دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۰۳ جمادى الأول ۱۴۴۳ قمری و ۰۸ دسامبر ۲۰۲۱ میلادی
10 انشای زیبا و ادبی از زبان یک درخت
19
زمان مطالعه: 18 دقیقه
اگر به دنبال انشاهایی زیبا و بینظیر از زبان درخت هستید، این مطلب را از دست ندهید و تا انتها با ما همراه باشید.

انشا از زبان یک درخت

موضوع انشا از زبان یک درخت یکی از موضوعات جالبی است که معلمان عزیز برای دانش آموزان انتخاب می کنند. شما می توانید برای این موضوع جذاب انشاهای متنوعی بنویسید. نمونه هایی از این انشاها را در ادامه خواهید دید.

انشا از زبان درخت

ابتدا یک دانه بودم، مردی مهربان من را داخل زمین گذاشت، باران آمد، مرا سیراب کرد و خورشید با گرمای دستان مهربانش هر روز من را نوازش می کرد.

یک روز احساس کردم دلم می خواهد از خاک بیرون بیایم، فصل بهار رسیده بود و من هم جزئی از زیبایی های آن فصل شدم. سرم را بیرون آوردم و اولین نسیم خنک بهاری با شادی به من خیر مقدم گفت!

آن مرد مهربان هم به خوبی از من مراقبت می کرد، هر چند روز به من آب می داد و علف های دور و بر من را از سر راهم برمی داشت.

شادی فصل بهار آن قدر به من انرژی داد که تا چشم به هم زدم دیدم چقدر بزرگ شده ام. من یک نهال شاداب و زیبا بودم و همیشه با خودم فکر می کردم آیا همه آدم ها مانند آن مرد مهربان، خوب هستند؟

حالا که چند سال از آن روز می گذرد و آن دانه ضعیف به درخت تنومند با برگ های انبوه و شاخه های فراوان تبدیل شده انسان ها را بهتر شناخته ام!

من در تابستان شاخ و برگ هایم را همچون چتری بر سر انسان ها باز می کنم تا نور و گرمای خورشید آن ها را آزار ندهد، انسان ها از میوه های خوشمزه من می خورند و در کنار من به تفریح و استراحت می پردازند.

اما همین آدم ها بسیاری اوقات من را اذیت می کنند، آن ها از شاخه های من آویزان می شوند و برای چیدن چند میوه بازوانم را می شکنند.

گاهی در کنار سایه من آتش روشن می کنند و با بی توجهی باعث سوختن تنه و شاخه هایم می شوند و بعضی از بچه ها با چاقو به جانم می افتند و با حک کردن روی تنه های من، مرا زخمی می کنند.

آدم های بزرگ تر گاهی شبانه و پنهانی به من و دوستانم حمله می کنند. آن ها تاکنون بسیاری از دوستانم را تکه تکه کرده و چوب های آن ها را به کارخانه ها برده اند.

با وجود همه این ها، من هنوز هم به وظیفه ام در مقابل انسان ها توجه می کنم، به آن ها خنکی و سرسبزی و میوه های خوشمزه می دهم و آن ها در عوض چه می کنند؟

امیدوارم انسان ها نیز کمی به فکر ما درختان باشند زیرا حضور درختان برای سلامتی و زندگی خود انسان ها نیز فایده های زیادی دارد.

انشا از زبان درخت

انشا از زبان درخت سیب

سلام من یک درخت سیب هستم و در باغی بزرگ از درختان سیب زندگی می کنم. من در اینجا دوستان زیادی دارم که باآن ها صحبت و بازی می کنم.دوستان من همانند خودم درخت سیب هستند و در این باغ بزرگ در میان ما هیچ غریبه ای وجود ندارد.

تابستان فرا رسیده بود.و صاحب باغ برای جمع آوری سیب به باغ آمد.صاحب باغ به بالای درختان می رفت و سیب ها را برداشت می کرد.

هر روز تابستان این روند ادامه داشت و روز ها گذشت تا بالاخره میوه های باغ تموم شد البته دیگر اواخر تابستان بود و تقریبا فصل زیبای پاییز فرا رسیده بود.

در یکی از روز های سرد پاییزی یک مرد به همراه صاحب باغ وارد باغ شد و پس از چند دقیقه حرف زدن, آن مرد غریبه از صاحب باغ دور شد و به طرف ماشینش رفت.

آن مرد غریبه پس از رسین به ماشین خود صندوق ماشین را باز کرد و اره برقی بزرگی را خارج کرد. در همان لحضه ترس و وحشت به جان همه ی درختان باغ افتاد چون فهمیده بودیم که آن مرد برای قطع کردن ما آمده است.

این کار واقعا نامردی بود زیرا ما به آنها اکسیژن و سیب می دادیم اما حالا آنها میخواهند ما را قطع کنند در هر لحظه یکی از دوستانم جانشان را از دست می دادند و این خیلی برای من دردناک بود.

سرانجام نوبت به من رسید از ترس داشتم می لرزیدم ناگهان صاحب باغ به آن مرد چیزی گفت و آن مرد به طور حیرت انگیزی از قطع کردن من منصرف شد. من از خوشحالی می خواستم که بال در بیاورم ولی یادم افتاد که دیگر دوستی ندارم و بسیار ناراحت شدم.

فردای آن روز صاحب باغ به باغ آمد و دانه هایی را به زمین کاشت. آن دانه ها روز به روز بزرگتر و بلند تر می شدند و من هر روز با یکی از آنها دوست می شدم و اینطور شد که من دوباره دوستان جدیدی پیدا کردم.

انشا درمورد درخت

انشا از زبان درخت با مقدمه و نتیجه گیری

مقدمه: درخت ها یکی از مهم ترین عنصر های زندگی در کره خاکی هستند، آن ها کار مهمی را در قبال ما انجام می دهند و آن هم تولید اکسیژن است که دلیل زندگی ماست،

وقتی تنفس می کنیم در واقع این اکسیژن را به سمت ریه های خود می کشیم و باعث می شود که ما بتوانیم زندگی کرده و ادامه حیات بدهیم. پس اگر لحظه ای نباشد قطعا تنگی نفس و پس از آن نیز مرگ در انتظار انسان خواهد بود.

تنه انشاء: ما درختان شکل ها و گونه های زیادی داریم، از درخت های میوه هایی چون: سیب، انار، پرتقال، خرما گرفته تا درختانی که ظاهری زیبا دارند، مانند کاج و…

هر کدام از ما قطعا فواید زیادی برای زندگی انسان ها داریم و در صورتی که تعدادی از ما در یک منطقه قطع شود قطعا اتفاقات خوشی در انتظار این مردم نخواهد بود.

همواره شما به عنوان اشرف مخلوقات باید به ما اهمیت ویژه ای بدهید، درختکاری باعث احیای مجدد ما می شود، البته سال ها طول خواهد کشید که به بار نشسته و فایده ای برای محیط اطراف خود غیر از اکسیژن داشته باشیم.

از یاد نبرید که تنوع ما در کشور های مختلف جهان باعث شده که از ما به عنوان یکی از مهم ترین رکن های زندگی و حیات موجودات مختلف نام ببرند.

شما می توانید بجای قطع درختان جوان، فرسوده ترین ها و پیرترین ها را قطع کنید و صد البته که بهتر است بجای قطع هر درخت صد ها درخت را مجددا به دل خاک بسپارید.

نتیجه گیری: ما درختان باعث زندگی بسیاری از موجودات زنده هستیم، در واقع حیوانات و پرندگانی از ما برای بقا استفاده می کنند،

از پرنده های مختلف که در فصل سرما به ما پناه می آورند تا شما انسان ها که در سایه ما می توانید ساعت ها استراحت کنید و از میوه های ما برای کسب نیرو استفاده کنید.

ما فواید زیادی برای شما داریم، با کاشتن مجدد تعداد زیادی درخت، کره زمین را از مرگ حتمی نجات دهید.

انشا از زبان یک درخت

انشا از زبان یک درخت در فصل زمستان

سال هاست که این باغچه ی کوچک خانه ی من است و اکنون دیگر شاخه هایم چنان قد کشیده اند که می توانم از یک طرفم که پنجره قرار دارد منظره ی درون اتاق را و از طرف دیگر کوچه و خیابان را ببینم.

گنجشک های کوچک در میان انبوه شاخه هایم لانه کرده اند و صبح ها همگی بال زنان به طرفم می آیند و روی شاخه هایم می نشینند و آواز سر می دهند و گربه ی همسایه هر بار با تلاشی بی وقفه سعی می کند از تنه ام بالا بیاید و یکی از گنجشک ها را شکار کند و بخورد

و من تماشا می کنم که هر بار او شکست خورده به خانه اش بر می گردد و در انتها مجبور می شود باز هم غذایی که مرد همسایه برایش آماده کرده است را میل کند.

اکنون دیگر باد سرد پاییزی تمام برگ هایم را از شاخه ها جدا کرده و در باغچه و کف حیاط ریخته است و آن میوه های نارنجی رنگم را نیز مرد خانه چیده و من خالی از برگ و میوه هستم.

باد هر بار زوزه کنان در تمام تنم می پیچد و بعد مرا به سمتی حرکت می دهد و همین مزاحمت های او خواب خوش گنجشگ هایی که سر در گریبان فرو برده و روی شاخه هایم آرمیده اند را به هم می زند و آن ها را وادار به پرواز می کند.

این جا گاهی باران می بارد و قطره های آن تمام وجودم را سیراب می کند و گاهی نیز آسمان به برف سپید و زیبایی مهمانم می کند و من میزبان دانه های سپیدی می شوم که تمام شاخه هایم را می پوشاند و مرا نیز سپید پوش می کند.

در این روز های سرد بیش تر به بهار فکر می کنم، به بهاری که با اولین نسیم هایش از شوق شروع به جوانه زدن می کنم و شاخه های خشک و خالی ام پر از برگ های سبز و تازه می شوند و باز سبز قامت و استوار در باغچه خود نمایی می کنم.

انشا از زبان درخت در فصل زمستان

انشا از زبان یک درخت سرسبز

من یک درخت تنومند بودم با شاخه‌ای درشت و برگ‌ های سبز رنگ. من کنار دوستان و همسایگانم به‌ خوبی زندگی می‌کردیم و در روزها چندنفری زیر سایه‌ی ما استراحت می‌کردند و به ما آب می‌دادند.

تا این‌که سال‌ ها گذشت و من پیر شدم و چند انسان آمدند من را قطع کردند و در ماشین خود گذاشتند و مرا به یک محل بزرگ بردند روی درب ورودی آن محل نوشته بود کارخانه‌ی چوب‌ بری.

من ترسیده بودم اما کمی هم خوشحال، خوشحالی خود را میدانم برای چه بود و مرا روی دستگاه چوب بردی انداختند و قطعه‌ قطعه‌ ام کردند

و بخشی از قسمت‌هایم را به کارخانه‌ی کاغذسازی و بیشتر قسمت‌هایم را به کارخانه‌ ای بردند که قسمت‌های بدن من را به هم با میله‌ ای آهنی می‌چسباند.

من از شدت ترس به خواب رفتم وقتی بیدار شدم دیدم در اتاقی هستم نگاهی به خودم کردم و لبخندی زدم و گفتم: چه میز خوشگلی شده‌ام و نگاهی به کنار خود کردم چندها میز دیگر را دیدم و با آن‌ها گفت‌وگو کردم که شما اهل کجایید و …

تا بعد از مدتی مرا به ساختمانی بزرگ بردند کار میزهای قدیمی. از آنان پرسیدم که من کجا هستم ؟ گفت شما در مدرسه‌اید و به دانش آموزان خدمت می‌کنید و سهمی در آینده‌ی کشور دارید و باید به خودمان افتخار کنیم.

من خیلی خوشحال شده بودم اما تا این‌ که یکی از آنان گفت باید رنج‌های زیادی را تحمل‌کنی که بعد از گذشت روزها به آن‌ها عادت می‌کنید. از آن پرسیدم چه رنجی؟

او گفت داش آموزانی هستند که دوست دارند روی ما خط بکشد و نقاشی بشکند آیا می‌توانی این‌ها را تحمل‌کنی؟ من به آن گفتم آری من پیر شده‌ام و از پس مشکلات زیادی برآمده‌ام و برای آینده‌ی کشورم هر سختی را تحمل می‌کنم.

تا این‌که مدرسه‌ها شروع شدند و دانش آموزان میزهای خود را انتخاب کردند و میز هم خیلی خوشحال و کنجکاو بود زیرا زندگی‌اش از این به بعد برای دانش‌آموزانی بود که سرمایه کشور هستند و هرسال با شور و کنجکاوی منتظر دانش آموزان جدیدتری میشد.

نتیجه گیری: برای درست کردن یک نیمکت یا صندلی یا کتابخانه یا حتی یک دفتر درختان زیادی قطع می شوند و خیلی زحمت میکشند تا برای ما این وسایل را درست کنند. پس باید آنها را خراب نکنیم تا خدا از ما بچه ها راضی باشد.

انشا درمورد درختان

انشا با موضوع اگر من یک درخت بودم

امروز می خواهم خودم را به جای یک درخت بگذارم. اگر من یک درخت بودم اینگونه با شما صحبت می کردم:

سلام! من یک درخت هستم ! شاید با خود بگویید که ای بابا، بازهم یک انشا در مورد موحیط زیست! لابد میخواهد از خط انداختن خط انداختن روی درخت، یادگاری نوشتن، آتش روشن کرده در جنگل یا آتش زدن گیاهان، ریختن زباله، آلودگی هوا،

آلودگی آب ها که بسیار خطرناک است یا بریدن شاخه ها و تنه درختان گلایه کند! البته همین طور که شما فکر میکنید هست ولی من میخواهم این بار درمورد کمیت یا همان تعداد درختان صحبت کنم.

تعداد درختان روز به روز درحال کاهش است و نیاز دنیا به آنها روز به روز درحال افزایش است. شاید با خود بگویید نمیشود قطع درختان را متوقف کرد، البته من هم با شما موافقم!

اما می شود تعداد درختانی که باید قطع شوند تا نیاز مردم را براورده کنند را کاهش داد. یکی از این راه ها تفکیک زباله زباله های کاغذی است.

ما با تفکیک زباله ها به ماموران بازیافت اجازه میدهیم تا کاغذ ها را بازیافت کنند تا از آنها برای ساخت لوازمی که به کاغذ نیاز دارند استفاده شود.

یکی دیگر از این راه ها درست مصرف کردن است. مثلا مداد ها را الکی تراش نکنیم، کاغذ ها را خراب نکنیم، برگ های دفترمان را الکی نقاشی نکنیم یا آنها را پاره نکنیم، و ... راستی یادم رفت بگویم! کاغذ آشغال نیست!

انشا از زبان یک درخت

انشا از زبان یک درخت برای پایه هشتم

نهالی بیش نبودم وقتی برای اولین‌ بار دستی من را برداشت و در دل خاک نشاند. باران آبم داد و با وزش باد به رقص درآمدم. صدها بهار و تابستان و پاییز و زمستان را گذراندم.

صدها بار در بهار برگ دادم و در تابستان میوه و در پاییز زرد شدم و در زمستان بی‌برگ. و باز بهار برگ دادم و ….

درختان دیگری نیز در این حوالی بودند. هرکدام چندسالی زیست کردند و بعد فرسودند و با وزش باد درهم شکستند. جایشان دوباره جوانه‌ای سبز شد و اگر شانس می‌آورد قدی می‌کشید.

کمی آن طرف‌تر در همسایگی ام درختی بود بلند و تنومند. چندی پیش کسی آمد در زیر سایه‌اش آتشی روشن کرد. آتش به جانش افتاد و دیگر نفس نکشید. برگ نداد. سبز نشد.

آدم‌های زیادی زیر سایه من آرمیده‌اند و دست‌های زیادی از دامن من میوه چیده‌اند و تیزی‌های بسیاری تنم را رنجانده است. تنم پر است از خاطرات و اسامی‌ها و یادگاری‌های کسانی که شاید هیچوقت دیگر ندیدمشان.

دقیق خاطرم نیست که در چند عکس دست در گردن آدم‌ها انداختم و خاطره‌ای ثبت کردم و چند نفر با برگ و شاخه‌های من آتشی روشن کردند و مدتی تن آسودند. شیرینی میوه‌هایم را چند نفر چشیدند و شاخه‌هایم سنگینی چند نفر را احساس کرده است.

عاشق وقت‌هایی بودم که طنابی را به دست می‌گرفتم تا کودکی تاب بازی کند. عاشق و معشوقی دورم بچرخند و فیلم‌های هندی را به سخره بگیرند.

دلم می‌گرفت وقتی کسی به تنم تکیه می‌داد و بغضش می‌شکست. یا آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند و هرآنچه آورده بودند را کنارم به جا می‌گذاشتند.

بعضی‌ها آنقدر دوست داشتنی بودند که آرزو می‌کردم کاش من هم می‌توانستم همراهشان بروم. گاهی هم دلم می‌خواست پا داشتم و دور می‌شدم از سکوت دشت. می‌رفتم و در حیاط خانه‌ای جا خوش می‌کردم و همدم تنهایی‌های پیرزنی می‌شدم.

پیش‌ترها آسمان این حوالی آبی بود و صدای پرنده‌ها غالب. اما چندیست صدای ماشین‌ها و آدم‌ها هرروز دارد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.

ماشین‌های سنگین می‌آیند و می‌روند و خاک را می‌کوبند. هرروز صدای اره برقی بلند می‌شود و رعشه بر تنم می‌اندازد. هرشب خواب می‌بینم تنم را به آغوش اره سپرده‌ام و جسدم را بار کامیون می‌کنند.

دیروز مردی با اره‌ای در دستش روبرویم ایستاد. سری بلند کرد و قامت بلند و خمیده‌ام را نظاره کرد. تمام کابوس‌هایم داشت تعبیر می‌شد. اما ناگهان کسانی آمدند و دورم حلقه زدند و مانع آسیب به من شدند.

چهره‌شان برایم خیلی آشنا بود. فکر کنم در کودکی چندباری دیده بودمشان و با طناب در دستم تاب بازی کرده بودند.

انشا با موضوع درخت

انشا از زبان یک درخت با آدم ها حرف بزنید

سلام. تو باغ بودم بارون داشت میومد خیلی حس و حال عجیبی داشتم شاخه هایم را برافراشتم تا خدای خودم را نیایش کنم قلبم تند تند میزد هر کاری کردم نمی تونستم ارام بگیرم به نوای باران گوش میکردم انقدر لذت بخش بود که تمام وجودم را غرق خودش کرده بود.

جوجه هایی که بر روی شاخه هایم مینشستن قل قلکم می امد بچه هایی که با شادی و خوشحالی بازی میکردند، روزی خواب بودن سر و صدا های عجیبی شنیدم از خواب بیدار شدم یه نفر از پشت مرا زخمی کرد.

دیدم که چند نفر اومده اند و دارن منو قطع میکنن فهمیدم که کاری از دستم بر نمیاد چشمانم را بستم و یهو روی زمین افتادم همه جام خیلی درد میکرد ولی کسی اه و ناله ی مرا نمی شنید.

مرا به کارخانه ای بردن که انجا پر از همسن و سال های خودم بودن همه داشتن از شدت درد داد میزدن بعضی ها را میخراشیدن بعضی هار ا تبدیل به میز و نیمکت میکردند.

روی تخته ای گذاشتم من را و شروع به تکه تکه کردن بدنم کردن انقدر گریه کردم که اصلا دردی را نمی توانستم حس کنم، چند روز گذشت به یه مکان پرسر و صدایی منو بردند که پر از بچه بود گویا انجا مدرسه بود.

در کلاسی تک و تنها بودم ولی بعد از چند ساعت همکلاسی های دیگری برایم اوردن زنگ که خورد همه بچه ها امدن سر کلاس یه نفر چاقالو روم نشست داشتم خفه میشدم ولی بازم جالب بود برام یه جای جدید همکلاسی های جدید ولی دور از خانه ی خودم .....

انشا از زبان یک درخت

انشای کوتاه از زبان یک درخت

درختی زیبا در جنگل بودم. درختان دیگری نیز همراه من بریده شده اند. از سرنوشت آنها دیگر خبری ندارم. ابتدا خیلی ناراحت بودم اما اکنون که به میز و نیمکت تبدیل شده ام و باعث می شوم که دانش آموزان راحت تر درس بخوانند خوشحالم.

اگر به کاغذ هم تبدیل میشدم باز هم خوشحال بودم. ولی اگر مرا به مبلمان یا دیگر وسایل تزیینی تبدیل می کردند خوشحال نمیشدم. از چوب من خیلی استفاده ها میشود.

خیلی ها ما را که هنوز زنده ایم با تبر قطع میکنند. خیلی ها هم شاخ و برگ های مارا می شکنند. خواهش میکنیم به ما احترام بگذارید. به محیط زیست احترام بگذارید.

انشا از زبان درخت

انشا از زبان یک درخت کهنسال

چه خاطره های شیرینی بود که یک روز یک دختر بچه من و سرو را به جنگل آور و مارا کاشت و در هرزمان که به آنجا برای تفریح می آمد به ما آب میداد روزی چند درخت را انسان ها قطع کردند و بردند و اطرافیان آن درخت ناراحت بودند.

مگر آن درخت چه می شود اما الان بعد از گذشت 12سال خودم متوجه شدم که مرا به میز و نیمکت و صندلی و …… تبدیل کردند ولی خوشحالم که باعث رفاه و آسایش شما شده ام.

البته من به سخنان معلم شما گوش میدم و مطالب آموزنده ای کسب میکنم ولی در آخر باید بگم من فراموش کردم خودم را معرفی کنم من درخت بید هستم و برای شما آرزوی موفقیت دارم.

من امیدوار بودم که اگر مرا به دفتر تبدیل کردید در من مطالبی مفید و آموزنده بنویسید و مرا مانند عضو خانواده ی خود بدانید وقتی ناراحت هستید مرا پرت نکنید میدانید که وقتی مرا به سمت قلب های زیبایتان میگیرید چقدر خوشحال و سرزنده میشوم.

انشا با موضوع از بان یک درخت

انشا از زبان یک درخت در جنگل

توی باغ بودم و داشت بارون میومد بارون کم کم قطع شد و من با بقیه ی خلقت گفت وگو و تامل درباره ی بارون داشتیم که ناگهان ماشینی بزرگ امد و چند مرد با تبر و چیز های دیگر به سمت ما امدند.

من گفتم که با من کاری ندارند و از درخت اول شروع به قطع کردن درخت ها کردند من گفتم من قوی هستم و نمیتوانند من را قطع کنند نوبت من رسید من شروع کردم به جیغ زدن که تبر گفت تقصیر خودت است اگر میوه و شکوفه میدادی الان با تو کاری نداشتند.

من را قطع کردند و الوار کردند به کارخانه بعد به چیپس چوب تبدیل شدم و بعد پوست مرا کندند و بعد خمیر کردند زنگم کردند و صافم کردند.

تا به کاغذ تبدیل شدم و دفتر نقاشی یک دختر کوچولو شدم که او در هر برگه عکس یک درخت را می کشید و میگفت باید کاغذ ها را بازیافت کنندتا به طبیعت اسیب زیادی نرسد.

انشا درمورد درخت

همچنین بخوانید:

۱۰ انشا درباره روز درختکاری | روز درختکاری چه روزی است؟



این مطلب چقدر مفید بود ؟
3.9 از 5 (19 رای)  
۲ دیدگاه

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است

امیرمحمد | ۱ ماه پیش
عالی❤👌👍
0
7
نیکا هستم | ۱ ماه پیش
عالی بود💕👌
3
9