قسمت سوم داستان سفید برفی و هفت کوتوله
شب که شد، صاحبان کلبه برگشتند. آن ها هفت کوتوله بودند که تمام روز در کوه کار می کردند و به دنبال طلا و نقره می گشتند.
چراغ های کوچکشان را روشن کردند و به دور و بر اتاق نگاه انداختند.
کوتوله ی اول گفت: «چه کسی روی صندلی من نشسته؟»
کوتوله ی دوم گفت: «چه کسی از بشقاب من غذا خورده؟»
کوتوله ی سوم پرسید: «چه کسی از فنجان من آب نوشیده؟»
کوتوله ی چهارم گفت: «چه کسی از چنگال من استفاده کرده؟»
کوتوله ی پنجم گفت: «چه کسی به قاشق من دست زده؟»
کوتوله ی ششم پرسید: «چه کسی از چاقوی من استفاده کرده؟»
کوتوله ی هفتم به تختش نزدیک شد و یک دفعه گفت: «اینجا یک نفر خوابیده!»
همه با چراغ هایشان جلو آمدند. وقتی سفیدبرفی را دیدند، ساکت شدند.
یکی از کوتوله ها آرام گفت: «انگار راهش را گم کرده.»
دیگری گفت: «ببینید چقدر خسته است.»

پس بیدارش نکردند. کنار تخت ها نشستند و گذاشتند تا صبح آرام بخوابد.
صبح، سفیدبرفی چشم باز کرد و هفت چهره ی کوچک و مهربان را دید که دورش ایستاده بودند. اول از جا پرید، اما کوتوله ها با صدایی آرام با او حرف زدند.
یکی پرسید: «نامت چیست؟»
سفیدبرفی گفت: «نام من سفیدبرفی است.»
بعد برایشان تعریف کرد که ملکه چه گفته، شکارچی چگونه دلش به رحم آمده، و چطور از میان جنگل دویده تا به کلبه رسیده است.

کوتوله ها با دقت گوش دادند. وقتی حرفش تمام شد، بزرگ ترین کوتوله سری تکان داد.
گفت: «اگر بخواهی، می توانی پیش ما بمانی. تو از کلبه مراقبت کن، ما هم کمک می کنیم در امان باشی.»
سفیدبرفی دست هایش را روی سینه گذاشت و گفت: «از شما ممنونم. با خوشحالی می مانم.»
از آن روز، سفیدبرفی با هفت کوتوله زندگی کرد. هر صبح، کوتوله ها برای کار به کوه می رفتند و سفیدبرفی در کلبه می ماند. خانه را جارو می کرد، غذای ساده ای آماده می کرد و آتش را روشن نگه می داشت.
هر روز پیش از رفتن، کوتوله ها همان سفارش همیشگی را تکرار می کردند.
می گفتند: «مراقب باش. ملکه شاید بفهمد کجا هستی. در را به روی هیچ کس باز نکن.»
سفیدبرفی جواب می داد: «یادم می ماند.»

در قصر، ملکه خیال می کرد سفیدبرفی برای همیشه از سر راهش برداشته شده است. با لبخندی مغرور روبه روی آینه ایستاد.
پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»
آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه ها، در خانه ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»
چهره ی ملکه بی حرکت ماند. لب هایش به سختی تکان خورد.
گفت: «پس هنوز زنده است.»
ادامه داستان سفیدبرفی ورود به کلبه هفت کوتوله
ملکه به اتاق پنهانی رفت و روبانی بلند و زیبا ساخت. روبان مثل ابریشم می درخشید، اما ملکه جادوی بدی در آن پنهان کرده بود.
بعد چهره اش را عوض کرد و خود را به شکل پیرزنی دست فروش درآورد. از تپه ها و جنگل گذشت تا به کلبه ی کوتوله ها رسید.
در زد و صدا زد: «روبان های زیبا دارم! روبان های قشنگ برای دخترهای جوان!»
سفیدبرفی از پشت پنجره بیرون را نگاه کرد.
گفت: «ببخشید، من اجازه ندارم کسی را به داخل راه بدهم.»
پیرزن لبخند زد و گفت: «لازم نیست در را باز کنی، عزیزم. فقط نگاه کن. تا حالا روبانی به این قشنگی دیده ای؟»
روبان در دست پیرزن برق می زد. سفیدبرفی در کلبه ی ساکت تنها مانده بود و دلش می خواست باور کند این زن مهربان است.
در را فقط کمی باز کرد تا روبان را بهتر ببیند.













رازهای نون خامه ای با طعمی بینظیر / نیم ساعته خوشمزه تر از قنادی و کم شیرین !
فقط نابغه ها می تونن 90÷9/6×6 رو حل کنن! تو چطور؟
بهترین صبحانه برای بدنسازان : 3 برنامه غذایی حرفه ای + نکات طلایی
طرز تهیه سالاد سیب زمینی اتریشی؛ فوری، آسان و فوق العاده خوشمزه
بررسی جامع خواص شیر گرم برای سلامتی، از بهبود خواب تا تقویت سیستم ایمنی
آموزش شیرینی لطیفه اصل تبریز با تمام فوت و فن ها که هیچ جا نمیگن !
سخت گیری سازنده در تربیت کودک | از ضرورت تا اجرا (راهنمای کامل والدین)
۸ ایده کاربردی برای جلوگیری از تابش آفتاب به کولر آبی روی پشت بام؛ خنکی بیشتر و مصرف برق کمتر
آهنگ ترند تیم ملی فوتبال آرژانتین مارتینز با کیفیت بالا
دیدگاه ها