامزدی می رسد درحالی که که احمد آقا هنوز کاری انجام نداده و نتوانسته هدیه ای برای عروس تهیه کند... از این که به همسر آینده اش دروغ گفته و کسی را که یک عمر می خواهد با او زندگی کند فریب داده به قدری مشوش و ناراحت می شود که حال خودش را نمی فهمد. قبل از این که به خانه عروس برود، یک بار دیگر به تمام جواهرفروش ها سر می زند و تا جایی که امکان دارد خواهش و تمنا می کند ولی فایده ای نمی بخشد و دست خالی به مجلس نامزدی می رود... دوستان و آشنایان با دسته های گل می آیند... آهنگ های شاد می زنند... دختربچه ها با رقص و آواز خود مهمان ها را بر سر ذوق و شوق می آورند... نوبت به بریدن کیک و اعلام مراسم نامزدی و دادن هدایا می رسد...

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits