دلگرم
امروز: شنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۷ نوامبر ۲۰۲۶ میلادی
مجموعه اشعار اجتماعی و عاشقانه حسین جنتی
زمان مطالعه: 6 دقیقه
حسین جنتی در قالب اشعاری عمیق و تصویری، دردهای جامعه، تنهایی انسان معاصر، عشق و رنج زیستن را با زبانی استعاری و تأثیرگذار به تصویر می کشد.

اشعار زیبای حسین جنتی

چتر ها در شرشر دلگیر باران می رود بالا 
فکر من آرام از طول خیابان می رود بالا 
من تماشا می کنم غمگین و با حسرت خیابان را 
یک نفر در جان من مست و غزل خوان می رود بالا
گشته ام میدان به میدان شهر را هر گوشه دردی هست 
ارتفاع دردها از پیچ شمیران می رود بالا 
خواجه در رویای خود از پای بست خانه می گوید 
ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می رود بالا
درد من هر چند درد خانه و پوشاک ارزان نیست 
با بهای سکه در بازار تهران می رود بالا 
گاه شب ها بعد کار سخت و ارزان خواب می بینم 
پول خان با چکمه اش از دوش دهقان می رود بالا
جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی 
شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا
فکر من آرام از طول خیابان می رود پایین
یک نفر در جان من اما غزل خوان می رود بالا

شعر مفهومی برای استوری

دوستانت را شمردم، دشمنانت بیشتر!
شاعر از فکرت حذر کن، از زبانت بیشتر!
لقمه ی معنی چنان بردار تا وقت سخن،
از حدود عقل نگشاید ، دهانت بیشتر!
گر نفهمی معنی زنهار یاران ، دور نیست،
پوستت می فهمد این را، استخوانت بیشتر!
سنگ می اندازی و " بازی نه این است" ای رفیق
چون که بار شیشه داری در دکانت بیشتر!
من نمی گویم رهاکن! من نمی گویم نگو!
فکر شعرت باش ، اما فکر نانت بیشتر!
جان نکردی چاشنی، تیرت همینجا اوفتاد!
جز همین حد را نمی داند کمانت بیشتر
حال می باید به پاهایت بیاموزی که نیست،
از گلیم پاره ای طول جهانت بیشتر!!

شعر غمگین سنگین

حدود پرزدنم را به من نشان داده ست
همان که بال نداده ست و آسمان داده ست!
همان که در شب یلدا به رسم دلسوزی،
چراغ خانه مارا به دیگران داده ست
به چیست ؟ دلخوشی مردمی که در همه عمر،
به هر معامله ای هر دو سر زیان داده ست!
کدام طالع نحس است غیر بی عاری؟
که رنج کشت به من ، ماحصل به خان داده ست
به خان ! که مرگ عزیزان و گریه های مرا،
شنیده است و مکرر سری تکان داده ست!
همان که غیرتمان را گرفته و جایش،
به قدر آنکه نمیریم آب و نان داده ست!
به ناله ای و به خطی بگوی دردت را
بسا هنر که طبیعت به خیزران داده ست!
زخون پای من و توست در سراسر دشت
که هر چه بوته ی خار است زعفران داده ست!
اگر بناست نمیریم جان برای چه بود؟
وگر بناست ببندم چرا دهان داده ست!؟
"بکوش خواجه و از عشق بی نصیب نباش"
که این صفا به غزلهای من همان داده ست!

شعر رمانتیک

شعر برای پروفایل

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده ای
باشد که میزِ گوشه ی می خانه ای شوی!
تا از غمِ زمانه بیابی فراغِ بال
ای کاشکی نشیمنِ پیمانه ای شوی
یا این که از تو، کاسه ی «تاری» در آورند
شورآفرینِ مطربِ دیوانه ای شوی
یا صندوقی کنند تو را، قفل پشتِ قفل
گنجی نهان به سینه ی ویرانه ای شوی
اما زِ سوزِ سینه دعا می کنم تو را
چون من مباد آن که «درِ» خانه ای شوی!
چون من مباد شعله ور و نیمه سوخته
روزی قرین ِ آهِ غریبانه ای شوی
چون من مباد آن که به دستانِ خسته ای
در مویِ دخترانِ کسی شانه ای شوی
روزی به یک درخت جوان گفت کُنده ای
«باشد که میزِ گوشه ی می خانه ای شوی»

شعر رمانتیک عاشقانه برای بیو

بیشه ای سوخته در قلبِ کویری ست، منم!
وندر آن بیشه ی آتش زده شیری ست، منم!
ای فلک! خیره به روئین تنی ات چشم مدوز،
راست در ترکشِ رستم پَرِ تیری ست منم!
تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست،
هرکجا در همه آفاق اسیری ست منم!
زندگی سنگ عظیمی ست، ولی می شکند
که روان زیرِ پِی اش جوی حقیری ست، منم!
در پِی آبِ حیاتی؟ به خرابات برو
- خسته از عُمر - در آن زاویه پیری ست، منم!
گرچه دور است ولی زود عیان خواهد شد
آنچه کوه است در آن دامنه، دیری ست منم!

شعر غمگین برای وضعیت

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد
حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل
بازیچه ی دست تبری داشته باشد
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد
آویخته از گردن من شاه کلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد
سردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

همچنین بخوانید:
اشعار غمگین در وصف سرگردانی در کمپ ها و نوای دلتنگی

اشعار غمگین در وصف سرگردانی در کمپ ها و نوای دلتنگی

اشعار مهدیه لطیفی از درد بی سرزمینی، تنهایی و انتظار در کمپ های پناهندگی می گوید.

شعر در وصف نامردی

قطع قلم، به قیمت نان می کنی رفیق؟
این خط و این نشان که زیان می کنی رفیق!
گیرم درین میانه به جایی رسیده ای،
گیرم که زود دکّه، دکان می کنی رفیق!
روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد،
حیرت ز کار و بار جهان می کنی رفیق
تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار
" سیب " است ، یا " سر " است ، نشان می کنی رفیق!
کفاره اش ز گندم عالَم فزون تر است،
از عمر آنچه خدمت خان می کنی رفیق!
خود بستمش به سنگ لحد، مُرده توش نیست!
قبری که گریه بر سر آن می کنی رفیق!
گفتی: " گمان کنم که درست است راه من"
داری گمان چو گمشدگان می کنی رفیق!!
فردا که آفتاب حقیقت برون زند،
سر در کدام برف نهان می کنی رفیق؟

شعر کوتاه مفهومی

می کشتمت! وساطت ایمان اگر نبود
پروای نان و پاس نمکدان اگر نبود
بی شانه ی تو سر به کجا می گذاشتم
ای نارفیق کوه و بیابان اگر نبود
پیراهنم به دادِ منِ تنگدل رسید،
خود سینه می شکافت، گریبان اگر نبود!
در رفته بود این جگر از کوره، بی گمان
همراهِ صبر، همتِ دندان اگر نبود!
از این جهان سفله به یک خیزش بلند،
رد می شدیم، تنگی دامان اگرنبود!
می گفتمت چه دیده ام و چیست در دلم،
این ترسِ خنده آورم از جان اگر نبود!

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits