دلگرم
امروز: پنجشنبه, ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۰۶ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
قصه کودکانه دیو و دلبر؛ گل رز، قصر جادویی و دیو خشمگین
زمان مطالعه: 3 دقیقه
قصه کودکانه دیو و دلبر از بازرگان ثروتمندی می گوید که با سه دخترش زندگی می کند؛ پس از از دست دادن ثروت، برای یافتن سوغاتی راهی سفر می شود و در راه بازگشت گرفتار برف و قصر جادویی دیو می شود. زیبا تنها یک شاخه گل رز خواسته بود، اما چیدن آن گل، بازرگان...

داستان تصویری دیو و دلبر برای کودکان

روزی روزگاری، بازرگان ثروتمندی با سه دخترش در خانه ای بزرگ نزدیک شهر زندگی می کرد. دختر کوچک ترش زیبا نام داشت.

دو خواهر بزرگ تر لباس های ابریشمی می پوشیدند و به مهمانی می رفتند، اما زیبا ترجیح می داد کتابی بخواند یا در باغچه به گل ها رسیدگی کند.

روزی بازرگان دارایی اش را از دست داد و خانواده ناچار شدند به کلبه ای کوچک در روستا بروند.

خواهرها از اتاق های تنگ و راه های گِلی گله می کردند. زیبا هم دلش برای خانهٔ قدیمی شان تنگ می شد.

شب ها صندلی اش را نزدیک پدر می گذاشت و کنار آتش برایش کتاب می خواند.

قصه تصویری

یک روز خبر رسید کشتی ای که بازرگان گمان می کرد گم شده، به بندر برگشته است. پیش از آنکه برای گرفتن کالاهایش راه بیفتد، از دخترها پرسید چه سوغاتی ای می خواهند.

خواهر بزرگ تر گفت: «یک پیراهن ابریشمی.»

خواهر دیگر گفت: «یک گردنبند مروارید.»

پدر رو به زیبا کرد: «تو چی دوست داری؟»

«فقط یک شاخه گل رز، پدر. توی باغچه مون گل رز نداریم.»

همچنین بخوانید:
داستان تصویری مونزیا و دایناسور سرما خورده برای کودکان

داستان تصویری مونزیا و دایناسور سرما خورده برای کودکان

مونزیا و دوستانش با شنیدن صدای عجیبی از آن طرف برکه به جست وجو می روند و دایناسور جوانی را پیدا می کنند که سرما خورده است. آن ها با سوپ گرم و پتویی…

پدر پیشانی اش را بوسید و قول داد برایش گل بیاورد.

اما در بندر خبر خوشی در انتظارش نبود. بدهی هایش را که پرداخت، تقریباً چیزی برایش نماند.

قصر میان جنگل

در راه برگشت، برف گرفت و خیلی زود جادهٔ جنگلی را پوشاند. اسب میان برف ها لیز می خورد. دست های بازرگان هم از سرما بی حس شده بود و به سختی افسار را نگه می داشت.

ناگهان از لابه لای درخت ها نوری دید.

به طرف نور رفت و به قصری بزرگ رسید. دروازه ها باز بود و نور گرم چراغ ها از پنجره ها بیرون می تابید.

داستان کودکانه

وارد شد و صدا زد: «سلام! کسی اینجا هست؟»

فقط صدای خودش در قصر پیچید.

آتش در تالار ترق وتروق می کرد. نزدیکش میزی بود که روی آن برای یک نفر غذا چیده بودند: نان تازه و کاسه ای سوپ داغ.

بازرگان کمی منتظر ماند. وقتی صدای پای کسی را نشنید، صندلی را عقب کشید و گفت: «هر کسی که هستید، از شما ممنونم.»

با خوردن غذا کم کم گرم شد. بعد اتاق خوابی پیدا کرد و زیر پتوهای ضخیم به خواب رفت.

صبح، لباس های خشک برایش آماده بود و در طبقهٔ پایین صبحانه چیده بودند. با این حال، هنوز هیچ کس را ندیده بود.

موقع رفتن، چشمش به گل های رز کنار دیوار قصر افتاد. آن سوی دروازه ها جنگل زیر برف بود، اما اینجا گل ها شکفته بودند.

«یک گل رز برای زیبا!»

دست دراز کرد و شاخه ای چید.

ناگهان صدای غرشی بلند شد. بازرگان برگشت و دیوی بزرگ را دید که سر راهش ایستاده بود. پنجه هایش را گره کرده بود و با خشم نگاهش می کرد.

«به تو غذا و سرپناه دادم، آن وقت گل هایم را می دزدی!»

قصه شب

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits