دلگرم
امروز: دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۱ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۲ نوامبر ۲۰۲۶ میلادی
پایان داستان پینوکیو: بازگشت به خانه و تبدیل به پسر واقعی
زمان مطالعه: 3 دقیقه
پینوکیو پس از نجات پدرش از دریا و مراقبت از او، توسط پری آبی به پسری واقعی تبدیل می شود. داستان پایان پینوکیو با بازگشت به خانه و شروع زندگی جدید به پایان می رسد.

پایان قصه کودکانه پینوکیو

گاهی موج ها آن ها را جلو می بردند، گاهی به یک طرف می راندند. پینوکیو دوباره رو به ساحل می کرد و دست وپا می زد.

«بابا، هنوز من رو گرفتی؟»

«اینجام، پسرم.»

دست های پینوکیو خسته شده بود. کمی روی آب ماند تا استراحت کند. پدرش هنوز محکم به او چسبیده بود. بعد دوباره به راه افتاد.

ساحل هر لحظه نزدیک تر می شد.

سرانجام کف پایش به شن رسید.

«بابا! پام به زمین می رسه!»

به ژپتو کمک کرد از آب کم عمق بگذرد. هردو روی ساحل نشستند و پشت سرشان، موج ها جای پاهایشان را شستند.

تا روشن شدن هوا استراحت کردند. بعد، ژپتو به شانهٔ پینوکیو تکیه داد و با هم به طرف خانه راه افتادند.

بازگشت به خانه

وقتی رسیدند، چشم های ژپتو از خستگی بسته می شد. پینوکیو او را به تخت رساند و پتو را رویش کشید.

کمی بعد با کاسه ای سوپ گرم برگشت.

«آروم آروم بخور، بابا.»

ژپتو یک قاشق خورد و دست پینوکیو را گرفت.

قصه تصویری

در هفته های بعد، پینوکیو کارگاه را جارو می کرد، در پختن غذا کمک می کرد و کنار پدرش می نشست تا تنها نباشد. کتابی هم قرض گرفت و به مدرسه رفت.

هر روز بعد از مدرسه مستقیم به خانه برمی گشت. گاهی دلش می خواست در راه بازی کند، اما یاد بابا که می افتاد، به راهش ادامه می داد.

ژپتو کم کم جان گرفت و دوباره پشت میز کار نشست. عصرها پینوکیو کنارش بلندبلند کتاب می خواند، در حالی که ژپتو مشغول ساختن اسباب بازی های چوبی بود و تراشه های چوب زیر دست ژپتو روی زمین می ریختند.

پینوکیو هنوز گاهی اشتباه می کرد، اما سعی می کرد جبرانش کند؛ حتی وقتی راست گفتن آسان نبود.

هدیهٔ پری آبی

یک شب، موقع خواب، نوری آبی روی پتویش افتاد.

پری آبی کنار تخت بود.

پینوکیو گفت: «برگشتی!»

همچنین بخوانید:
ادامه داستان پینوکیو: دیدار با ژپتو در شکم نهنگ

ادامه داستان پینوکیو: دیدار با ژپتو در شکم نهنگ

پینوکیو پس از بلعیده شدن توسط نهنگ، در تاریکی با پدرش ژپتو روبرو می شود و با هم تصمیم می گیرند از دهان نهنگ فرار کنند.

پری لبخند زد. «تو هم به خانه برگشتی. حقیقت را گفتی، وقتی پدرت به تو نیاز داشت شجاعت نشان دادی و هر روز از او مراقبت کردی.»

پینوکیو به اتاق کناری نگاه کرد. ژپتو خوابیده بود.

«داره بهتر می شه. امروز یک اسب چوبی کوچولو ساخت.»

پری چوب جادویش را جلو آورد. «می دانم، پینوکیو. چیزهای زیادی یاد گرفته ای.»

چوب جادو به دست چوبی پینوکیو خورد. نور آبی دورش درخشید؛ نرم و لطیف، مثل پتویی که تا زیر چانه بالا کشیده بود.

«خوب بخوابی، پسرم.»

صبح روز بعد، آفتاب روی تخت افتاده بود. پینوکیو کش وقوسی به خودش داد، اما ناگهان دست از حرکت کشید.

دست هایش مثل همیشه نبودند.

آن ها را بالا آورد. انگشت هایش نرم و گرم بودند. زانوهایش را خم کرد، انگشت های پایش را تکان داد و دست به گونه اش کشید.

داستان کوتاه

چیزی در سینه اش می تپید.

تاپ تاپ. تاپ تاپ.

قلبش بود!

پتو را کنار زد. یک پسر واقعی شده بود!

«بابا!»

به کارگاه دوید. ژپتو سر بلند کرد و اسب چوبی کوچک از دستش افتاد.

«پینوکیو؟»

«خودمم، بابا! نگاه کن!»

ژپتو زانو زد و آغوشش را باز کرد. پینوکیو خندان خودش را به او رساند و محکم بغلش کرد.

قصه کودکانه

این بار، در آغوش پدرش، تپش قلب خودش را هم حس می کرد.

پایان.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits