دلگرم
امروز: یکشنبه, ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۳ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۱۶ اوت ۲۰۲۶ میلادی
ماجرای دوندگی و دادگاه در داستان هرکس خوب تر بدود برنده است
زمان مطالعه: 3 دقیقه
راوی داستان با اشتباهات زبانی و دویدن به کلانتری بارها گرفتار پرونده های قضایی شد و با دموکراسی نجات یافت.

قسمت هفتم داستان هرکس خوب تر بدود برنده است! 

هنوز حرف مو تمام نکرده بودم که فهمیدم باز دسته گل به آب دادم. یارو کارمنده از پشت میزش بلند شد مثل آهو شروع به دویدن کرد... اونم با چه سرعتی... دیدم چاره ای نیست و من با این سن و سالی که دارم به گردش هم نمی رسم.

نه راه پس داشتم نه راه پیش. کلانتری هم دور بود بالاخره با هر جان کندنی بود با یه تاکسی خودمو رسوندم اما چه فایده بازم کار از کار گذشته بود کارمنده که قبل از من خودشو رسونده بود به کلانتری منو به رییس کلانتری نشون داد و گفت: «همین آقاست...نمیدونید به حضرت (شوکت افندی) چه توهین هایی کرد!...»

«قربان تهمت میزنه...من مدت ها در رکاب شوکت افندی جنگ می کردم...این آقا دو سه ماهه مرا سرگردان کرده امروز و فردا میکنه آخر سر هم علناً ازم رشوه خواست.»

ولی این حرف ها به گوش کی می رفت... هزارتا از این حرف ها یک پول سیاه ارزش نداشت...

کارمنده دونده بود و برنده... زودتر از من به کلانتری رسیده بود به همین جهت حق با اون بود خلاصه اون قدر پول وکیل دادم و آن قدر از پله های دادگستری بالا و پایین رفتم و پشت در اتاق ها موندم که نگو... بالاخره کلک این پرونده را هم کندم. هزار شکر که دموکراسی به مملکت ما آمد والا امثال بنده که نمی تونستند خوب بدوند حسابشان پاک بود و من تابه حال صد تا کفن پوسانده بودم...

سال 1951 بود یک روز دیدم چند تا توریست آمریکایی با راننده تاکسی دست به یقه شده اند و دارند کتک کاری می کنند.

رفتم جلو ببینم چه خبره...از قرار معلوم راننده تاکسی که چند تا آمریکایی به تورش خورده بود می خواست حسابی سر و کیسه شان کنه...

به راننده گفتم: «ناراحتشون نکن والا می برمت کلانتری...»

منظورم این بود که راننده کوتاه بیاد و کار تموم بشه... اما یک دفعه دیدم راننده نشست پشت فرمان اتومبیل و گفت: «ببینم کی زودتر میرسه کلانتری...»

ای وای...دیدی چه اشتباهی کردم...پا گذاشتم به دویدن اما مگه می تونستم به تاکسی برسم؟!!...

داستان کوتاه

وقتی من رسیدم کلانتری شوفره کار را تموم کرده و حکم جلب مرا هم گرفته بود! تا چشمش به من افتاد گفت: «قربان همین آقا بود که به (پاشا خان) توهین کرد...»

این دفعه چنان پرونده ای برام ساختند که سال ها می بایست تو زندان بخوابم...بازم خدا را شکر که از صدقه سر دموکراسی پس از مدتی دوندگی نجات پیدا کردم.

هیچ یادم نمی ره سال 1960 بود...یه روز جلوی در داشتم از فروشنده دوره گردی سبزیجات می خریدم قیمت بادمجان سیاه هر دانه 70 قروش بود ولی یارو 150 قروش کم تر نمی داد.

عصبانی شدم و گفتم: «بادمجون سیاه هم بازار سیاه پیدا کرد؟...»

و از بخت بد بدون اینکه دست خودم باشه و یا منظوری داشته باشم داد زدم: «شکایت می کنم...پدر تو در میارم...»

بله، بدون اینکه دست خودم باشه برای خودم دردسر درست کردم...کاش زبانم لال شده بود و این حرف را نمی زدم.

همچنین بخوانید:
داستان مردی که از یک کلاهبرداری به اعدام محکوم شد

داستان مردی که از یک کلاهبرداری به اعدام محکوم شد

روایت مردی که پس از کلاهبرداری یک میوه فروش در جنگ ایتونو به جرم توهین به عادل پاشا به یک سال محاکمه و خطر اعدام کشیده شد.

سبزی فروشه کوله بارش را انداخت رو کولش و شروع کرد به دویدن...

منم بااینکه سن و سالم زیاد شده بود چاره ای جز دویدن نداشتم. با کفش راحتی و پیژامه راه راهی که تنم بود شروع کردم به دویدن.

 این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits