شعر برای افغانستان | گلچین شعرهای زیبا درباره افغانستان

۱,۲۰۱
۲
۰
سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۸ ۲۲:۲۴

زیباترین و برترین اشعار در مورد افغانستان

در این مطلب از مجله دلگرم برترین اشعار حماسی و احساسی درباره اففان و افغانستان را گلچین و گردآوری کرده ایم . امید است با خوانش آن لذت ببرید. با ما تا آخر این مطلب همراه باشید .

شعر احساسی "من افغانم"

من نه تاجیکم نه پشتون، نی هزاره نه ز ترکم
نی ز ازبک، نه بلوچم نی ز ایماق سترگم

من به مذهب نی ز سنی، نی ز شیعه، نه ز سیکم
نی دورنگم، نی دروغم، نی فسادم، نی شریکم

نی شمالی، نی جنوبی، نه ز غربم، نه ز شرقم
نی ز کوی فتنه پیشان، نی پی تشویق فرقم

نی بفکر جنگ لفظم، نی بفکر تهمت و شر
نی زر اندوزم، نه نوکر، نی کلاه فتنه بر سر

خطه ام افغان ستانست، خاک ان از من سراسر
ما همه افغان و افغان سر بر سر با هم برابر

رود و دریایت خروشان، کوهسارت با جلالند
فصل هایت بی نظیر و مردمانت با کمالند

پاک بادا خطه من از کف شر و شرارت
مرده بادا هر که بردست صلح میهن را بغارت

خاک بادا بر دو چشمی کو ندارد تاب دیدن
دست مایان را چو زنجیر، متحد، با هم پریدن

مرگ بر خصمت همیشه، شاد زی بی درد ماتم
دور بادا از وجودت تکه های راکت و بم

سبز بادا، سبز بادا، نام تو بر جسم و جانم
زنده بادا، زنده بادا، کشورم، افغانستانم

شعر از لینا روزبه حیدری

----------شعر برای افغانستان-----------

زیباترین شعر در مورد وطن افغانستان

خواهم وطن بقای تو را از خدای تو

تا جان به تن مراست بگویم ثنای تو

در حفظ تست و و حدت ملی پیام من

این نکته دل کش است که دارم هوای تو

راز بقاست گر که بمیرم برای عشق

افغان سزد که زنده بمانم برای تو

----------شعر برای افغانستان-----------

شعر حماسی درباره افغانستان

وطن عشق تو افتخارم وطن در رهت جان نثارم

وطن خاک پاکت بهشتم وطن گلخنت لاله زارم

وطن عشق تو افتخارم وطن در رهت جان نثارم

وطن عاشقم بر شکوهت به از گل بود سنگ و کوهت

وطن هر کجایی که باشم تویی جان فضا ای دیارم

وطن عشق تو افتخارم وطن در رهت جان نثارم

وطن قلب من هستی من بود رگ رگم پر زخونت

زتو همچو گل بشکفت دل اگر در خزان یا بهارم

وطن عشق تو افتخارم وطن در رهت جان نثارم

----------شعر برای افغانستان-----------

شعر غمگین رنج یک افغان

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!

یک مهاجر

شعر برای افغانستان

----------شعر برای افغانستان-----------

شعر در وصف افغانستان

این کشور افغانستان است این عزت هر افغان است
میهن صلح، جایگاه شمشیر هر فرزندش قهرمان است
این کشور میهن همه است از بلوچ، از ازبکها
از پشتون، هزاره‌ها از ترکمن و تاجیکها
هم عرب و گوجرها پامیری، نورستانیها
براهویی است و قزلباش هم ایماق و پشه‌ئیان
این کشور همیشه تابان خواهد بود مثل آفتاب در آسمان کبود
در سینهٔ آسیا مثل قلب جاویدان
نام حق است ما را رهبر می‌گوییم الله اکبر، می‌گوییم الله اکبر

----------شعر برای افغانستان-----------

متن سرود ملی افغانستان

دا وطن افغانستان دی

دا عزت د هر افغان دی
کور د سولی کور د توری هر بچی یی قهرمان دی
دا وطن د تولو کور دی د بلوچو د ازبکو
د پشتون او هزاره وو د ترکمنو د تاجکو
ورسره عرب، گوجر دی پامیریان، نورستانیان
براهوی دی، قزلباش دی هم ایماق، هم پشه ییان
دا هیواد به تل زلیژی لکه لمر پرشنه آسمان
په سینه کی د آسیا به لکه زره وی جاویدان
نوم د حق مودی رهبر

وایو الله اکبر وایو الله اکبر

----------شعر برای افغانستان-----------

شعر سوزناک در مورد افغان

من افغانم همین هویت من

همین تاریخ و اینست شوکت من

منم گمگشتۀ تاریخ انسان

منم پیمانۀ مدهوش دوران

همینم من همین آوارۀ دهر

غذایم ناله و در کوزه ام زهر

من آتش زاده ام آتش شعارم

سرود خستۀ شب مینگارم

----------شعر برای افغانستان-----------

شعر عاشقانه شهر من درباره افغانستان

شـــــام است و آبگینهء رؤیـــــاست شهـر من‌

دلخـــــواه و دلفـــــــروز و دل‌آراست شهر من‌

دلخــــواه و دلفــــروز و دل ‌آراست شهر من‌

یعنی عـــروس جملهء دنیـــاست شهــــــر من‌

از اشکهــــــــای یخ ‌زده آیینــــــه ساختــــــه‌

از خـــــون دیده و دل خود خینــــــــه ساخته

‌انــــــــدوهگین نشسته کـــــــــه آیند در برش‌

دامادهای کور و کـــــل و چـــــــاق و لاغرش‌

----------------------

دنیا برای خـــــــــام‌ خیالان عوض شده‌ است‌

آری، در این معامله پالان عـــوض شده است‌

دیروزمــــان خیـــال قتـــــــــال و حماسه‌ای‌

امــــــروزمــــــان دهانی و دستی و کاسه‌ای

‌دیروزمان به فـــــــرق برادر فـــرا شـــــدن‌

امروزمان به گـــــــــور برادر گــــــدا شدن‌

دیروزمــــــان به کــــــــورهء آتش فرو شدن‌

امروزمــــان عـــــــــروس سر چارسو شدن‌

گفتیم سنـــگ بـــــر سر این شیشه بشکنـــــد

این ریشه محکـــــم است‌، مگـــر تیشه بشکند

غافل که تیشه مــــــــی ‌رود و رنده می ‌شود

با رنــــــــــده پوست از تن ما کنده می ‌شود

با رنده پوست مــــــــــی ‌شوم و دم نمی ‌زنم‌

قربان دوست مــــی ‌شوم و دم نمــــــــی زنم‌

----------------

ای دوست‌! این سراچـــــــه و ایوان مبارکت‌

یوسف شدن بـــــــــه وادی کنعان مبــــارکت

‌یک سالم و عصاکش صد کــــــور و شل شدن‌

میراث‌ دار مــــــردم دزد و دغـــــــــل شدن‌

سهم تو یک قمــــــار بزرگ است‌، بعد از این‌

چوپان‌ شدن به گلّهء گـــرگ است بعد از این‌

یا برّه مـــــی ‌شوند و در این دشت می ‌چرند

یا این کــــه پوستین تـــــــو را نیز می ‌درند

حتی اگر بــــــــه خـــــاک رود نام و ننگشان‌

این لقمه‌هــــــای مفت نیفتــــــــد ز چنگشان‌

شاید رها کنند همـــــــه رخت و پخت خویش‌

اما نمـی ‌دهنـــــد ز کف تخت و بخت خویش‌

دستار اگر کـــــــه در بدل هیچ مـــــی ‌دهند

شلوار را گــــرفته به سر پیچ مـــــــی ‌دهند

سنگ است آنچه بـــــــــاید شان در سبد کنی‌

سیلــــــی است آنچه باید شان گــــوشزد کنی‌

-----------------------

ای شهــر من‌! به خاک فروخسپ و گَنده باش‌

یا با تمـــام خــــویش‌، مهیای رنـــــــده باش‌

این رنده مـــــــی ‌تراشد و زیبات مــــی ‌کند

آنگه عروس جملهء دنیـــــات مـــــی ‌کنـــــد

تا یک دو گوشواره به گـــــــــوش تو بگذرد

هفتاد ملت از بـــــر و دوش تـــــــــو بگذرد

--------------------------

صبح است و روز نو بــــه فراروی شهر من‌

چشم تمــــام خلق جهــــــــان سوی شهر من‌

سرودۀ محمد کاظم کاظمی

شعر درباره شهیدان افغانستان شعر در مورد جنگ افغانستان زیباترین شعر در مورد وطن افغانستان شعر وطن دوستی شعر هزارگی درباره وطن شعر مولانا درباره وطن شعر صلح افغانستان شعر کوتاه وطن


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(2 امتیاز , میانگین: 5.0 از 5)  

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم