دلگرم
امروز: دوشنبه, ۰۵ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۱۳ صفر ۱۴۴۸ قمری و ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
داستان کودکانه اسکار در مسابقه کمربند طلایی و درس مهربانی
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در مسابقه کمربند طلایی، اسکار کاراته کار کوچک یاد گرفت که کمک به دیگران با آرامش و دقت، مهم تر از قدرت و سرعت است.

قصه کودکانه مهمترین حرکت اسکار

اسکار وسط چمنزاری آفتابی ایستاده بود. پنجه هایش آماده ی حرکت بود و دمش را با افتخار بالا گرفته بود. امروز روز مسابقه ی کمربند طلایی بود! حیوان های کوچک و بزرگ دور چمنزار جمع شده بودند تا مسابقه را تماشا کنند. مسابقه چهار مرحله داشت که در گوشه وکنار چمنزار آماده شده بودند. در هر مرحله، شرکت کننده ها باید به یکی از حیوان ها کمک می کردند.

قصه تصویری

اسکار لحظه شماری می کرد تا هنر کاراته اش را به همه نشان بدهد. با هیجان گفت: «من قوی ام، سریع ام و حسابی آماده ام!» کنار زمین مسابقه، تابلویی بود که روی آن فقط یک قانون نوشته شده بود: با آرامش و دقت به دیگران کمک کنید. لگد نزنید، کسی را نترسانید و هیچ کار خطرناکی انجام ندهید.

اسکار لبخند زد. مطمئن بود با حرکت های کاراته می تواند برنده شود. در مرحله ی اول، توله سگی با سرعت از روی چمن ها دوید. توپ قرمزش از جلوی پنجه هایش فرار کرد و غلت زنان زیر یک نیمکت چوبی رفت. توله سگ فریاد زد: «توپم!»

داستان تصویری

اسکار یک پایش را بالا آورد. شاید می توانست با یک لگد محکم، نیمکت را تکان بدهد تا توپ بیرون بیاید. چه حرکت قدرتمندی! اما توله سگ درست کنار نیمکت ایستاده بود. ممکن بود نیمکت واژگون شود و او را بترساند. اسکار آرام پایش را پایین گذاشت. کنار نیمکت نشست، پنجه اش را زیر آن برد و توپ را بااحتیاط بیرون کشید. گفت: «بفرما!»

قصه کودکانه

دم توله سگ با خوشحالی این طرف و آن طرف رفت. «ممنون، اسکار!» اسکار لبخند زد. برای بیرون آوردن توپ، اصلاً نیازی به لگد نبود. در مرحله ی دوم، صدای میوی لرزانی شنید. بچه گربه ای بالای چند جعبه نشسته بود. جعبه ها روی هم لق می زدند و هر لحظه ممکن بود بیفتند. بچه گربه گفت: «می ترسم بیام پایین.»

داستان جذاب

اسکار زانوهایش را خم کرد. می توانست بالا بپرد، بچه گربه را بگیرد و مثل یک قهرمان کاراته روی زمین فرود بیاید! همان لحظه یکی از جعبه ها تکان خورد. اسکار سر جایش ماند. اگر ناگهان می پرید، ممکن بود همه ی جعبه ها روی زمین بریزند. نگاهی به اطراف انداخت و یک جعبه ی محکم پیدا کرد. آن را کنار جعبه های دیگر گذاشت و بعد با دو پنجه، جعبه های لق را نگه داشت. گفت: «آروم بیا پایین. یکی یکی.»

قصه جذاب

بچه گربه پایش را روی جعبه ی پایین تر گذاشت. بعد قدم دیگری برداشت و سالم روی چمن ایستاد. نفس راحتی کشید و گفت: «کمکم کردی دیگه نترسم.» اسکار کمی صاف تر ایستاد. این بار قبل از اینکه کاری بکند، خوب به اطراف نگاه کرده بود.

همچنین بخوانید:
داستان آرامش بخش مونزیا و نورا برای خواب کودکان

داستان آرامش بخش مونزیا و نورا برای خواب کودکان

مونزیا پسر کوچولوی ماه با کمک نورا راهکارهای آرامش بخشی برای خوابیدن و کنترل افکار شلوغ را یاد می گیرد.

در مرحله ی سوم، لاک پشتی کنار راهی گلی ایستاده بود. گفت: «باید از این راه رد بشم.» اسکار فوری گفت: «من کمکت می کنم!» با عجله جلو رفت، اما لاک پشت فقط یک قدم کوچک برداشت. بعد یک قدم کوچک دیگر. اسکار گفت: «زود باش! بیا تندتر بریم!» لاک پشت سعی کرد سریع تر حرکت کند، اما پایش روی گل سر خورد و لاکش به یک طرف کج شد.

داستان شب

اسکار فوری او را گرفت. لاک پشت گفت: «وای!» اسکار به راه خیس و لغزنده نگاه کرد. عجله کردن اصلاً کمکی نمی کرد. گفت: «لازم نیست تند بریم. آروم می ریم و من هم کنارت می مونم.» آن دو با هم راه افتادند. اسکار قدم هایش را با قدم های آرام لاک پشت هماهنگ کرد. وقتی به آن طرف راه رسیدند، لاک پشت لبخند زد. گفت: «برای من، آروم رفتن بهترین راهه.»

داستان آموزنده

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits