دلگرم
امروز: سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۰۱ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۱۳ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
ماجرای بالش کوچک و دوستی با نازنین
زمان مطالعه: 4 دقیقه
بالش کوچک با یادگیری از دوستانش، آرامش را کشف می کند و دوست جدیدی پیدا می کند.

پایان داستان اولین شبِ بالشِ کوچک

زود خرسی را بیرون کشید و کنارش گذاشت.

بالش راه راه گفت: «این بار دیگه زیادی نرم شدی!»

شکم بالش کوچولو قاروقور کرد.

بالش کوچولو نالید: «بیسکویت هم زیادی خوردم.»

بالش گل دار گفت: «بیا اینجا یه کم استراحت کن.»

بالش کوچولو خودش را به بالش گل دار چسباند و دراز کشید. تا بعدازظهر، دل دردش خوب شد و شکمش هم به اندازهٔ اولش برگشت.

آفتاب روی پتو افتاده بود. مدتی همان جا دراز کشید.

بعد پرسید: «چی دیگه کمک می کنه نازنین بخوابه؟»

بالش گل دار گفت: «مامان موقع خواب براش لالایی می خونه. ما از اینجا صداش رو می شنویم.»

«منم می تونم لالایی بخونم!»

بالش کوچولو بلند شد، نفس عمیقی کشید و با صدای بلند خواند:

«لاااا، لاااا، لاااا! وقتِ خواااابه!»

قصه تصویری

بالش راه راه به پشت افتاد.

«داشت خوابم می برد!»

«ببخشید!»

بالش گل دار گفت: «این بار آروم تر بخون.»

بالش کوچولو صدایش را پایین آورد و خواند:

«لالا لالا، وقت خوابه،

ستاره داره می تابه.»

همراه لالایی آرام تکان می خورد. بعد به چپ و راست تاب خورد. کم کم هم شروع کرد به بالا و پایین پریدن روی پتو.

بالش گل دار گفت: «چه لالایی قشنگی! ولی سر نازنین هم با تو بالا و پایین می پره.»

بالش کوچولو از تکان خوردن دست کشید و نشست. هر چهار گوشه اش آویزان شد.

«اول زیادی سفت شدم. بعد زیادی نرم شدم. حالا هم نمی تونم لالایی بخونم و بالا و پایین نپرم.»

داستان تصویری

بالش گل دار یکی از گوشه هایش را دور او انداخت.

«لازم نیست همهٔ این کارها رو بکنی.»

«آخه می خوام نازنین دوستم داشته باشه.»

بالش راه راه گفت: «بیا یه بار دیگه خرسی رو بخوابونیم.»

بالش کوچولو صاف روی پتو دراز کشید. نه خودش را سفت کرد، نه شکمش را باد کرد.

بالش گل دار خرسی را خواباند و سرش را درست وسط بالش کوچولو گذاشت.

این بار سر خرسی همان جا ماند.

قصه کودکانه

بالش گل دار گفت: «آهان! حالا نرم و راحتی.»

بالش کوچولو پرسید: «همین جوری؟»

«آره، همین جوری.»

بالش کوچولو به جوراب های گلوله شده نگاه کرد.

«پس دیگه اینا رو لازم ندارم؟»

بالش راه راه گفت: «چرا، اگه پاهات سرد بشه!»

«من که پا ندارم!»

«پس دیگه لازم نداری!»

بالش کوچولو خندید.

عصر، نازنین و مامان و بابا به خانه برگشتند. وقت خواب، مامان خرسی و بالش کوچولو را به اتاق نازنین برد.

بالش را بالای تخت گذاشت و خرسی را هم کنار پتو خواباند.

نازنین لباس خواب پوشیده بود. روی تخت رفت و زیر پتو خزید.

مامان گفت: «سرت رو بذار روی بالش جدیدت.»

همچنین بخوانید:
داستان تصویری اولین شبِ بالشِ کوچک برای کودکان

داستان تصویری اولین شبِ بالشِ کوچک برای کودکان

بالش کوچولوی سفید و نرم می خواهد بهترین بالش دنیا شود. او در اولین شب روی تخت نازنین، با بالش های بزرگ آشنا می شود و یاد می گیرد که چطور به خواب راحت…

نازنین سرش را پایین آورد. بالش کوچولو نزدیک بود دوباره خودش را سفت کند.

اما یاد خرسی افتاد.

نرم ماند و تکان نخورد.

نازنین سرش را به این طرف و آن طرف چرخاند. گونه اش را به بالش چسباند و گوشهٔ آن را بغل کرد.

«مامان، این بالش رو خیلی دوست دارم.»

مامان پیشانی اش را بوسید.

«شب به خیر، عزیزم.»

«شب به خیر.»

چراغ خاموش شد. فقط نور ملایم چراغ خواب کنار تخت مانده بود.

بالش کوچولو زیر گونهٔ نازنین آرام گرفته بود. چشم های نازنین بسته شد و نفس هایش آرام و یکنواخت شد.

بالش کوچولو لالایی اش را آماده کرده بود تا اگر لازم شد، بخواند.

اما نازنین خوابش برده بود.

داستان کودکانه

بالش کوچولو لبخند زد و چشم هایش را بست.

پایان.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits