دلگرم
امروز: سه شنبه, ۰۹ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۲۴ ربيع الآخر ۱۴۴۳ قمری و ۳۰ نوامبر ۲۰۲۱ میلادی
5 انشا از زبان خورشید مناسب برای پایه سوم تا هشتم
15
زمان مطالعه: 9 دقیقه
در این مقاله از مجله اینترنتی دلگرم چند انشا از زبان خورشید آورده ایم که در ادامه تقدیم حضورتان خواهیم کرد. با ما همراه باشید.

انشا از زبان خورشید

اگر به دنبال انشا از زبان خورشید هستید، این مقاله را از دست ندهید و تا انتها با ما همراه باشید.

از زبان خورشید انشایی بنویسید

من خورشید هستم و سال هاست که می تابم، تولدم یادم نیست، چون شمعی برای تولد خود نیافتم می تابم تا راه را برای گمراهان روشن کنم می تابم تا زندگی را به همه هدیه کنم،

می تابم تا گرما ببخشم و سردی را از دلها دور کنم عدالت را در من ببینید، زمانی که بر همه می تابم همیشه بر همه یکسان تابیده ام و تابیدن را دوست داشته ام درست است که ذره ذره از وجود من کاسته خواهد شد،

ولی هنگامی که میبینم که با تابیدن من دیگران رشد می کنن و با کوچک شدن من ، آنها قد می کشند و به من نزدیکتر می شوند، شوق تابیدن در من بیشتر میشود و وجودم گرمتر!!

ای کاش می توانستم تمام دلهای یخ زده را گرم کنم و آنها را با نور حقیقت خود بیدار کنم ولی افسوس!! همه را دوست دارم ولی.. ولی ای گل آفتابگردان، تو را ازهمه بیشتر دوست داشته ام، من خود را در تو میبینم،

هیچگاه رو از من برنتابیدی و همیشه با لبخند مرا نگاه کردی، از طلوع تا غروب با من هستی و هیچ زمانی خیانت نکردی و شب هنگام، مرا به چشمک ستاره ای نفروخته ای.

گلها چه می دانند که در جایی دیگر گل آفتابگردانی با چشم هایی سرخ شده از بی خوابی شب، انتظار طلوع مرا می کشد! همیشه غروب من طلوعی دیگر را نوید میدهد!

و انسان!!!! خودخواهی و حسادت ، آزمندی و طمع در او تجلی پیدا کرده و چشمانش را با سیاهی دل خود، بر نور من بسته! همه چیز را برای خود میخواهد و همواره ظلم و ستم روا داشته آنقدر بی عدالتی و ظلم ، که من خود را در پشت ماه پنهان می کنم، تا کسی اشکهای مرا نبیند.

ای کاش این بار که طلوع میکنم، همه جا سبز باشد و سیاهی شب، بردل هیچ کس باقی نمانده باشد، و تو چه می دانی عاشقی یعنی چه!! و تو ای گل زیبای من ، دوستت دارم که همواره به من لبخند میزنی! راستی اینرا به تو گفته بودم که چقدر شبیه من هستی؟؟

انشا از زبان خورشید

انشا از زبان خورشید کلاس پنجم

وقت تابیدن است، چشم ها را باز می کنم و خمیازه ای می کشم و بعد آرام آرام حرکت می کنم تا کوه هایی که مقابلم ایستاده اند را کنار بزنم و خود را به زمین برسانم.

چند دقیقه ای می گذرد تا سد بلند کوه ها و قله های تیزشان را کنار بزنم و پرتوهایم را بر زمین برسانم و بعد در وسط آسمان قرار گرفته و اطرافم را نگاه می کنم.

ابر های سپید در کنارم به بازیگوشی مشغولند و پرندگان کوچک و بزرگ به پرواز درآمده و پهنای آسمان را سیر می کنند.

چشم می چرخانم و پایین را نگاه می کنم، بیابان ها، جنگل ها، دشت ها، شهرها، کشور ها و اقیانوس ها زیر پایم گسترده شدند و کره ی آبی زمین زیبا تر از همیشه به نظر می رسد.

کش و قوسی به خود می دهم تا خواب شبانه از سرم بپرد و بعد می تابم و هر ذره از من خود را به نقطه ای دست نیافتنی در زمین می رساند، مثلا یکی مهمان دانه ی گیاهی در زیر خاک می شود و او را به جوانه زدن دعوت می کند،

یکی روی برگی می تابد و او را به سبزی دعوت می کند یکی به زیر دریاها می رود و نوری می شود برای ماهی های کوچک تا بدانند که کجا هستند و به کجا می روند و دیگری نوری می شود در چشم های درخشان آدمی تا او بتواند دنیا را بنگرد.

ساعت ها طی می شود و زمان می گذرد و بالاخره به پایان روز نزدیک می شوم این بار باید بساط خود را جمع کرده و دوباره پشت کوهای بلند و تاریکی شب پنهان شوم.

این بار رخت طلایی خویش را ذره ذره جمع کرده و آسمان را ترک می کنم و جای خود را به تاریکی شب با دامان پر ستاره و مهتابی می دهم.

انشا از زبان خورشید پایه ششم

انشا از زبان خورشید با مقدمه و نتیجه گیری

انشا درمورد طلوع و غروب خورشید

خورشید مهربان، صبح با نورهای طلایی و زیبایش مهمان زمین شده بود و لبخندش را به همه ی موجودات بخشیده و مهربانانه هر چه داشت را به آن ها ارزانی داشته بود.

اما حالا وقت رفتنش رسیده بود و کم کم داشت انوار طلایی اش را از زمین جمع می کرد تا به خانه اش بر گردد، کار سختی به نظر می رسید.

اما خورشید این توان را داشت تا یکی یکی نورهای طلایی رنگش را از روی بوم خانه ها، جنگل ها، دشت ها، دریاها و گندم زار ها که صبح خوشه هایش مثل طلا زیر نور خورشید می درخشدند و دلبری می کردند، جمع کرده و آن ها به شب بسپارد.

حالا خورشید هر آن چه که صبح با خود آورده بود را باید بر می گرداند و همه چیز رنگ تیرگی به خود می گرفت، او کارش را در زمین انجام داده بود و دیگر وقت سکون و استراحت رسیده بود،

با رفتن او، همه چیز از تکاپو و جنب و جوش باز می ایستاد و خود را برای شب، استراحت و آرامش آماده می کرد.

آخرین تلاش های خورشید پاشیدن رنگ نارنجی و قرمز در افق بود و تماشای این منظره ی شگفت انگیز در ساحل برای من از لذت بخش ترین کار هاست.

در این منظره انگار کسی رنگ قرمز و نارنجی را در آبی بیکران دریا ریخته و آن ها را رنگ کرده است، از ساحل که نگاه می کنی انگار خورشید زمان غروب در دامن دریا می افتد و خاموش می شود و پس از آن تاریکی همه جا را فرا می گیرد.

گاهی فکر می کنم خورشید از این که صبح تا غروب در آسمان ایستاده و زمین را تماشا کرده، خسته می شود و برای همین است که پس از مدتی می خواهد به خانه ی خودش رفته و استراحت کند و صبح روز بعد دوباره شاد و خندان در آسمان هویدا شده و به تماشای زمین بر گردد.

شاید هم او در افق کسی را دارد که چشم به راهش است، به همین خاطر است که با زحمت زیاد بساطش را جمع کرده و برای مدتی از زمین می رود.

مگر می شود روزی خورشید به زمین نیاید یا بیاید و غروب نکند؟! او می داند چه زمانی وقت آمدن است و چه زمانی وقت رفتن، تا آسیبی به موجودات دیگر نزند.

از نظر من خورشید بسیار مهربان است و من هر وقت رفتنش را تماشا می کنم برایش دست تکان می دهم و از او تشکر می کنم.

انشا از زبان خورشد پایه هفتم

انشا درمورد خورشید

کاش ساعت خواب و بیداری مان را کمی جابجا می کردیم. نگاه کردن به طلوع خورشید و دقایقی را وقف چشم دوختن به آن کردن، حس کردن حرارت بی مثالش بر پوست تن و هزاران هزار احساس وصف ناشدنی دیگر، چیزهایی هستند که خورشید با طلوع کردن بر زمین، بر ما ارزانی می دارد.

نگاه کردن به خورشید و رنگ های درهم و برهم عجیبش، انسان را مسخ می کند. دلت نمی خواهد چشم از هاله های سکوت برانگیزش برداری.

راه رفتن در آن ساعتی که خورشید دارد شروع به رخ نمایی می کند، عجب لذتی دارد. شهر ساکت است و بیشتر آدم ها در خوابند. می توان با خود خلوت کرد و به چیزهایی اندیشید که در اوقات دیگر روز معمولا فرصتی برای آنها نداریم.

و صد افسوس بر زندگی ای که چنین موضوعات مهمی را کمرنگ می کند، آن هم به بهانه موضوعات و دغدغه هایی به مراتب کم اهمیت تر.

طلوع خورشید شاید بتواند یادآور این باشد که پاک ترین قسمت روز را چه بهتر است اگر تنها بمانیم و با خودمان خلوت کنیم و به زندگی خودمان به دور از دغدغه های مد شده زندگی این دوران بگذرانیم.

انشا از زبان خورشید کودکانه

انشا از زبان خورشید کوتاه

انشا درمورد خورشید کودکانه

همه ما می دانیم که خورشید از طرف شرق طلوع و در طول روز آسمان را طی می کند و در مغرب غروب می کند. اما، واقعیت آن است که خورشید در آسمان حرکت نمی کند، بلکه به نظر می رسد که حرکت می کند.

در واقع، این زمین است که می گردد. زمین کره ای است که روزانه از غرب به شرق می گردد و ما را هم با خود می برد، به طوری که از دید ما چنین به نظر می آید که خورشید از طرف مشرق به طرف مغرب در حال حرکت است.

سعی کنید زمانی این آزمایش را در پارکی انجام دهید. داخل یک چرخ و فلک بایستید و به یک شی در فاصله دور نگاه کنید، مثلاً به یک برج. بعد از مدت کوتاهی به نظر می رسد که شما ثابت هستید و شی حرکت می کند.

در آسمان، خورشید نقش شی را دارد و زمین هم نقش چرخ و فلک را. از آنجایی که زمین یک جسم جامد است، آن قسمت از آسمان که در زیر پای ما قرار دارد توسط پیکر بزرگ زمین پنهان شده است.

در واقع، در هر لحظه زمانی ما می توانیم فقط نیمی از تمامی آسمان را ببینیم. همچنان که زمین می گردد، خورشید نیز به دور آسمان کشیده می شود تا زمانی که در زیر افق غربی ناپدید شود.

خورشید همچنان ناپدید خواهد ماند تا زمانی که زمین به قدری بچرخد که خورشید از زیر افق شرقی پدیدار شود. مدت زمانی که طول می کشد تا خورشید طلوع کند و آسمان را طی کند و دوباره طلوع کند «روز خورشیدی» نامیده می شود.

انشا درباره خورشید

همچنین بخوانید:

10 انشای زیبا و ادبی از زبان یک درخت

3 انشای زیبا و خواندنی از زبان کتاب مناسب برای پایه سوم تا نهم



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.3 از 5 (15 رای)  
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید