دلگرم
امروز: شنبه, ۲۰ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ محرّم ۱۴۴۸ قمری و ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
ادامه داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله با فریب ملکه
زمان مطالعه: 4 دقیقه
سفیدبرفی پس از فرار از دست ملکه در خانه کوتوله ها پناه گرفت اما ملکه با حیله جدیدی به سراغش آمد.

قسمت سوم داستان سفید برفی و هفت کوتوله

شب که شد، صاحبان کلبه برگشتند. آن ها هفت کوتوله بودند که تمام روز در کوه کار می کردند و به دنبال طلا و نقره می گشتند.

چراغ های کوچکشان را روشن کردند و به دور و بر اتاق نگاه انداختند.

کوتوله ی اول گفت: «چه کسی روی صندلی من نشسته؟»

کوتوله ی دوم گفت: «چه کسی از بشقاب من غذا خورده؟»

کوتوله ی سوم پرسید: «چه کسی از فنجان من آب نوشیده؟»

کوتوله ی چهارم گفت: «چه کسی از چنگال من استفاده کرده؟»

کوتوله ی پنجم گفت: «چه کسی به قاشق من دست زده؟»

کوتوله ی ششم پرسید: «چه کسی از چاقوی من استفاده کرده؟»

کوتوله ی هفتم به تختش نزدیک شد و یک دفعه گفت: «اینجا یک نفر خوابیده!»

همه با چراغ هایشان جلو آمدند. وقتی سفیدبرفی را دیدند، ساکت شدند.

یکی از کوتوله ها آرام گفت: «انگار راهش را گم کرده.»

دیگری گفت: «ببینید چقدر خسته است.»

داستان مهیج

پس بیدارش نکردند. کنار تخت ها نشستند و گذاشتند تا صبح آرام بخوابد.

صبح، سفیدبرفی چشم باز کرد و هفت چهره ی کوچک و مهربان را دید که دورش ایستاده بودند. اول از جا پرید، اما کوتوله ها با صدایی آرام با او حرف زدند.

یکی پرسید: «نامت چیست؟»

سفیدبرفی گفت: «نام من سفیدبرفی است.»

بعد برایشان تعریف کرد که ملکه چه گفته، شکارچی چگونه دلش به رحم آمده، و چطور از میان جنگل دویده تا به کلبه رسیده است.

قصه مهیج

کوتوله ها با دقت گوش دادند. وقتی حرفش تمام شد، بزرگ ترین کوتوله سری تکان داد.

گفت: «اگر بخواهی، می توانی پیش ما بمانی. تو از کلبه مراقبت کن، ما هم کمک می کنیم در امان باشی.»

سفیدبرفی دست هایش را روی سینه گذاشت و گفت: «از شما ممنونم. با خوشحالی می مانم.»

از آن روز، سفیدبرفی با هفت کوتوله زندگی کرد. هر صبح، کوتوله ها برای کار به کوه می رفتند و سفیدبرفی در کلبه می ماند. خانه را جارو می کرد، غذای ساده ای آماده می کرد و آتش را روشن نگه می داشت.

هر روز پیش از رفتن، کوتوله ها همان سفارش همیشگی را تکرار می کردند.

می گفتند: «مراقب باش. ملکه شاید بفهمد کجا هستی. در را به روی هیچ کس باز نکن.»

سفیدبرفی جواب می داد: «یادم می ماند.»

داستان زیبا

در قصر، ملکه خیال می کرد سفیدبرفی برای همیشه از سر راهش برداشته شده است. با لبخندی مغرور روبه روی آینه ایستاد.

پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه ها، در خانه ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»

چهره ی ملکه بی حرکت ماند. لب هایش به سختی تکان خورد.

گفت: «پس هنوز زنده است.»

همچنین بخوانید:
ادامه داستان سفیدبرفی ورود به کلبه هفت کوتوله

ادامه داستان سفیدبرفی ورود به کلبه هفت کوتوله

سفیدبرفی که از خشم ملکه به جنگل پناه برده بود وارد کلبه کوچکی در میان درختان شد و پس از خوردن لقمه ای روی تخت هفتم به خواب عمیق فرو رفت.

ملکه به اتاق پنهانی رفت و روبانی بلند و زیبا ساخت. روبان مثل ابریشم می درخشید، اما ملکه جادوی بدی در آن پنهان کرده بود.

بعد چهره اش را عوض کرد و خود را به شکل پیرزنی دست فروش درآورد. از تپه ها و جنگل گذشت تا به کلبه ی کوتوله ها رسید.

در زد و صدا زد: «روبان های زیبا دارم! روبان های قشنگ برای دخترهای جوان!»

سفیدبرفی از پشت پنجره بیرون را نگاه کرد.

گفت: «ببخشید، من اجازه ندارم کسی را به داخل راه بدهم.»

پیرزن لبخند زد و گفت: «لازم نیست در را باز کنی، عزیزم. فقط نگاه کن. تا حالا روبانی به این قشنگی دیده ای؟»

روبان در دست پیرزن برق می زد. سفیدبرفی در کلبه ی ساکت تنها مانده بود و دلش می خواست باور کند این زن مهربان است.

در را فقط کمی باز کرد تا روبان را بهتر ببیند.

داستان قدیمی

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits