دلگرم
امروز: سه شنبه, ۱۲ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۲ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۳ نوامبر ۲۰۲۶ میلادی
داستان چیزی که عوض داره گله نداره! برای نوجوانان
زمان مطالعه: 3 دقیقه
قصه زیبای چیزی که عوض داره گله نداره! به نویسندگی عزیز نسین و مترجمی رضا همراه، ماجرایی است جذاب و آموزنده. با ما همراه باشید.

قصه چیزی که عوض داره گله نداره!

سن احمد آقا به سی سال رسیده بود ولی هنوز همسر دلخواهش را پیدا نکرده و مجرد زندگی می کرد. البته پیدا نکردن همسر دلخواه بهانه بود. دلیل اصلی اینکه احمد آقا نتوانسته بود زن بگیرد نداشتن کار حسابی و درآمد کافی بود. یک آدم بیکار و تنها که هشتش گرو «نه» است وقتی زن هم بگیرد و بچه دار هم بشود خدا می داند عاقبتش به کجاها می کشد! به همین جهت است که می گویند: «مجردی پادشاهی است».

احمد آقا این شعار را راهنمای خودش قرار داده و همیشه این ضرب المثل ورد زبانش بود. ازآنجاکه گفته اند هر خیابانی بالاخره یک انتهایی دارد، روزگار خوشحالی و مجردی احمد آقا هم یک روز به آخر خط رسید. دختر جوانی که توی سینما کنار دستش نشسته بود دین و دل او را به غارت برد و افسار ازدواج را به گردن احمد آقا انداخت...

همان طور که آهن ربا اشیاء را جذب می کند. دختره هم احمد آقا را تا جلوی خانه اش به دنبال خود کشید. کاری کرد که احمد آقا فرصت مطالعه و تحقیق اینکه عروس کی هست و چه کاره هست و پدر و مادرش از کدام فامیل هستند، یادش رفت... حساب کار و درآمد هزینه عروسی و خرج خانه را هم فراموش کرد و تصمیم گرفت با دختره عروسی بکند.

داستان جذاب

قبل از هر چیز می بایست هدایایی برای روز نامزدی تهیه کند. احمد آقا مدتی مطالعه و تحقیق کرد. از دوست و آشنا پرس وجو نمود تا بتواند با پول کم تری هدیه بهتری تهیه نماید.

خداوند پدر یکی از دوستان باتجربه را بیامرزد که به احمد آقا گفت: «بهترین هدیه مراسم نامزدی یک انگشتر قیمتی و یا یک دستبند پرارزش است. اگر خدای ناکرده یک روز هم مشکلی برایتان پیش بیاید و پول لازم داشته باشید می توانید آن را بفروشید...» احمد آقا برای خرید انگشتری و دستبند مناسب به تمام مغازه های زرگری و جواهرفروشی سر زد اما معامله اش نشد... درحالی که آپارتمان های چندطبقه را به اقساط می فروشند جواهرآلات و اشیاء زینتی را هیچ کس نسیه نمی دهد... اول باید پول نقد بشماری بعد جنس تحویل بگیری.

همچنین بخوانید:
قسمت آخر قصه جذاب تلافی...!

قسمت آخر قصه جذاب تلافی...!

قسمت آخر قصه زیبای تلافی به نویسندگی عزیز نسین و مترجمی رضا همراه، ماجرایی است با مفهوم روانشناسی که ابعاد درونی انسان را به تصویر کشیده است.

به محض اینکه حرف «قاف» از دهان احمد آقا خارج می شد و صاحب مغازه جواهرفروشی می فهمید «قسطی» می خواهد معامله کند اخم هایش را توی هم می کرد و می گفت: «قسطی نیست... پول نقد باید بپردازید...»

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits