ادامه داستان کودکانه پینوکیو
پینوکیو به راه خانه نگاه کرد. بابا منتظرش بود. باید جواب سؤال هایش را دربارهٔ کتاب و سکه ها می داد.
بچه ها داشتند برایش جا باز می کردند.
با خودش گفت: «فقط یک روز. فردا برمی گردم و همه چیز رو می گم.»
دست پسر را گرفت و سوار گاری شد.
تمام شب در راه بودند. صبح که رسیدند، گاری از دروازهٔ سرزمین اسباب بازی ها گذشت.

پینوکیو به هر طرف نگاه می کرد، بازی تازه ای می دید. با یک گاری کوچک در مسیری پیچ درپیچ مسابقه داد، بادبادک هوا کرد و با بچه ها گرگم به هوا بازی کرد.
شب آن قدر خوابش می آمد که دیگر به راه برگشت فکر نکرد.
با خودش گفت: «فردا می رم.»
فردا هم به بازی گذشت و پس فردا هم همین طور. هر بار به رفتن فکر می کرد، یکی صدایش می زد تا دوباره بازی کنند.
در این مدت، ژپتو همه جا دنبال پسرش گشته بود؛ از مدرسه و میدان شهر گرفته تا جاده های بیرون شهر.
از هرکس می دید می پرسید: «یک عروسک چوبی کوچیک ندیدید؟»
سرانجام مسافری گفت یک گاری پر از بچه دیده که به طرف ساحل می رفته. ژپتو راه دریا را پیش گرفت و روستاهای کنار ساحل را یکی یکی گشت.
باز هم نشانی از پینوکیو نبود. قایق کوچکی قرض گرفت تا به روستاهای دورتر برود و جست وجو را ادامه بدهد.
دو گوش الاغی
در سرزمین اسباب بازی ها، پینوکیو یک روز صبح حس کرد چیزی پشمالو به گونه اش می خورد. چشم باز کرد و دستش را بالا برد.
یک گوش دراز توی دستش بود!
طرف دیگر سرش را لمس کرد. آنجا هم یک گوش دراز داشت!
«چه بلایی سرم اومده؟»

از تخت پایین پرید. پاهایش با صدای ناآشنایی به زمین خوردند: تق تق! دست هایش به سم تبدیل می شدند و پشتش دمی درمی آمد.
خواست فریاد بزند: «کمک!»
اما فقط صدای عرعر از دهانش بیرون آمد.
بچه های دیگر هم یکی یکی الاغ می شدند. همان پسری که در گاری به پینوکیو جا داده بود، با گوش های لرزان به او نگاه می کرد.
گاریچی چند طناب به دست وارد شد. دیگر از لبخند و حرف های مهربانانه اش خبری نبود. طناب به الاغ ها می بست و آن ها را با خود می برد.
سرزمین اسباب بازی ها تله بود. جادوی آن بچه ها را به الاغ تبدیل می کرد تا گاریچی آن ها را بفروشد.
پینوکیو عقب عقب به طرف در رفت، اما گاریچی او را گرفت. هنوز روز تمام نشده بود که صاحب یک سیرک خریدش و با خود برد.
از آن روز، پینوکیو به جای بازی مجبور بود حرکت های نمایشی تمرین کند. شب ها در آغل دراز می کشید و به تخت کوچک خانه فکر می کرد.
دلش برای صدای بابا تنگ شده بود. حتی صدای جارویی را که روی کف کارگاه کشیده می شد، به یاد می آورد.
ماجراهای پینوکیو: از فریب روباه و گربه تا سرزمین اسباب بازی ها
کاش به خانه برگشته بود.
یک روز بعدازظهر، صاحب سیرک وادارش کرد از میان حلقه ای بپرد. سم پینوکیو به حلقه گیر کرد و زمین خورد.
خواست بلند شود، اما یکی از پاهایش آن قدر درد می کرد که نمی توانست روی آن بایستد.
صاحب سیرک او را در میدان نمایش راه برد، ولی پینوکیو با هر قدم می لنگید.
مرد غر زد: «دیگه به درد من نمی خوری.»
بعد از نمایش، او را به بندر برد و بی هیچ حرف مهربانانه ای به دریا هل داد. حتی برنگشت پشت سرش را نگاه کند.
پینوکیو زیر آب رفت. ماهی های کوچک دورش جمع شدند و به موهای تنش نوک زدند.
هرجا ماهی ها نوک می زدند، اثر جادو کم کم از بین می رفت. گوش های دراز و دم ناپدید شدند و سم ها دوباره به دست ها و پاهای چوبی تبدیل شدند.
پینوکیو باز عروسک شده بود؛ عروسکی چوبی که روی آب می ماند!
به سطح آب آمد و سرفه کنان آب را از دهانش بیرون ریخت. کمی به پشت روی آب ماند تا نفسش جا بیاید. بعد رو به ساحل کرد.
بابا! باید بابا را پیدا می کرد.
در شکم نهنگ
تازه شروع به شنا کرده بود که سایهٔ بزرگی زیر آب دید. نهنگی غول پیکر با دهان باز جلویش سر برآورد.

این داستان ادامه دارد.












طرز تهیه ۳ دسر خوشمزه با سیب؛ ساده و مناسب پذیرایی
کوکداما چیست و چگونه درست می شود؟ راهنمای کامل ساخت توپ خزه
نمایندگی تعمیرات سامسونگ در دزفول | آچار سرویس
مرکز اسقاط خودرو نوشهر | آدرس، تلفن و خدمات
طرز تهیه ۱۰ غذای فوری برای روزهایی که حوصله آشپزی ندارید
معنای ضرب المثل به یکی گفتند : بابات از گرسنگی مرد. گفت: داشت و نخورد ؟ !
خواص آووکادو در بارداری | فواید شگفت انگیز آووکادو برای مادر و جنین
اصطلاح دلولو (Delulu) چیست؟ معنی، کاربرد و مثال
لباس گتسبی چیست؟ راهنمای کامل استایل گتسبی برای زنان و مردان
دیدگاه ها