دلگرم
امروز: یکشنبه, ۰۳ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۱۳ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
مونزیا و عسل جادویی: داستان دوستی و همکاری
زمان مطالعه: 4 دقیقه
مونزیا، دختری کوچک، با نوشیدن یک قطره عسل جادویی بزرگ می شود تا با خرسی گرسنه مذاکره کند و کندوی زنبورها را نجات دهد. این داستان شیرین، اهمیت اجازه گرفتن و همکاری را به کودکان می آموزد.

پایان قصه کودکانه مونزیا و عسل جادویی

ملکه ایستاد. «بری، کی رو به خونهٔ ما آوردی؟»

«این مونزیاست. می خواستم خونه مون رو نشونش بدم.»

ملکه امبر نگاهی به نوزادها انداخت. «باید اول اجازه می گرفتی. لطفاً ببرش بیرون.»

مونزیا سرش را پایین انداخت. «ببخشید. نمی خواستم مزاحم کسی بشم.»

قصه تصویری

برگشت تا دنبال بری برود.

بوم!

ورقهٔ موم زیر پایش لرزید. مونزیا لبهٔ یکی از خانه های مومی را محکم گرفت.

بوم! بوم!

زنبورها از خواب پریدند. صدای وزوز بال ها از هر طرف بلند شد.

همچنین بخوانید:
داستان کودکانه مونزیا و عسل جادویی

داستان کودکانه مونزیا و عسل جادویی

مونزیا در یک بعدازظهر آفتابی در جنگل قدم می زد که با خوردن قطره ای از عسل طلایی جادویی به اندازهٔ یک دانهٔ برنج کوچک شد و به همراه زنبوری به نام بری…

ملکه امبر صدا زد: «نوزادها! زود بهشون سر بزنین!»

مونزیا پرسید: «بری، من رو می بری بیرون؟ باید ببینیم چه خبر شده!»

بری کنارش نشست و خم شد. مونزیا سوار پشتش شد.

«محکم بچسب!»

از سوراخ درخت بیرون پرواز کردند و نزدیک بود به یک دماغ قهوه ای خیلی بزرگ بخورند.

یک خرس!

داستان تویری

خرس پوست درخت را با پنجه می خراشید و به چوب دور سوراخ ضربه می زد. بری تند از جلوی پنجه اش کنار رفت.

«می خواد عسل هامون رو برداره!»

مونزیا گفت: «باید جلوش رو بگیریم.» به دست های ریزش نگاه کرد. با این قد و اندازه، چطور کاری می کرد که خرس او را ببیند؟

ناگهان یاد کاسه ها افتاد.

«عسل قهوه ای! من رو ببر پایین!»

بری روی لبهٔ کاسه نشست. مونزیا از پشتش پایین آمد، روی لبه زانو زد و دستش را به عسل رساند.

قصه کوتاه

فقط یک ذره چشید و…

پوف!

پاهایش کش آمدند و دست هایش بزرگ شدند. یک لحظه بعد، با همان قد و اندازهٔ همیشگی کنار کاسه ایستاده بود.

«ببخشید، آقا خرسه!»

خرس دست نگه داشت. یک پنجه اش هنوز روی تنهٔ درخت بود. «هوم؟»

«چرا به درخت می کوبی؟»

خرس لب هایش را لیسید. «گرسنه ام! عسل تازه رو دوست دارم؛ مستقیم از توی خونه های مومی!»

مونزیا گفت: «ولی این طوری تمام کندو می لرزه. حتی خونه های کوچولویی که بچه هاشون توش خوابیدن!»

خرس پنجه اش را پایین آورد و به سوراخ کوچک درخت نگاه کرد.

«اوه! حواسم به بچه ها نبود.» یک قدم عقب رفت. «ببخشید.»

داستان کوتاه

همان وقت شکمش با صدای بلندی به قاروقور افتاد.

قاروقور!

خرس به شکمش نگاه کرد. «شکمم هنوز داره غر می زنه.»

مونزیا یاد بوته های تمشک افتاد.

«با من بیا. کنار راه یه چیز شیرین دیدم!»

خرس را به طرف بوته های آفتاب خورده برد. تمشک های رسیده زیر برگ ها پیدا بودند.

خرس یکی چید و توی دهانش انداخت. گوش هایش سیخ شد.

«به به!»

قصه کودکانه

یکی دیگر خورد و بعد یک مشت تمشک در دهانش گذاشت.

«این خیلی راحت تر از چنگ زدن به درخته! ممنون. راستی، اسم من برونوئه.»

«من هم مونزیام.»

«خب مونزیا، دیگه کاری به اون کندو ندارم.»

همان موقع بری وزوزکنان از راه رسید.

«مونزیا! اینجایی!»

روی شانه اش نشست.

داستان کودکانه

مونزیا پرسید: «همه خوبن؟»

«همه سالم ان. ملکه امبر من رو فرستاده تا ازت تشکر کنم.»

چهرهٔ مونزیا باز شد. «راستی؟»

«گفت ازت معذرت بخوام که خوب بهت خوشامد نگفت. دوست داره دوباره به دیدنمون بیای.»

«من هم خیلی دوست دارم!»

«چه خوب! پس کنار کاسه ها منتظرت می مونم.»

مونزیا خندید. «این بار هم قبل از چشیدن هر چیزی، اجازه می گیرم!»

برونو با پنجهٔ پر از تمشکش دست تکان داد. بری از روی شانهٔ مونزیا بلند شد و به طرف درخت پیر پرواز کرد.

مونزیا نگاهش کرد تا در سوراخ کوچک ناپدید شد. حالا می دانست پشت آن سوراخ چه خبر است:

ورقه های طلایی موم، نوزادهای ریز در خانه های کوچکشان و دوست تازه ای که منتظر بود کندو را به او نشان بدهد.

پایان.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits