دلگرم
امروز: شنبه, ۰۳ مهر ۱۴۰۰ برابر با ۱۷ صفر ۱۴۴۳ قمری و ۲۵ سپتامبر ۲۰۲۱ میلادی
3 انشای زیبا و خواندنی از زبان کتاب مناسب برای پایه سوم تا نهم
0
زمان مطالعه: 6 دقیقه
در این مقاله از مجله اینترنتی دلگرم چند انشا از زبان کتاب برای شما عزیزان آورده ایم. با ما همراه باشید.

انشا از زبان کتاب

جان بخشی به اشیا یکی از مسائلی است که علاوه بر تقویت مهارت هوش و درک دانش آموزان، سبب لذت بردن آن ها نیز می شود. در واقع کودکان در این روش خود را به جای اجسام مختلف می گذارند و صحبت می کنند.

از این رو در این مطلب چند انشا از زبان کتاب برای شما عزیزان آورده ایم که تقدیم حضورتان خواهیم کرد.

انشا از زبان کتاب خاک خورده پایه نهم

مقدمه: من یک کتاب قدیمی از سری داستان هایی هستم که حدود 50 سال پیش چاپ شده است و شاید بسیاری از شما حتی برای یک بار هم که شده نامم را در کتاب های فارسی شنیده باشید،

داستان های قدیمی و کهن فارسی را بازگو می کنم و اگر من را تا انتها بخوانید بسیار یاد می گیرید، مسئله این است که عده ای که همیشه من را می خواندند فراموشم کرده اند و حالا دیگر یادی از من در ذهن ندارند.

تنه انشاء: آن ها همواره سعی می کنند به سمت و سویی بروند که از نظر اقتصادی موفق تر باشند، در صورتی که هم می توانستند من را بخوانند و هم می توانستند به موفقیت های بزرگی که در ذهن خود دارند برسند.

من در صفحه های خود داستان هایی داریم از زندگی های گوناگون انسان ها در عصر های مختلف و اتفاقاتی که برای هسی کسی ممکن بود رخ دهد.

باید گفت که همه قفسه های این کتاب خانه پر هستند، چون این روز ها کم تر کسی کتاب می خواند و کم تر کسی اهمیت می دهد که در صفحات ما چه نکات مهمی نوشته شده،

شاید آخرین کتابی که بسیاری از انسان ها خوانده باشند درسی باشد، البته که این نیز خوب است، اما خواندن کتاب می تواند بهترین تفریح ممکن باشد.

هر چه تعداد کسانی که در یک شهر کتاب می خواند بیشتر باشد، مردمش نیز موفق تر و دانا تر خواهند شد.

می توانند در زندگی تصمیمات منطقی تر و صحیح تری بگیرند و همواره اتفاقات تلخ نیز در زندگی آن ها رخ ندهد. از یاد نبرید که ما کتاب ها هر کدام بسیار گرانبها هستیم، نه از نظر قیمت بلکه از نظر محتوا.

نتیجه گیری: ما کتاب ها همیشه چیز هایی را به شما انسان ها می آموزیم که بسیار ارزشمند است، اگر کسی چند بار یک کتاب را بخواند قطعا می تواند هر بار بیش از پیش علم فرا بگیرد و نکات جدید تری را آموخته و حتی آن را به دیگران نیز منتقل کند.

بسته به این که موضوع ما چیست، قیمت های مختلفی داریم، اما همیشه ارزشمند هستیم.

انشا از زبان کتاب

انشا از زبان کتاب برای کودکان

اگر من یک کتاب بودم، آنقدر ذهنم را زیبا و پرمحتوا می کردم تا کلمات کتاب هم به زیبایی نوشته شوند تا کتاب خوانان، شیفته من شوند.

فکر های زیبایی می کردم تا همین فکرهای زیبا در صفحه من نمایان شود. افکاری درباره چیزهای خوب مانند خدا، آفریده هایش، مهربانی و محبت، دوستی و شادی.

با کلماتم به دیگران امید می دادم و نمی گذاشتم ناامیدی پای در افکارشان بگذارد. انقدر می خنداندمشان که اگر غصه ای دارند آن را به فراموشی بسپارند و هیچ گاه با حرف هایم نمک روی زخمی کسی نمی پاشیدم.

من اگر یک کتاب بودم به آدم ها می آموختم که هرکدامشان استعدادهایی دارند که باید برای شکوفا شدنش تلاش کنند و می آموختم که نباید حتی لحظه ای هم وجودشان را در این کره خاکی ناچیز و بی اهمیت بپندارند.

چرا که تمام پدیده های این جهان را خداوند آفریده و هیچ کدام از کارهای خدا بی حکمت نیست.

من اگر یک کتاب بودم، حرف های زیبایم را برای تمام سنین می زدم تا آدم ها از همین سن و سال کمشان با من خو بگیرند و دوست شوند وگرنه خیلی سخت می شود که یک آدم شصت ساله ای را که تا بحال با من دوست نبوده را بتوانم دوست صمیمی خود کنم.

البته من برای تمام آدم ها هستم حتی برای تمام سنین؛ این آدم ها هستند که باید من را دوست همیشگی شان انتخاب کنند. آری هر پدیده ای در این جهان باید مفید باشد از آدم ها گرفته تا کتاب. این بود انشای من.

انشا با موضوع از زبان کتاب

انشا جان بخشی از زبان کتاب

انشا از زبان کتاب درسی

در روزگارانی بس کهن انسان ها در پی کشف مطالبی نو جان فرسایی میکردند، تا کشفیاتشان را برتن حقیقت یابم بنگارند، و با شدت و حدتی دست نیافتنی مرا در دستمالی به لطافت متون زیبایم میپیچیدند، تا مراقبت لازم از من به عمل آید و مبادا جسمم خدشه دار شود،

و آیندگان بتوانند از مطالبم جهت روشن شدن راهشان بهره گیرند. من تنها در دست عده ای معدود بودم، پادشاهان مرا به شاهزادگان هدیه می دادند،تا راه و رسم کشور داری بیاموزند

و عاشقان به معشوقشان و بزرگان به مهتران، و عبرت ها بود که از تن کاغذین من به دیگران می آموختند، و به این امید آنها مرا جهت استفاده ی نسل آتی محفوظ می داشتند.

روزگار بر من گذشت، و هر روز بیشتر از دیروز جایگاهم مجلل تر میشد، اما دولت فقر ما از زمانی آغازیدن گرفت که علم پیشرفت کرد، در ابتدا رنگ و لعاب جسم پر معنایم بهتر شد، و از پاپیروس به کاغذ سفید و گلاسه تغییر شکل دادم

و آن نگهداری های سخت جای خود را به منگنه و صحافی داد، و نهایت زیبایی رسیده بودم و نیز برایم خانه ای ساختند و آن را کتابخانه نامیدند،

در آن زمان که اطمینان خاطر یافتند سند خانه به نام من است، دیگر قلم به دستان، به سان گذشته تلاش جهت کیفیت مطالبم نکردند. نمیدانم چی شد به یکباره از عرش به فرش آمدم.

من که روزگاری بهترین جایگاه منازل را داشتم حال در زیر سر دانش آموزان و دانشجویان و.... به بالشت خواب مبدل گشتم، که زمانیکه آنان از زیبایی مطالبم خوابشان می برد، بزاق دان دهان آنان شوم.

دیگر اگر کسی به دیگری کتاب هدیه می داد، به معنی مورد احترام بودنش نبود، بلکه موجبات تمسخرش بود. آری امروز بهینه ترین استفاده از من وجسم کاغذینم، ساختن موشک کاغذی، شیشه پاک کن، و در فاخر ترین حالت ارائه آماری که ما کتابخانه ای با n جلد کتاب داریم

و اینکه آیا اصلا کسی آن را مطالعه می کند یانه!!!! مهم نیست. کلام آخر اینکه ای کاش دوستانم بدانند مملکتی که کتاب نمی خوانند مجبورند تمام تاریخ را تجربه کنند.

انشا از زبان کتاب

همچنین بخوانید:

10 انشا درمورد کتاب مناسب برای تمامی مقاطع

10 انشای زیبا و ادبی از زبان یک درخت



این مطلب چقدر مفید بود ؟
 
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید