دلگرم
امروز: شنبه, ۰۲ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۱۲ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
داستان کودکانه مونزیا و عسل جادویی
زمان مطالعه: 3 دقیقه
مونزیا در یک بعدازظهر آفتابی در جنگل قدم می زد که با خوردن قطره ای از عسل طلایی جادویی به اندازهٔ یک دانهٔ برنج کوچک شد و به همراه زنبوری به نام بری به سفری شگفت انگیز در دنیای زنبورهای عسل رفت.

داستان کودکانه مونزیا و عسل جادویی

یک بعدازظهر آفتابی، مونزیا داشت در جنگل قدم می زد که صدای وزوزی از کنار گوشش گذشت.

ویززز!

یک زنبور عسل از بالای بوته های تمشک پرواز کرد و در سوراخ درخت پیری ناپدید شد.

مونزیا با خودش گفت: «یعنی زنبورها اون تو زندگی می کنن؟»

پای درخت، زیر سایهٔ یک برگ پهن، دو کاسهٔ کوچک بود. یکی عسل طلایی داشت و دیگری عسلی تیره، به رنگ شکر قهوه ای.

«به به! عسل!»

مونزیا انگشتش را در عسل طلایی فرو برد و قطرهٔ کوچکی از آن را چشید.

قصه تصویری

انگشت های پایش گزگز کردند. زانوهایش لرزیدند.

«وای! چه اتفاقی داره می افته؟»

کوچک شد، کوچک تر و کوچک تر؛ تا قدش به اندازهٔ یک دانهٔ برنج شد. حالا علف ها بالای سرش قد کشیده بودند و سنگ ریزهٔ کنار پایش مثل یک تخته سنگ بزرگ بود.

زنبوری بالای سرش بال می زد.

«سلام! من این بالام. اسمم بریه.»

مونزیا دست های ریزش را بالا آورد و گفت: «من مونزیام. چرا این قدر کوچولو شدم؟»

بری گفت: «از عسل جادویی ما خوردی! عسل طلایی کوچکت می کنه. عسل قهوه ای رو که بخوری، دوباره به اندازهٔ اولت برمی گردی.»

مونزیا سرش را بالا گرفت و به سوراخ درخت نگاه کرد.

«پس… حالا می تونم بیام توی خونه تون؟»

«آره، حالا به اندازهٔ کافی کوچیکی. بیا پشتم سوار شو!»

بری کنارش نشست. مونزیا سوار پشتش شد و با هم بالا رفتند.

داستان تصویری

در تنهٔ توخالی درخت، ورقه های طلایی موم ردیف ردیف آویزان بودند. هر ورقه از خانه های کوچک شش گوشی ساخته شده بود که مرتب کنار هم جا گرفته بودند.

مونزیا پرسید: «همهٔ این ها رو خودتون ساختین؟»

بری گفت: «بله! این ها خونه های مومی ما هستن.» روی یکی از ورقه ها نشست و مونزیا کنارش پیاده شد.

بعد ادامه داد: «توی این خونه ها عسل نگه می داریم. عسل رو از شهد درست می کنیم؛ همون مایع شیرینی که از گل ها جمع می کنیم.»

همچنین بخوانید:
داستان چرا برگ درختان در پاییز زرد می شود برای پیش دبستانی

داستان چرا برگ درختان در پاییز زرد می شود برای پیش دبستانی

داستان گنجشک کوچولو و مادربزرگش که برای یافتن پاسخ سؤال خود درباره تغییر رنگ برگ ها در پاییز، به سراغ گنجشک دانا می روند و با راز سبزینه آشنا می شوند.

مونزیا به گرد زردرنگی اشاره کرد که چند خانهٔ مومی را پر کرده بود.

«اون چیه؟»

«گردهٔ گله. اون رو هم برای غذا از گل ها جمع می کنیم.»

کمی جلوتر، نوزادهای ریز و سفید زنبور، هرکدام با بدنی خمیده در یک خانهٔ مومی خوابیده بودند. زنبورهای کارگر از این خانه به آن خانه می رفتند و به نوزادها سر می زدند.

مونزیا خم شد و از نزدیک نگاه کرد. «اون یکی مثل یه ویرگول سفید کوچولوئه!»

داستان کوتاه

همان نزدیکی، زنبوری با شاخک های افتاده استراحت می کرد. چند زنبور دیگر هم خواب بودند.

بری زمزمه کرد: «بعضی هامون بعدازظهرها یه کم استراحت می کنیم.»

مونزیا روی نوک پا از کنارشان گذشت. جلوتر، زنبوری با بدنی کشیده روی موم راه می رفت و چند زنبور کارگر دورش جمع شده بودند.

بری آهسته گفت: «اون ملکه امبره. تخم می ذاره و از تخم هاش زنبورهای تازه به دنیا میان.»

مونزیا گفت: «سلام، ملکه!»

قصه کودکانه

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits