دلگرم
امروز: دوشنبه, ۲۰ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۳۰ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۱۲ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
داستان تصویری اولین شبِ بالشِ کوچک برای کودکان
زمان مطالعه: 3 دقیقه
بالش کوچولوی سفید و نرم می خواهد بهترین بالش دنیا شود. او در اولین شب روی تخت نازنین، با بالش های بزرگ آشنا می شود و یاد می گیرد که چطور به خواب راحت کمک کند.

قصه کودکانه اولین شبِ بالشِ کوچک

مامان و بابا برای نازنین یک بالش سفید کوچولو خریده بودند. بالش نرم و پف پفی بود. امشب اولین شبی بود که روی تخت نازنین می خوابید.

مامان فعلاً آن را روی تخت خودش، بین دو بالش بزرگ گذاشت تا شب به اتاق نازنین ببرد.

کمی بعد، نازنین و مامان و بابا از خانه بیرون رفتند. در بسته شد و خانه ساکت شد.

بالش کوچولو تکانی به خودش داد و زیر لب گفت: «می خوام بهترین بالش دنیا بشم!»

بعد رو به دو بالش بزرگ کرد.

«سلام!»

قصه کودکانه

بالشی که گل های صورتی داشت گفت: «سلام!»

بالش راه راه پرسید: «تازه اومدی؟»

«آره، امروز اومدم! شما چطوری کمک می کنین آدم ها بخوابن؟»

بالش راه راه گفت: «ما دیگه حسابی تمرین کردیم.»

بالش گل دار گفت: «باید کاری کنی که سرشون روی تو راحت باشه.»

بالش کوچولو کمی فکر کرد.

«سر نازنین قراره تمام شب روی من باشه. پس باید قوی بشم!»

دو جوراب گلوله شده را از روی تخت برداشت و بالا برد.

«یک! دو! سه!»

داستان تصویری

بعد روی پتو شنا رفت. پایین و بالا. پایین و بالا. گوشه هایش از زور زدن لرزیدند.

«یک! دو! اوف!»

از جا پرید و تا می توانست خودش را سفت کرد.

«به ماهیچه هام دست بزنین!»

بالش راه راه به شکمش زد.

«مثل سنگ سفت شدی!»

«ممنون!»

همچنین بخوانید:
ماجرای بهار و ابر کوچولو: جستجو برای مادر

ماجرای بهار و ابر کوچولو: جستجو برای مادر

داستان کودکانه ای درباره بهار و ابر کوچولو که با کمک ابر بارانی مادر ابر کوچولو را پیدا می کنند و سپس بهار به آغوش مادرش بازمی گردد.

«ولی خودت دوست داری روی سنگ بخوابی؟»

بالش کوچولو آرام جوراب ها را پایین آورد.

بالش گل دار گفت: «بیا ببینیم خرسی روی تو راحت می خوابه یا نه.»

خرسی، عروسک نازنین، کنار تخت نشسته بود. بالش کوچولو او را روی پتو آورد و خودش زیر سرش رفت.

سر خرسی به یک طرف کج شد.

بالش کوچولو کمی جابه جا شد. این بار سر خرسی به آن طرف کج شد.

«اوه! اصلاً راحت نیست.»

قصه شب

خرسی را روی پتو گذاشت و نفسش را آرام بیرون داد. شکمش دوباره نرم شد و گوشه هایش روی پتو افتادند.

یک دفعه یکی از گوشه هایش را بالا برد.

«فهمیدم! مارشمالو نرمه. شاید باید یه کم مارشمالو بخورم!»

بالش های بزرگ هنوز جوابی نداده بودند که از تخت پایین پرید و به آشپزخانه رفت.

روی میز، کنار ظرف بیسکویت، یک بسته مارشمالو بود. بالش کوچولو از صندلی بالا رفت و خودش را به میز رساند.

یک مارشمالو خورد. بعد یکی دیگر.

«به به! دارم پف پفی تر می شم!»

داستان تصویری

یک بیسکویت هم خورد. بعد یکی دیگر. بعد هم چند مارشمالوی دیگر.

حالا شکمش آن قدر گرد و پف کرده بود که گوشه هایش به زور به میز می رسیدند.

«دیگه بسه!»

از میز پایین آمد، اما دیگر نمی توانست بپرد. به این طرف تلوتلو خورد، به آن طرف تلوتلو خورد… و افتاد!

بعد هم توی راهرو غلت خورد.

«راه بدین! دارم میام!»

داستان کودکانه

آرام به تخت خورد. بالش های بزرگ از لبهٔ تخت خم شدند و او را بالا کشیدند و روی پتو گذاشتند.

«ببینین چقدر نرم شدم! بیاین دوباره خرسی رو بخوابونیم.»

بالش کوچولو خودش را زیر سر خرسی جا داد.

سر خرسی توی شکم پف کرده اش فرو رفت. پایین و پایین تر، تا فقط دماغش بیرون ماند.

«وای!»

قصه بچگانه

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits