دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۰۲ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۱۴ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
قصه تصویری لیمویی می خواهد خوشمزه باشد برای کودکان
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در باغی پر از میوه های رنگارنگ، لیموترشی به نام لیمویی آرزو دارد شیرین شود. او با دوستش توتی توت فرنگی ماجراهایی را تجربه می کند تا شاید طعمش تغییر کند.

داستان کودکانه لیمویی می خواهد خوشمزه باشد

در باغی پر از میوه های رنگارنگ، لیموترشی به نام لیمویی زندگی می کرد. بهترین دوستش توت فرنگی ای به نام توتی بود. لیمویی عاشق غلتیدن روی تپه های سبز و خنداندن توتی بود. اما یک آرزو داشت.

دلش می خواست شیرین باشد.

هر وقت توتی آب توت فرنگی اش را با دوستانش قسمت می کرد، همه می گفتند: «باز هم می خوایم!»

«چقدر شیرینه!»

لیمویی به شکم زردش نگاه می کرد. هیچ کس دربارهٔ لیموترش ها چنین چیزی نمی گفت.

فقط دو روز تا جشن بزرگ تابستانی مانده بود. میوه ها قرار گذاشته بودند آب میوه بیاورند و با هم نوشیدنی درست کنند.

لیمویی به توتی گفت: «تا قبل از جشن، خودم رو شیرین می کنم!»

توتی دست از چیدن توت فرنگی ها کشید و پرسید: «چه جوری؟»

لیمویی کمی فکر کرد و گفت: «اونش رو هنوز نمی دونم.»

کمی بعد، چشمش به شیشهٔ عسل روی میز باغ افتاد.

همچنین بخوانید:
ماجرای بالش کوچک و دوستی با نازنین

ماجرای بالش کوچک و دوستی با نازنین

بالش کوچک با یادگیری از دوستانش، آرامش را کشف می کند و دوست جدیدی پیدا می کند.

گفت: «عسل شیرینه! شاید من رو هم شیرین کنه!»

یک قاشق عسل به پوستش مالید. حالا هم براق بود، هم چسبناک! روی چمن ها غلت زد تا خودش را به توتی نشان بدهد، اما هنوز خیلی جلو نرفته بود.

اول یک برگ به شکمش چسبید. تا برگ را جدا کرد، دو گلبرگ هم به دست هایش چسبیدند. بعد هم یک پر از هوا پایین آمد و روی سرش نشست.

خودش را تکان داد، اما پر سر جایش ماند. آن را از روی سرش برداشت. حالا پر به دستش چسبیده بود!

همان موقع یک موز از راه رسید. موزی بود، دوست لیمویی. با دیدن پر، ایستاد و به لیمویی خیره شد.

پرسید: «لیمویی؟ داری پرنده می شی؟»

لیمویی دست چسبناکش را تکان داد و گفت: «خودم که نمی خواستم!»

پر هم همراه دستش تکان خورد و هر دو زدند زیر خنده. توتی صدای خنده شان را شنید و پیش آن ها آمد.

قصه تصویری

لیمویی پرسید: «توتی، یه قطره از من رو می چشی؟ شاید شیرین شده باشم!»

توتی یک قطره چشید و از ترشی، لب هایش را جمع کرد. «اوووه! هنوز ترشی!»

داستان کودکانه

لیمویی آهی کشید و دست چسبناکش را بالا آورد. «کمکم می کنی این پر رو جدا کنم؟»

توتی کمی آب آورد و موزی هم یک دستمال پیدا کرد. با کمک هم لیمویی را شستند تا نه عسلی روی پوستش بماند، نه پر و برگ و گلبرگی.

صبح روز بعد، توتی مشغول چیدن توت فرنگی بود و لیمویی تماشایش می کرد. هم توتی قرمز بود، هم توت فرنگی های شیرینش. لیمویی نگاهی به پوست زردش انداخت.

گفت: «شاید چون زردم، شیرین نمی شم!»

فکر تازه اش را به توتی گفت. توتی یک کاسهٔ کوچک آب توت فرنگی آورد و با کمک هم پوست لیمویی را رنگ کردند. حالا پوستش رنگی بین صورتی و قرمز داشت.

لیمویی جلوی آینه به این طرف و آن طرف چرخید. «نگاه کن! من یه توت فرنگی ام!»

موزی جلو آمد و گفت: «پس دونه هات کو؟»

لیمویی به شکم صافش نگاه کرد. «اوه! اونا رو یادم رفت.»

بعد رو به توتی گفت: «یه بار دیگه من رو بچش. شاید این دفعه شیرین شده باشم!»

توتی یک قطره چشید. لیمویی با دقت نگاهش می کرد، اما باز هم توتی لب هایش را از ترشی جمع کرد.

لیمویی پرسید: «هنوز ترشم؟»

توتی گفت: «هنوز ترشی.»

قصه شب

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits