دلگرم
امروز: شنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۱۸ صفر ۱۴۴۸ قمری و ۰۱ اوت ۲۰۲۶ میلادی
داستان جذاب راز درِ هفتم برای کودکان
زمان مطالعه: 2 دقیقه
نیلوفر کلیدی نقره ای پیدا می کند که به درِ هفتم خانه ی قدیمی شان می خورد. با وجود ترس، تصمیم می گیرد در را باز کند و رازی شگفت انگیز را کشف می کند.

قصه «دخترک و کلیدِ درِ هفتم» (برای کودک ۸ ساله)

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه دختر بود به اسم نیلوفر. نیلوفر موهای بافته داشت و یه کیفِ کهنه ی چرمی که همیشه انداخته بود روی دوشش.

نیلوفر توی یه خانه ی قدیمی زندگی می کرد. این خانه یه راهروی بلند داشت. توی راهرو، هفت تا در بود. شش تاش باز می شد. اما درِ هفتم... درِ هفتم همیشه قفل بود.
پیدا کردن کلید

یه روز، نیلوفر داشت توی حیاط بازی می کرد. دستشو کرد توی خاکِ پای درخت. انگشتش خورد به یه چیز سرد و فلزی.

یه کلید بود! کلیدِ کوچیکِ نقره ای. روش یه عدد حک شده بود: ۷.

قلب نیلوفر تند تند زد. با خودش گفت: «این کلیدِ درِ هفتمه! ولی... اگه پشتش یه چیز ترسناک باشه چی؟»

کلیدو گذاشت توی جیبش. رفت توی اتاقش. درو بست. زیر پتو قایم شد.

ولی خوابش نبرد.

قصه کودکانه

گشودن درِ هفتم

صبح که شد، نیلوفر یه تصمیم گرفت. کلیدو برداشت. رفت توی راهرو. جلوی درِ هفتم ایستاد.

دستش می لرزید. کلیدو انداخت توی قفل. تِق! قفل چرخید.

درو هل داد. قِرررر... در با صدای بلندی باز شد.

نیلوفر چشماشو بست. بعد آروم آروم بازشون کرد.

راز پشت در

پشت در یه اتاق کوچیک بود. نه هیولا بود، نه تاریکی.

یه پنجره ی بزرگ بود که رو به آسمون باز می شد. یه صندلی چوبی بود. روی صندلی یه کتاب بود و کنار کتاب، یه گلدون با یه گلِ آبیِ کوچیک.

روی کتاب یه کاغذ چسبیده بود. نیلوفر کاغذو برداشت. روش نوشته بود:

«این اتاق مالِ کسیه که جرأت کنه درو باز کنه. مالِ توئه، نیلوفر.»

نیلوفر خندید. نشست روی صندلی. کتابو باز کرد. گلِ آبی رو بو کرد. بوی بارون می داد.

همچنین بخوانید:
مونزیا و هیولای بپر بپر: بازی شبانه در جنگل

مونزیا و هیولای بپر بپر: بازی شبانه در جنگل

در یک شب آرام، مونزیا هیولایی کوچک و پشمالو را می یابد که با صدای بلند می پرد و حیوانات را بیدار می کند. او با بازی های آرام شبانه، هیولا را سرگرم می…

از اون روز به بعد، هر وقت دلش می گرفت، می رفت توی اتاقِ هفتم. کتاب می خوند. از پنجره ابرا رو تماشا می کرد و با خودش می گفت:

«خوب شد که نترسیدم.»

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits