ادامه داستان آموزنده تلافی...!
دوستم متوجه شد گفت: «مواظب باش نیفتی تا برات تعریف کنم. این راننده دوست دوران بچگی منه. ما سه نفر بچه محل بودیم یکی من بودم یکی این بود یکی هم آقا مرتضی بود که الان از پول دارهای معروفه لابد می شناسیش؟ !»
آقا مرتضی را تمام شهر می شناسند. از اون ثروتمندهای معروفه که از راه های نامشروع و مکیدن خون مردم میلیون ها پول پیدا کرده. جواب دادم: «کیه آقا مرتضی را نشناسه؟ !»
دوستم محکم تر دستش را به میله وسط اتوبوس گرفت و ادامه داد: «بله، ما سه تا یک مدرسه می رفتیم. آقا مرتضی و این آقا صالح راننده، جزء تنبل های کلاس بودند. روزی نبود که دو سه دفعه از معلم ها کتک نخورند!! هر روز صبح ها هم یک فصل کتک از باباشان می خوردند تا به مدرسه بیان. همیشه زنگ دوم و سوم می رسیدند مدرسه، دائم فحش می دادند و بدوبیراه می گفتند!.»
دوتایی هم روی یک نیمکت می نشستند. یادم میاد هر وقت کتک می خوردند می گفتند: «نوبه ی ما هم میشه» نه درس می خواندند نه کتاب و کاغذ و مداد داشتند، نه تکالیفشان را انجام می دادند همه اش ورد زبانشان این بود که «نوبه ی ما هم میشه!. یک روز بهتون نشان می دیم!. تلافی این کتک ها را درمیاریم.»
یک روز به همین صالح گفتم: «پسر تو چی هستی که بخواهی تلافی کنی؟! پس چرا معطلی؟! تلافی دربیار ببینم.»
سال ها گذشت پدر صالح چون آدم فقیری بود تا کلاس ده بیشتر نتونست درس بخونه. اما مرتضی که ثروتمند بود دانشگاه را هم تمام کرد و رفت خارج.

صالح را گاه گاهی می دیدم اما از مرتضی خبر نداشتم. این صالح اول ها بلیط فروش شد. صبح ها مخصوصاً دیر می آمد سر کار و یا کیف بلیطش را جا می گذاشت و هزار کلک می زد تا مردم به زحمت بیفتند و به موقع نتونند به کارشان برسند!. از این کارش خیلی لذت می برد گویا تلافی که می خواست دربیاره این بود!!
بس که از دستش شکایت کردند اخراج شد! مدت ها بیکار می گشت! یک روز که سوار اتوبوس شدم دیدم راننده مثل امروز آرتیست بازی درمیاره!! مرتب ترمز می کنه راه می افته و مسافرها را دنبال اتوبوس می کشه!! توی یکی از ایستگاه هم که نگهداشت وقتی دو سه تا مسافر آمدند بالا تکمه اتوماتیک در را زد در بسته شد و مسافرها ماندند لای در!!.
راننده غش غش می خندید و کیف می کرد!. رفتم جلو ببینم این راننده چرا این جور می کند!؟ چه مرضی داره؟! تا برگشت و نگاهش کردم صالح را شناختم قضیه را فهمیدم داشت تلافی کتک هایی را که خورده بود سر مسافرها درمی آورد! به روش نیاوردم اما از همان روز تا حالا مواظب هستم اتوبوسی که این آقا رانندش باشه سوار نمیشم! امروز عجله داشتم و توجه نکردم!
آقای راننده ترمز محکمی کرد و دوباره مسافرها را روی هم ریخت. از رفیقم پرسیدم: «اون یکی رفیقت چطور تلافی درمیاره؟ !!»
- کی؟ مرتضی را میگی؟ اون از راه بازار سیاه و خریدوفروش هرویین و تریاک حسابی داره (تلافی) می کند! این بیچاره صالح زورش به همین جا میرسه که مردم را دنبالش بدواند و روی هم بریزد اما مرتضی چنان مردم را به زمین می زند که تا آخر عمر از جایشان بلند نمیشن!
قسمت دوم داستان آموزنده تلافی...!
رسیدیم آخر خط، صالح راننده طوری ترمز کرد که دو سه نفر از در افتادند بیرون! درحالی که همه فحش می دادند و غروغر می کردند صالح غش غش می خندید و از اینکه (تلافی) سابق را درآورده قند توی دلش آب می شد.












داستان پندآموز درختی که کسی ندید؛ خوبی هایی که برای دیده شدن نیستند
سرطان زاترین وسایل آشپزخانه که همین امروز باید عوض کنید
طرز تهیه موشکُفی مخصوص خانگی؛ دسر سنتی لطیف و خوش عطری که عاشقش می شوید!
یخ چای نعنا و سیب؛ نوشیدنی خنک و خوش عطر برای روزهای گرم تابستان
کاشت شاهی در گلدان به راحتی در خانه؛ سبزی تازه و خوش عطر در چند روز! لید:
ترفند بازیافت بطری های پلاستیکی برای ساخت کارواش خانگی بدون هزینه
رولت خامه ای خانگی؛ شیرینی لطیف و خوشمزه ای که از قنادی هم بهتر می شود!
ساخت پمپ و مخزن افزایش فشار آب ساده و بی هزینه با بطری پلاستیکی
طرز تهیه سیب زمینی خلالی ترد بدون روغن
دیدگاه ها