دلگرم
امروز: پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۷ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۲۰ اوت ۲۰۲۶ میلادی
ماجرای شکم کیان که صداها را می دید
زمان مطالعه: 4 دقیقه
کیان پسر کوچکی بود که شکم جادویی داشت و می توانست صداها را به صورت حباب های رنگارنگ ببیند و بخورد، اما یک روز با خوردن خمیازه ی بزرگ بابا، شکمش حسابی شلوغ شد.

قصه تصویری کودکانه موسیقی شکم

کیان یک راز جادویی عجیب داشت، او می توانست صداها را ببیند! هر وقت صدایی توی خانه می پیچید، مثل یک حباب روشن و رنگارنگ توی هوا چرخ می خورد و بالا می رفت.

قصه تصویری

کیان عاشق دنبال کردن این حباب ها بود. دست های کوچکش را دراز می کرد، آن ها را می گرفت و با صدای «هام!» قورتشان می داد. یک بعدازظهر آفتابی، ساعت دیواری بزرگ شروع کرد به زنگ زدن: «تیک تاک، تیک تاک!» حباب های بنفش و براقی توی اتاق پرواز کردند. کیان دوید جلو و دهانش را تا جایی که می توانست باز کرد. «هام!» و یک حباب بنفش را قورت داد.

داستان تصویری

ناگهان شکم کوچکش صدا داد: «تیک تاک، تیک تاک!» کیان غش غش خندید و روی زمین وول خورد. این صدا، شکم کوچکش را خیلی قلقلک می داد.

قصه گوتاه

کیان دلش می خواست صداهای بیشتری را امتحان کند. همان موقع گربه ی ملوس خانگی شان از کنارش رد شد. گربه گفت: «میو!» یک حباب صورتی، نرم و پشمالو در هوا چرخ خورد. کیان حباب صورتی را قاپید و تند قورت داد. «قورت!»

داستان کوتاه

بعد، یک پرنده ی آبی کوچک پشت پنجره نشست و خواند: «جیک جیک، جیک جیک!» پرنده حباب های آبی رنگی بیرون داد که در هوا می رقصیدند. کیان حباب های آبی را هم گرفت و خورد. «هام!»

داستان کودکانه

بعد محکم روی طبل اسباب بازی اش کوبید: «بام بام!» حباب های طلایی و درخشان توی اتاق بالا و پایین پریدند. «قورت, قورت!» کیان همه حباب های طلایی را هم خورد. حالا هر قدمی که برمی داشت، شکمش یک آهنگ خیلی خنده دار می زد.

قصه کودکانه

«تیک تاک! میو! جیک جیک! بام بام!» همه صداها توی دلش با هم قاطی شده بودند. شکم کیان شده بود یک طبل بزرگِ پرسرصدا.

قصه شب

درست همان موقع، بابا روی مبل نشست و یک خمیازه بزرگ و طولانی کشید.

بابا گفت: «آآآآآه!»

یک حباب غول پیکر شبیه یک تکه ابر نرم و پنبه ای توی اتاق چرخ خورد. این دیگر یک حباب خیلی خیلی بزرگ بود! چشمان کیان گرد شد.

داستان شب

کیان حباب غول پیکرِ خمیازه را با هر دو دستش گرفت و قورت داد. «قورت!» اما وای، نه! شکمش مثل یک بادکنک بزرگ، باد کرد.

قصه

شکم کیان سنگین شده بود. توی شکمش شلوغ پلوغ شده بود. صدای ساعت، میوی گربه، جیک جیک پرنده و صدای طبل، خوردند به آن خمیازه ی غول پیکر!

صداها به هم خوردند و شلوغ کاری راه انداختند. شکم کیان با یک صدای بم و سنگین لرزید: «ب وم!»

داستان آموزنده

خمیازه ی غول پیکرِ بابا برای شکم کوچک کیان، خیلی بزرگ بود. کیان دستش را روی شکم قلمبه اش کشید.

کیان گفت: «ای وای!»

کیان یک نفس خیلی عمیق کشید. لپ هایش را باد کرد؛ بزرگِ بزرگ، مثل دو تا بادکنک! بعد رو به سقف کرد.

کیان با تمام زورش فوت کرد: «ف ووووت!» یک عالمه حباب رنگارنگ از دهانش بیرون پرید و تمام اتاق را پر کرد.

قصه جذاب

حباب های بنفش صاف پرواز کردند و برگشتند سر جایشان توی ساعت دیواری: «تیک تاک!» حباب صورتی و نرم هم پرید بغل گربه ی ملوس.

گربه گفت: «میو!»

حباب های آبی و طلایی هم پر کشیدند و رفتند. در آخر، حباب ابریِ غول پیکر صاف رفت آن طرف اتاق.

همچنین بخوانید:
راه حل یک دوست برای رهایی از هنرنمایی همسر

راه حل یک دوست برای رهایی از هنرنمایی همسر

داستان مردی شصت ساله که پس از سی و پنج سال زندگی مشترک، برای فرار از انتقام جویی های هنری همسرش به دوست خود پناه آورده و راه حلی عجیب دریافت می کند:…

حباب بزرگِ بزرگ، درست برگشت توی دهان بابای خواب آلود. بابا چند بار پلک زد، لبخند زیبایی زد و چشمانش را بست.

همان لحظه، شکم کیان دوباره کوچک شد؛ سبکِ سبک و کاملاً بی صدا. کیان لبخندی زد و نفس راحتی کشید.

داستان جذاب

کیان روی فرش نرم و راحت دراز کشید. همه بدنش گرم و آرام شد. چقدر خوب بود که شکمش دوباره ساکت و بی حرکت شده بود.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits