دلگرم
امروز: یکشنبه, ۲۶ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۰۶ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۱۸ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
قصه کودکانه روستای طلسم شده: ماجراجویی پریا و جادوگر خواب ها
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در روستایی پای تپه ای سرسبز، سه شب است که هیچ کس خواب راحتی ندارد. پریا، دختری شجاع، تصمیم می گیرد به قلعهٔ قدیمی بالای تپه برود و راز بی خوابی روستا را کشف کند. او در قلعه با ماجراهای عجیبی روبرو می شود...

داستان تصویری روستای طلسم شده برای کودکان

در روستای کوچکی پای یک تپهٔ سرسبز، اتفاق عجیبی افتاده بود. سه شب می شد که هیچ کس خواب راحتی نداشت.

مردم در رختخواب غلت می زدند، بالش هایشان را مرتب می کردند و گوسفند می شمردند. کم کم پلک هایشان سنگین می شد، اما تا خوابشان می برد، چیزی دوباره بیدارشان می کرد.

صبح ها همه به زور چشم هایشان را باز نگه می داشتند. نانوا آن قدر خمیازه می کشید که نزدیک بود به جای نان، دستکش های آشپزی اش را توی فر بگذارد!

باغبان هم به جای گل ها، چکمه های خودش را آب داد. تازه وقتی جوراب هایش خیسِ خیس شد، فهمید چه کار کرده است.

قصه تصویری

ماجرا از وقتی شروع شده بود که جادوگری به قلعهٔ قدیمی بالای تپه آمده بود. هیچ کس او را ندیده بود، ولی هرکس حدسی می زد.

نانوا گفت: «حتماً خوابمون رو دزدیده!»

باغبان گفت: «شاید ما رو طلسم کرده.»

پیرمردی نزدیک تر آمد و آهسته گفت: «شاید شب ها تبدیل به یه اژدهای بزرگ می شه!»

هیچ کس جرئت نمی کرد از تپه بالا برود و درِ قلعه را بزند. دختر کوچکی به نام پریا هم کمی می ترسید، اما دلش نمی آمد همسایه هایش را این قدر خسته ببیند.

یک غروب، وقتی چراغ خانه ها یکی یکی روشن شد، پریا تصمیمش را گرفت.

گفت: «می رم با جادوگر حرف بزنم. شاید بدونه چرا خوابمون نمی بره.»

کسی همراهش نرفت. پریا تنهایی از راه باریک تپه بالا رفت تا به دروازهٔ قلعه رسید. هر دو دستش را روی یکی از لنگه های در گذاشت و آن را هل داد.

داستان کوتاه

دروازه با صدای قیژ بلندی باز شد. پریا از حیاط گذشت و دید درِ ورودی قلعه نیمه باز است.

سرک کشید و صدا زد: «سلام! کسی اینجا هست؟»

جوابی نیامد. وارد راهروی درازی شد که پنجره های بلند و پرده های ضخیم داشت. هنوز چند قدم نرفته بود که از کنار دیوار صدایی بلند شد.

تلق! تلق! تلق!

یک زره فلزی کنار دیوار تکان می خورد. پریا یک قدم عقب رفت و پرسید: «ک … کی اونجاست؟»

صدا قطع شد. یک دفعه از پشت زره صدای عطسه آمد: هاپچی!

بچه گربهٔ کوچکی از پشت زره بیرون پرید. موقع رد شدن به پای فلزی زره خورد و دوباره صدای تلق بلند شد.

پریا نفس راحتی کشید و خندید. «آها! پس تو بودی!»

قصه کودکانه

بچه گربه میو کرد، دمش را بالا گرفت و به راهروی کناری رفت. پریا رفتنش را تماشا کرد، بعد راه افتاد.

آخر راهرو پله هایی بود که به طبقهٔ بالا می رسید. پریا از پله ها بالا رفت. داشت از کنار چند درِ بسته می گذشت که صدای بم و کش داری شنید.

هاااا!

ایستاد و گوش داد. صدا دوباره آمد، این بار بلندتر: هاااااا!

روی دیوار تابلوی بزرگی بود که پادشاهی را روی تخت نشان می داد. صدا از همان جا می آمد! جلوی چشم پریا، پادشاه دهانش را باز کرد و خمیازهٔ بزرگی کشید.

سرش خم شد و تاج طلایی اش روی چشم هایش سُر خورد.

داستان شب

پریا خندید. پادشاه تاجش را درست کرد و غر زد: «سه شبه درست وحسابی نخوابیدم. مگه یه پادشاه نباید یه کم آرامش داشته باشه؟»

حتی پادشاهِ توی نقاشی هم خواب راحتی نداشت!

پریا پرسید: «ببخشید، جادوگر رو کجا می تونم پیدا کنم؟»

پادشاه گفت: «برو اتاق آخر راهرو. از اونجا مدام صدای تق تق می آد.»

پریا گفت: «ممنون!»

به راهش ادامه داد. پادشاه پشت سرش باز خمیازه کشید، اما این بار صدایش پریا را به خنده انداخت.

همچنین بخوانید:
داستان آموزنده کودکانه لیمویی و نوشیدنی جشن

داستان آموزنده کودکانه لیمویی و نوشیدنی جشن

داستان لیموی ترش که با کمک دوستانش نوشیدنی خوشمزه ای برای جشن درست می کند.

کمی جلوتر، صدای تق تق به گوشش رسید. صدا از پشت درِ کوچکی می آمد.

پریا در زد و منتظر ماند. وقتی جوابی نشنید، دستگیره را چرخاند و به داخل سرک کشید.

تخت کوچکی کنار پنجره بود و میز چوبی ای وسط اتاق قرار داشت. روی میز دکمهٔ بزرگ و گردی بود که شکل یک ماه رویش کشیده بودند.

جادوگر کوچولویی روی چهارپایهٔ کنار میز ایستاده بود. کلاه نوک تیزش تقریباً هم قد خودش بود!

دکمه را فشار داد. ماه روی آن روشن شد و جادوگر به طرف پنجره خم شد تا روستای پایین تپه را تماشا کند.

قصه شاد

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits