دلگرم
امروز: پنجشنبه, ۰۷ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۱۷ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۲۹ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
ماجراهای پینوکیو: از فریب روباه و گربه تا سرزمین اسباب بازی ها
زمان مطالعه: 4 دقیقه
پینوکیو پس از فریب خوردن توسط روباه و گربه و کاشتن سکه ها، با حقیقت گویی بینی اش به حالت عادی بازمی گردد و در مسیر خانه با گاری سرزمین اسباب بازی ها مواجه می شود.

ادامه داستان کودکانه پینوکیو

پینوکیو اول به روباه نگاه کرد، بعد به گربه.

«درخت پول؟»

گربه گفت: «پر از سکهٔ طلا!»

با صد سکه، بابا دیگر مجبور نبود پالتویش را بفروشد. پینوکیو شام خوشمزه ای را تصور کرد که با هم می خوردند.

«خیلی دوره؟»

روباه گفت: «بیا دنبالمون.»

او را از شهر بیرون بردند و به مزرعه ای خلوت رساندند. روباه تکه ای زمین با خاک نرم نشانش داد. پینوکیو زانو زد و گودالی کند.

پنج سکه را یکی یکی داخل گودال انداخت و رویشان خاک ریخت.

روباه گفت: «تا غروب بهشون دست نزن. اگر کسی نگاه کنه، درخت پول رشد نمی کنه.»

پینوکیو رفت و کمی دورتر، کنار جاده منتظر ماند. هر بار وسوسه می شد برگردد و نگاهی بیندازد، درختی را تصور می کرد که قد می کشید و باز هم صبر می کرد.

خورشید که پایین رفت، دوان دوان به مزرعه برگشت.

خبری از درخت نبود. حتی یک جوانه هم سبز نشده بود.

همچنین بخوانید:
ادامه قصه پینوکیو: از فروش کتاب تا مزرعه شگفتی ها

ادامه قصه پینوکیو: از فروش کتاب تا مزرعه شگفتی ها

پینوکیو کتابش را فروخت تا بلیت نمایش عروسکی بخرد، اما با مهربانی صاحب سالن، پنج سکه طلا گرفت. حالا روباه و گربه او را به مزرعه شگفتی ها دعوت می کنند…

خاک را کنار زد و گودال را بیشتر کند. سکه ها ناپدید شده بودند.

«من که همین جا گذاشته بودمشون!»

خاک را زیرورو کرد. کنار گودال، رد تازهٔ پنجه ها را دید که از میان مزرعه دور می شد.

روباه و گربه همهٔ سکه ها را برده بودند.

روی علف ها نشست. بابا را با همان پیراهن نازک به یاد آورد که در خانه منتظرش بود. اشک از چشم هایش سرازیر شد.

بینی دراز پینوکیو

نوری آبی روی علف ها افتاد.

پری آبی ظاهر شد و گفت: «پینوکیو، چرا هنوز اینجایی؟ کتاب مدرسه ات کجاست؟»

پینوکیو صورتش را پاک کرد. دلش نمی خواست ماجرای نمایش و سکه های طلا را بگوید.

«گمش کردم.»

بینی اش تکانی خورد و شروع کرد به دراز شدن.

پینوکیو دست به بینی اش زد. «یک سگ کتابم رو برد!»

بینی باز هم درازتر شد و نوکش میان شاخه های یک بوته رفت. پینوکیو خواست سرش را برگرداند، اما بینی اش گیر کرده بود.

«وای! کمک! گیر کردم!»

قصه تصویری

پری با احتیاط شاخه ها را کنار زد.

«وقتی دروغ می گویی، بینی ات دراز می شود، پینوکیو.»

پینوکیو بی حرکت ایستاد. این بینی دراز دیگر پنهان کردنی نبود.

بالاخره گفت: «کتابم رو فروختم. می خواستم نمایش عروسکی ببینم.»

نفس لرزانی کشید. پری منتظر ماند تا ادامه بدهد.

«صاحب سالن پنج سکهٔ طلا برای بابا بهم داد. ولی من پول بیشتری می خواستم. به حرف روباه و گربه گوش کردم و گولم زدن. حالا همهٔ پول ها رفته.»

پری به آرامی گفت: «حالا حقیقت را گفتی. برو خانه و برای پدرت هم تعریف کن.»

چوب جادویش را به بینی پینوکیو زد و بینی به اندازهٔ اولش برگشت. پینوکیو با هر دو دست بینی اش را لمس کرد.

«قول می دم همین الان برم.»

سرزمین اسباب بازی ها

در راه، با خودش تمرین می کرد که به بابا چه بگوید. هنوز مشغول تمرین بود که گاری رنگارنگی با سروصدا کنارش آمد.

بچه ها از دو طرف گاری سرک می کشیدند، می خندیدند و دست تکان می دادند.

پینوکیو پرسید: «کجا می رید؟»

پسری صدا زد: «سرزمین اسباب بازی ها! از صبح تا شب بازی! نه مدرسه داریم، نه کار!»

گاری آهسته شد. پسر دستش را به طرف پینوکیو دراز کرد.

«تو هم بیا!»

داستان تصویری

  این داستان ادامه دارد.

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits