«امیر» هر روز صبح از کنار خانه پیرمردی به نام «کاظم» عبور می کرد.

کاظم سال ها در همان محله زندگی کرده بود و تقریباً همه او را می شناختند.
پیرمرد عادت داشت عصرها جلوی خانه اش بنشیند و چای بنوشد.
هر بار امیر از آنجا رد می شد، کاظم می گفت:
«پسرم، یک روز بیا با هم چای بخوریم.»
امیر همیشه لبخند می زد و جواب می داد:
«حتماً، یک روز می آیم.»
اما آن «یک روز» هیچ وقت نمی رسید.

گاهی امیر عجله داشت.
گاهی خسته بود.
گاهی هم با خودش می گفت:
«فردا می روم. بالاخره که فرصت هست.»
یک عصر بارانی، امیر هنگام عبور از کوچه دید در خانه کاظم بسته است.
روز بعد هم خبری از پیرمرد نبود.
از همسایه پرسید:
«آقای کاظم کجاست؟»
همسایه گفت:
«چند روزی است برای دیدن دخترش به شهر دیگری رفته.»

امیر با خودش گفت:
«پس هنوز فرصت دارم.»
چند هفته بعد، کاظم برگشت.
امیر همان روز تصمیم گرفت به دیدنش برود.
اما وقتی به خانه رسید، در باز بود و چند نفر داخل حیاط مشغول جمع کردن وسایل بودند.
امیر با نگرانی پرسید:
«چه اتفاقی افتاده؟»
یکی از همسایه ها گفت:
«کاظم چند روز پیش از دنیا رفت.»
امیر چند لحظه همان جا ایستاد.
هیچ جوابی نداشت.
فقط به جمله ای فکر می کرد که پیرمرد بارها گفته بود:
«یک روز بیا با هم چای بخوریم.»
امیر وارد خانه شد.
روی میز کوچک کنار پنجره، یک فنجان چای قدیمی قرار داشت.
یکی از همسایه ها گفت:
«این فنجان را همیشه برای مهمان کنار می گذاشت.»
امیر به فنجان نگاه کرد.
پرسید:
«برای چه کسی؟»
همسایه لبخند تلخی زد و گفت:
«برای هر کسی که می گفت یک روز به دیدنش می آید.»
امیر سرش را پایین انداخت.
فهمید پیرمرد فقط چای دعوتش نمی کرد.
او در واقع از امیر می خواست چند دقیقه از زندگی اش را با او شریک شود.
چیزی که امیر همیشه تصور می کرد بعدها هم می تواند انجامش دهد.
چند روز بعد، امیر دوباره به همان خانه رفت.
فنجان هنوز روی میز بود.
آن را برداشت و به خانه خودش برد.
از آن روز، هر هفته یک عصر را برای دیدن آدم هایی که دوستشان داشت کنار گذاشت.
به یکی از دوستان قدیمی اش سر زد.
با یکی از بستگانش تماس گرفت.
به دیدن همسایه ای رفت که مدت ها بود تنها زندگی می کرد.
او دیگر نمی گفت:
«یک روز می آیم.»
اگر کسی برای صحبت کردن یا دیدن او وقت می خواست، تا جایی که می توانست همان روز زمانی پیدا می کرد.
سال ها بعد، وقتی پسرش از او پرسید:
«بابا، چرا این قدر به دیدن آدم ها اهمیت می دهی؟»
امیر فنجان قدیمی را از قفسه برداشت و گفت:
«چون یک روز فهمیدم بعضی قرارها اگر به فردا موکول شوند، ممکن است دیگر هیچ وقت برگزار نشوند.»
پیام داستان
برای محبت کردن، تشکر کردن و دیدن عزیزان منتظر زمان مناسب نباشیم.
قرار نیست همیشه فرصت دوباره ای وجود داشته باشد. گاهی یک تماس کوتاه، یک دیدار ساده یا چند دقیقه گوش دادن به حرف های یک نفر، برای او بسیار ارزشمندتر از چیزی است که تصور می کنیم.
«یک روز» را همیشه به فردا نینداز؛ بعضی فرصت ها تاریخ انقضا دارند.












با این روش ساده، گلاب طبیعی و بدون مواد نگهدارنده درست کن!
ماست یونانی چیست؟ راهنمای کامل خواص، تفاوت ها و کاربردها
اسامی گیاهان مقاوم به گرما و کم آبی / گیاهان آپارتمانی مناطق گرم و خشک
آموزش پخت ۶ کیک سنتی آسان برای عصرانه از کیک گلاب تا شکرپاره
کوکوی مرغ و تره فرنگی؛ شام سبک و خوشمزه ای که در ۴۵ دقیقه آماده می شود
طرز تهیه جوجه کباب مخصوص بدون نیاز به زغال و منقل
پنیر دیپ چیست و چگونه تهیه می شود؟
چیپس پوست سیب زمینی و هویج؛ دورریزهای آشپزخانه را به یک میان وعده ترد تبدیل کنید!
تعمیر دسته چکش شکسته با ۱ تکه یونولیت در خانه
دیدگاه ها