دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۰۱ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۱۲ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۲۳ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
قصه کودکانه قوهای وحشی؛ الیزا و برادران طلسم شده
زمان مطالعه: 4 دقیقه
قصه کودکانه قوهای وحشی داستان الیزا، دختری شجاع است که پس از طلسم شدن برادرانش به قو، برای یافتن و نجات آن ها راهی سفری طولانی و پرماجرا می شود.

داستان قوهای وحشی برای کودکان

روزی روزگاری، پادشاهی یازده پسر و یک دختر به نام الیزا داشت. مادر بچه ها از دنیا رفته بود، اما خواهر و برادرها هنوز کنار هم بودند.

روزها در باغ قصر بازی می کردند و هر وقت الیزا کتاب قصه محبوبش را باز می کرد، دورش جمع می شدند.

مدتی بعد، پادشاه با زنی ازدواج کرد که می خواست تمام توجه او فقط به خودش باشد.

ملکه تازه، الیزا را به خانه خانواده ای کشاورز فرستاد. بعد هم آن قدر درباره پسرها دروغ گفت که پادشاه دیگر حاضر نشد آن ها را ببیند.

یک روز صبح، ملکه روبه روی یازده شاهزاده ایستاد، دست هایش را بالا برد و گفت:

«پرنده هایی بی صدا شوید و از اینجا پر بکشید!»

تن شاهزاده ها از پرهای سفید پوشیده شد. دست هایشان به بال تبدیل شد و یازده قو از پنجره قصر بیرون پریدند.

قصه تصویری

الیزا در مزرعه چشم به راه برادرهایش بود، اما هیچ کدام نیامدند.

سال ها گذشت و الیزا به دختری جوان تبدیل شد. یک روز پدرش خواست او را ببیند. اما پیش از دیدارشان، ملکه صورت الیزا را با رنگ لکه لکه کرد و موهایش را به هم ریخت.

پادشاه دخترش را نشناخت و ملکه بار دیگر الیزا را از قصر بیرون کرد.

در جست وجوی برادرها

الیزا دیگر جایی نداشت که برود. پس راه افتاد تا برادرهایش را پیدا کند.

در جنگل، کنار جویباری نشست و رنگ ها را از صورتش شست. چند روز میان درخت ها راه رفت و شب ها هر جا پناهی پیدا می کرد، می خوابید.

سرانجام به پیرزنی رسید که سبدی پر از توت همراه داشت.

همچنین بخوانید:
بازگشت زیبا و شکستن طلسم دیو

بازگشت زیبا و شکستن طلسم دیو

زیبا پس از دلتنگی برای دیو به قصر بازمی گردد، او را نیمه جان کنار حوض می یابد و با اعتراف به عشقش طلسم را می شکند.

پرسید: «شما یازده شاهزاده ندیده اید؟»

پیرزن گفت: «نه، ولی یازده قوی سفید دیدم که تاج های کوچولوی طلایی روی سرشان بود. کنار رودخانه برو تا به دریا برسی. آن ها هم به همان طرف می رفتند.»

الیزا از پیرزن تشکر کرد و با عجله راه افتاد.

یازده قو در غروب

وقتی به ساحل رسید، یازده پر سفید میان جلبک ها پیدا کرد. مشغول جمع کردن پرها بود که دسته ای قو بالای دریا پیدا شدند.

یازده قو با یازده تاج کوچک.

هم زمان با غروب خورشید، قوها روی ساحل نشستند. پرهایشان ریخت و برادرهای الیزا پیش رویش ظاهر شدند.

الیزا به طرفشان دوید. برادرها در آغوشش گرفتند. هم می خندیدند و هم گریه می کردند و هر کدام می خواست بگوید چقدر دلش برای خواهرشان تنگ شده بود.

داستان کودکانه

برادر بزرگ تر گفت: «ما روزها قو می شیم و شب ها دوباره آدم. حالا اون طرف دریا زندگی می کنیم. این طلسم فقط اجازه می ده هر سال یازده روز به سرزمین خودمون برگردیم.»

نگاهی به دریا انداخت که کم کم تاریک می شد و گفت:

«فردا باید بریم.»

الیزا گفت: «پس من رو هم با خودتون ببرید.»

برادرش گفت: «سفرمون دو روز طول می کشه. وسط دریا فقط یک صخره کوچیک هست که می تونیم شب روش بمونیم. اگه تا غروب بهش نرسیم، دوباره آدم می شیم و توی آب می افتیم.»

الیزا به تک تک برادرهایش نگاه کرد.

«تازه پیداتون کردم. نمی خوام دوباره از هم جدا بشیم.»

سفری بر فراز دریا

آن شب، برادرها با نی و نوارهایی از پوست درخت بید، توری محکم بافتند. صبح، با طلوع خورشید، دوباره قو شدند.

الیزا در تور دراز کشید. قوها لبه های تور را با نوک هایشان گرفتند و او را از زمین بلند کردند.

تمام روز، دریا زیر پای الیزا موج می زد. نزدیک غروب، باد شدیدتر شد. تور تاب می خورد و خورشید هر لحظه پایین تر می رفت.

قصه شب

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits